همان اول که چشمان تو از من ماجرا می خواست
نبایدمی شدم قانع که قسمت را خدا می خواست
بنازم آتش عشقت که گرداگرد تو چون شمع
دلم پروانگی می کرد و از آتش شفا می خواست
تو روی ساحل امنت ،منم چون موج سر درگم
ببین من تا کجا رفتم ببین دل تا کجامی خواست ؟
عجب بازی بی رحمی است ، که آیین وفاداری
تورا در اول راه و مرا تا انتها می خواست ...
دوچشمانت دوتا دانه،دلم همچون کبوتر بود
وگرنه از اول خلقت کبوتر را رها می خواست
غم بیچارگی کم بود؟غم این زندگی کم بود؟
که گیسوی پریشانت مرا هم مبتلا می خواست؟
تو از من ساده برگشتی و گفتی بخت ما این است
نباید می شدم قانع که قسمت را خدا می خواست!
حسین وصال پور