دستِ پُر مهرش مرا از خوابِ غم بیدار کرد

دستِ پُر مهرش مرا از خوابِ غم بیدار کرد
خاطرش، دل را زِ هر دلبستنی بیزار کرد

غیر از او در سینه ی من دیگر احساسی نبود
تیرِ عشقش آمد و، بیگانه را ناکار کرد

در هوایش شعرها گفتم، دلم راضی نشد
آخر عشق او، مرا شاعر بر این اشعار کرد

روزه دارِ عشق او بودم، مرا مهمان نمود
با شرابِ مهر او آنشب دلم افطار کرد

او طبیب قلبها بود و دلِ نالایقم
بارها در پیش او، دردِ دلش انکار کرد

ساکت و آرام ، زیرِ لب، غزلهائی سُرود
ناگهان بیخودشدازخویش وغمش اظهارکرد

در پناه سایه ی او غرقِ آرامش شد و
بر گناهانش میانِ هر غزل اقرار کرد

قاصد چشم وزبانم بود، دل در این غزل
عاشقانه گفت وخواند و هستی اش ایثارکرد

ذاتِ حق با مهربانی ناله هایم را شنید
غفلتم بخشید و با مهرش مرا هوشیار کرد

گفت در قلبِ گنهکاران نباشد جایِ عشق
رسمِ عاشق بودنت، روزِ گناهان زار کرد


معصومه یزدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد