باران زد
بر شیشه نازک و تار دلم
قطراتش اما
بر شیره جانم نشست
همچون آهویی گرفتار در دام صیاد
که تقلا میکند برای رهایی
باران که آمد...
رها بودم و فارغ از جفا
باران برد تمام غبار نشسته بر شیشه دل را
آنقدر پاک و زلال که دگر
ردی از هیچ غمی بر آن نیست
مثل شیشه دید خدا در قبال بندگان
باران شست تمام پلیدی و کبر و غرور را
دشت و جنگل و کوچه ما را
پر ز بوی خوش خاک نم زده کرد
جان ما را صفایی داد باران خدا
سحر کرمی