افتاده به چنگ تو دلم دیر زمانی است
رسوای توام لیک چه جای نگرانی است
از بس در این کوچه نشستم و نیامد
مردم همه گفتند که بیمار و روانی است
رنگ رخ و سرزندگی ات مثل بهار است
حال من و احوال دلم روبه خزانی است
گفتم که مرا با تو دگر هیچ سری نیست
این سفسطه ها،از ته دل نیست زبانی است
هرچند که وصال تو شیرین است ولیکن
آن چیز که از دست دلم رفت ،جوانی است
از دوری ات هر لحظه به دلشوره دچارم
انگار که در سینه ی من جنگ جهانی است
حسین وصال پور