شب بخوابیدم با شقایق سرخ و درشت
آزاد شدم از درد مُشت و مال به پُشت
افسوس پر وبال وشکمم ز دردموج می زد
چکنم درد دوری شبانه شقایق منو کُشت
منوچهر فتیان پور
مانده شوری به دلم بی خبریم از نوروز
عشق گم گشته که داریم گل نیاورده هنوز
گر چشمانم مهمان دل عاشق او ز دیروز شده
امروز منتظر بینش و احساس او شدم بهروز
منوچهر فتیان پور
نغمه های سوگ راعشق ویران می کند
خاطرات تلخ وشیرین را ارزان می کند
داد وفریادفرهادخوبان نیمه اردیبهشت
خنده شیرین سوزان را فروزان می کند
منوچهر فتیان پور
اولین بار که نگاهت به من افتاد
قلبم به تپش افتاد
تنم لرزید برزمینم زد
رُخم زرد شد
که تو در هوای مه آلود به من جان دادی
هر کجای آسمان را ورق زدم
ستاره ایی جز تو نمی دیدم
با خود گفتم برای رسیدن به تو
باید بند های پوتینم را محکم ببندم با دستان دراز
سوی تو قدم بردارم
شست خبر دار شد
دوستت دارم
اما با آخرین نگاهت چشمانم را بستم
چانه ام بر روی سینه نهادم
دم نزدم
لحظه شماری کردم بسیار
تو چطور کهنه حساب دیگران را با دل من صاف کردی
تا محو نشوم
رو کردم به بیابان
کوه سرتعظیم کرد تا از تنهایی بی سایه نمانم
وانگهی به خیال خود برای رسیدن به عشق
با دل تو عهدو پیمان بستم
منوچهر فتیان پور
پلک هایم زسر شب لرزید
تو را چشم بسته بدید افتاده تر از خود ز دِم درمی لرزید
وقت کوچ کردن زین خاک
با دست تهی این قدر سهل و آسان دیدم
پژمرده تر از خود زبی رحمی جهان می ترسید
پیرهن حریر به تن داری از چشم افتاده در پنهان
در خشک سالی این قدر بی رحمی از ابر بی باران دیدم
شرمم باد چطور تو بروی من بمانم در مستی
من از پاکی پیشانی با صد تاج و نیم تاج تو ای حور
با نفس باقی مانده در دنیا ی نیمه روشن از فردا ی خود می ترسم
گرچه در نیمه روشن امیدی هست هنوز
من از کرده خود در نیمه تاریک، از آتش سوخته به دهان
از فردای خود می لرزم
.....
شاید بیش ازین نپسندم تو بروی من بمانم در تنهایی خویش
تو بگوبا غم اندوه عشق خود چکنم
عمری سر گردان مانده ام با دلتنگی بی دامن تو
منوچهر فتیان پور