شبهای کهن
رنج های هزارساله
در دل دارم حسرت باران
دردهای دل را چگونه دوا کنم
زخم های سینه را چگونه التیام دهم
تن تو شفای هر رنجست
تو را میخوانم از میان هزار گل سرخ
به کدامین گناه غم همزاد همیشگیست
به کدامین تقصیر رنج بی مهابابردلم میکوبد
مرگ زیباترین آرزوست برای واژه هرگز نبودنت
یحیی بهرامی باباحیدری