آدم هزار راه دلش می رود ولی

آدم هزار راه دلش می رود ولی
آن دل که مبتلاست ره یار می رود

گر عاقلان جهان همه انکار آن کنند
دل بر همان خوش است که دلدار می رود


علی کسرائی

تا نگاه خسته ام به قرص ماه میرسد

تا نگاه خسته ام به قرص ماه میرسد
سپاه گیسوی او ز گرد راه میرسد
در مهلکه ی چشمش بی سنگر و بی لشکر
دلِ شکسته ی من به قتلگاه میرسد
پیروزی تو حتمیست این غائله غمبار است
خنجر ابروی تو به قلب شاه میرسد
در مکتب ما درسی جز مهر و وفا هرگز
یوسف این قصه هم به قعر چاه میرسد
باید که ببوسم من لبهای تورا یک بار

هرچند که ز این بوسه طعم گناه میرسد
بازیچه ی تقدیرم دستم ز جهان کوتاه
پیوسته مرا انگار حسرت و آه میرسد
رازی به جهنم شد این شاعر دیوانه
همچو مسافری که به سر پناه میرسد
انگار که کند تسخیر این روح مرا وقتی
در ماتم ما او با رخت سیاه میرسد

علیرضا تاج پرست

شعله‌ی عشقت فرو ننشست در جانم چرا؟

شعله‌ی عشقت فرو ننشست در جانم چرا؟
بر ندارد فکر تو دست از گریبانم چرا؟

در کنارت این جهانم، رنگی اطلس گونه داشت
نیست حاجت، گویم از هستی گریزانم چرا؟...

روز، افکار تو همره داشت، شب، رویای تو
از چه پرسی بی‌قرارِ شامگاهانم چرا؟

بادِ تنهایم، به صحراها وزیدم روزگار...
گردباد اَر نیستم من، در بیابانم چرا؟

بحرِ عشق است و منِ بشکسته دل، غرقابه اش
خود نمی‌دانم به دریاها شتابانم چرا؟

شعر و شور و شرب و شادیّ ِ حیاتِ دم به دم
بر نیاید کاری از اینان به درمانم چرا؟

شعله‌ی عشقت به ذرات تنم آتش زده‌ست
کاش میدانستی بدین‌سان نوربارانم چرا...

روزگار من بدون تو به فردا می‌رسد؟
زین معما خوب دانستی پریشانم چرا...

محمود گوهردهی بهروز

من به چشمان تو عادت کرده‌ام

من به چشمان تو عادت کرده‌ام
سال ها رویت عبادت کرده‌ام
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
سیرت پاکت  سیاحت کرده‌ام
طعم شیرین سخن‌های تو را
عاشقانه‌ تر رعایت  کرده ام
فکر دوری ات عذابم می‌دهد
بی تو خود را بی‌بضاعت کرده‌ام
یاد  روز  آشنایی مان  بخیر
سرخوشم با تو رفاقت کرده ام


جواد جهانی فرح آبادی