مرد صیاد که در کارِ سفر بود زرنگ

مرد صیاد که در کارِ سفر بود زرنگ
طوطیِ قشنگی ز ره آورده به چنگ

کوبید به سقف حجره یک میخ بلند
بر آن قفس پرنده را بست به بند

آن بند برید و قفس افتاد و گسست
منقار خمِ طوطیِ رنگین بشکست


بر قوزِ نوکش قوزِ دگر جولان داد
دل شوره به جان و تن صیاد افتاد

هیچکس مشتریِ طوطیِ مجروح نبود
زیرا که نوکِ خمیده خم تر شده بود

تا وقتِ سحر مرد نخوابید ز فکر
برداشت کمی برگه ی سمباده ی زبر

با زورِ دو دستان و به تکرار شدید
بر قوسِ نوکِ طوطی مجروح کشید

تا آنکه خمِ زخم ز منقار برُِ فت
خرسند از آن حیله شد و زود بخفت

فردا قفسِ پرنده اش را به دکان
تعمیر بکرد و بعد از آن آویزان

آن طوطیِ مجروح گران تر بفروخت
یک کیسه ی زر از برِ این حادثه دوخت

میخواست رسد به سودِ بی اندازه
با قوس نوک و زبری آن سمباده

پنجاه عدد طوطی دیگر بخرید
سمباده به قوزِ نوکِ آنها بکشید

نوکهای خمیده را ساخت چو میخ
گویی که بکوبید و بیاراست ز بیخ

هر کس ز در حجره ی او کرد عبور
با خود دو پرنده برد با سرعت نور

خالی ز پرنده شد دکان از سر سود
آن کیسه پُر از سکه ی زرین شده بود

اما به سحر فاجعه ای بد رخ داد
مردم چو رسیدند به او ، با فریاد

پنجاه عدد طوطیِ بی‌جان به قفس
صیاد گرفتند و کشیدند به حبس

گفتند به قاضی که به مکری تازه
منقار خرا شیده چه بی اندازه

نوک تشنه و جان باخته طوطیِ ظریف
زیرا که به خوردن نوک او بود ضعیف

آن مشتری طوطی مجروح به زور
آمد به وسط گفت که زنده ست هنوز

قاضی هم ازین فاجعه در بهت بماند
پرسید زِ آن مرد و دو ابرو بپراند

: پس طوطی مجروح چرا زنده بماند ؟
صیاد که سمباده بر او هم می‌راند
.
.
.

صیاد ازین قصه ی غمگین و عجیب
دانست که افراط به جان زد آسیب

دانست که بیماری و غم رایج شد
بر هر چه که از شکل خودش خارج شد

سمباده به منقارِ یکی شد درمان
از حد که گذشت شد بلایی بر جان

سحرفهامی

آن شبی که ‌شد چراغان آسمان‌ها ‌امشب ‌است

آن شبی که ‌شد چراغان آسمان‌ها ‌امشب ‌است
بس مبارک باشد امشب چون به نام زینب است

هست در عالم تمام هستی و عشقم حسین
ذکر یا زینب مرا چون یا حسینم بر لب است

کرده ام عمری گدایی محبت از حسین
گر علمدارش ابالفضل است رازش زینب است

سید محمد رضاموسوی

دلبرم آمد ولی از عمر چیزی برنماند

دلبرم آمد ولی از عمر چیزی برنماند
وصل او دیدم، ولی جز حسرتی بر دل نماند

هرچه بر باد فنا شد، عمر در سودای او
آنچه از من مانده اکنون، جان و آهی هم نماند

چشم بر راهش دویدم، دل سپردم در طلب
اینک از شوق وصالش جز غباری کم نماند

گفتم از پیری چه باک، آن یار شیرین با من است
لیک رسید و باقیش جز حسرت عمرم نماند

گفتم از سوز و فراقش شعله‌ها در دل زنم
عاقبت دیدم که خاکستر ز جان روشن نماند

ای که در وقت وصالت، عمر بر من شد تباه
چون رسد دستی به تو، کاین ره به بی‌حاصل نماند

سایه‌ام رفت و غبار عمر بر دوشم نشست
اینک ای دلبر، مرا در دل توانایی نماند

عاقبت این دل چو شمعی در فراقش سوختن
هرچه بگذشتم ز غم، چیزی در این ماندن نماند


امین افواجی

هوایی تازه می خواهم

هوایی تازه می خواهم
برای نفس کشیدن
بوی خوش چای مادر
یاس خانه ی قدیمی
درسیل خاطرات

سید حسن نبی پور

درچشم جاده ها سبقت می گیرند

درچشم جاده ها
سبقت می گیرند
خاطرات م
ومن نیز مرورمی کنم
ابتداوانتهای
عشق ودوستداشتن ت را


سید حسن نبی پور