صنما با غم و درد تو خودبه چه زنجیرکنم
گوشه ایی ازتفسیر نعمات تو تسخیر کنم
دل دیوانه برآن شد که وقت تقدیر شنود
طعم داروی تو ای عشق با چه غافل گیرکنم
چکنم ازغم هجر تو اندر تب و خواب می سوزم
مست از باده زان جام شراب چشمگیر کنم
من نتوانم بگذرم از شیرین عسل لب هایت
مثه خورشید دم غروب پشت ماه تکثیرکنم
گر بدانم که آروزی وصال من وتو درکاراست
بی نگاه به چشم های فرزانه ی خطا گیر کنم
منوچهر فتیان پور
در صف منت کشان،به عاشقی شیرینِ فرهادم
منتظر بود سینه سپرکنم که نقاب بِهش دادم
گفت از درد تو ای عشق دل مجنون می سوزد
تو چه خواهی و نخواهی به ره عشقت استادم
دیگری گفت مثه آنی که بغض مانده درگلو
گفتم آری در تکاپو کلنگ ضربه بهِ کوه فرهادم
گفت مثه لبخند ماهی در دل دریای قشنگ
گفتم بر مومن و ترسا بگو من دلداده صیادم
گفت می دانم حامی قدر راز پخته شدن می فهمی
گفتم تازه تو فهمی جز تو از هر کسی با استعدادم
گفتم گریه در خلوت کوچه بن بست تو می فهمی
گفت زین پله بالاتر نیا تا که بفهمی فردینی تند بادم
گفتا راد بخدا گر من صید توام زهفت دولت آزادم
گفتم ای امید فردا فکر کن از حال و استقبال افتادم
منوچهر فتیان پور
ای که در وقت سحرکام به حامی جام می برسانی
زده آتش عشق به تن و جان شرارات سامی برسانی
تو بگو سوخته سفر ، می شود بی توتک تنها بمانم
شکر نعمت کنم ، پیامی به گمنامی آنانی برسانی
آرزوی دیدنت در زندگی شده همه کارم
صد بغل یاس به همرام به شادکامی برسانی
گر امروز بازیچه عشق شدی مونس وجانم
نظمی از نظامی بفهمی، نوربه کامی برسانی
بخدا من فقط باتو که باشم زنده بمانم
نکند نام نیک طلبم ،راد به قائم مقامی نرسانی
منوچهر فتیان پور
غم نگو نیست ،همه در دلِ طحال من است
رنج و اندو تو،انگاردردل و اقبال من است
غرق گل ها نشدم روز وشب به تو می اندیشم
چون عشق تودرهمه احوال جزء استدلال من است
ای که تنها تو هستی، جان وجانان تابان منی
تخت وبخت با وجبی خاک درانحلال من است
بار الها تورا بحق نوح و خلیل و عمران رسول
ناامیدم دراین فینال نکن ،فرزانه درانتقال من است
گشته ام باخبر فردا، درهمه حال به تو می اندیشم
حتماً چون مشعلی همراه به عشق غزال من است
منت برمن بگذار گل خوشبوتر از جمال شب پنهانی
تا دردستت بکنم حلقه عشقی که در استقبال من است
می کشم آه تو از من عاشق واقف تنها دور نشو
باورت باد ،شاهین اقبال درچنگ و چنگال من است
چکنم ،باد نبرد روسری من جزء اجز تو رو به هوا
به نگاهی فرش قرمز، پهن بکنم بِه ز ایده هآل من است
توکه راهی گذاشتی که کنم سلامی باعرض ادب
می رسانم به تو، فرزانه عشق ،خط اتصال من است
راد بیا با بلد بدهم برتو ی مسکین، همین شب راه نشان
دوستدار تو من ام، مجنونی چون تو در استقلال من است
منوچهر فتیان پور
اگر اراده بتواند غم دل را روبه قاعده بِبرد
هرآنچه خواهد دلِ عاشق به احاطه بِبرد
تو بخواهی عطش زمین آسوده زهرجا بکنی
آنقدر قدرت قلب نی زدست اهدا کننده بِبرد
هر آرزوی توخارا به جان وبدل خریدارنبود
فارغ از همهمه شب یلدا ز افترا کننده بِبرد
من طبیب عشق خودم گر چه باده بخوردش دادم
عشق ما راکس نتواند زمن فرهاد القا کننده بِبرد
همسفرم هرچه بادل بتوانی به من عاشق به ناز بده
تپش قلب مرا کس نتواند بی چپاول با گنج خانه بِبرد
فکرآنی که دلت سوز نفسهای من بشود
همچو صیدی در قفس آرام و خاموش بی واسطه بِبرد
منوچهر فتیان پور