مرا جنون تو آورده بر سر پیکار
به دست تو شده غم، بر سر دلم آوار
کجا شوم که بجویم نشان کویت را
تو رفته ای ، نرود از دلم، تب دلدار
به آسمان نگرم ، رد چشم تو جاری
به هر کجا بروم عطر تو شود بیدار
نه میل من به فراق و نه طاقت دوری
چگونه سر بکنی با غمی چنین دشوار
مگر تمام جهانم ، به نام تو خورده
به اسم تو شده ثبت، این خیال لاکردار
تمام عمر، دلم ، در جدال عقلم بود
که کار روز و شبانم، مدام شد اقرار
به کوچه های خیالت ، گذر کنم هر شب
گلایه های دلم را ، چه کس کنم اظهار؟
نه همدمی به کنارم ، نه میل من به دمی
دمادم دل من با تو می شود هموار
بیا که جان به لب آمد ز رفتنت یارا
مگر به نیم نگاهی ، کنی مرا هوشیار
چو باشی و چو بمانی کنار هر روزم
به گوش جان، بکنم نغمه های دل تکرار
سیمین حیدریان
تو همان سَروِ بهشتی، تو همان چشمه ی کوثر
تو همان نغمه بلبل، بَرِ چشمانِ صنوبر
تو همان دانه ی تسبیح، همان سجده ی خونین
تو همان مدح و سجودی، سرِ سجاده ی مادر
تو همان فتح مبینی و همان وعده ی صادق
و تو شیپور خدایی، دَمِ میدانگهِ محشر
تو همان خشم و ابهت، تو همان غرش شیری
تو بغری و خروشت بتکاند دل کافر
و تو انگشتر افتاده ی سردار به خونی
تو همان هدیه ی مادر به خدا لحظه ی اخر
تو همان سینه سپر، یک تنه خود در بَرِ دشمن؛
تو همان آیه ی یَاسی و همان پاره ی اخگر
پیِ نامت شده جاوید، سراسر همه ایران
و تو سرباز سلیمانی و تو یک تنه لشکر
فاطمه محمدی
من بیاسا و به جانم بازگو
این سراب وَهمِ احساسم بر او
سالهای پیش را رفتم به پیش
دیدم این دیوانه گم کرده خویش
داد را بیداد را حرفم چه بود؟
پیش تر هرگز مرو اورا چه سود؟
جابجا آنجا که چشم سویَش گرفت
بازگرد، چشمت ببند بر این سرشت
هرگز از دیوانگی دوری که چه؟
فارقی خاطر ز بی شوری که چه؟
آه این دیوانه را مجنون ندید
از جنون، هرچه ز ایمانش کشید
صبر، درد و یک خیال منجمد
آب شد دل تا سراب بادگرد
چرخ میزد در فضای انجماد
از همه بیزار و عاشق در نهاد
لحظههای روبرو لبریز هیچ
خلوتی در شورش این مارپیچ
رفت و رفتن را به زهرش خورد تیغ
نیشِ مار آغاز و پایانش دریغ
در طلوع خاک شور این بهار
دانهای بود عاری از هر انتظار
بازگرد برخود تمامت ناتمام
فعل را از جملهات بگذار نام
برف های این زمستان آب شد
ریشهات از دردها سیراب شد
یک اَلَک از خاک شورت باز رفت
این جوانه از اِلا بر خاک گشت
الهه شعبانی
شبَست وُ موعدِ دیدار سراغ از من نمیگیری؟
شُده بیمِهریاَت تـکرار سراغ از من نمیگیری؟
بهگرمی یا تبِ خواهش بهشوقِ عشقوُ آرامش
نَبودیلحظهای غمخوار سراغ از من نمیگیری؟
شکفته غنچهٔ لبخند به دیدارت شَوَم خرسند
بمانَم تـا سَـحَر بیدار، سراغ از من نمیگیری؟
شقایقْ نسترنْ چیدم به سازَت جمله رقصیدم
به دستم پنجهٔ گیتار سراغ از من نمیگیری؟
خیابان خیس و بـارانی هـوایِ بوسه پنهانی
برهنه پا وُ لیــلیوار سراغ از من نمیگیری؟
بـه باغِ خیـسِ آیینه، نَفَـس زندانیِ سینه،
تَنَـم آتش لبَـم گُلزار سراغ از من نمیگیری؟
شبِ ظلمانیِ خاموشْ لباسم خُفتـه در آغوش
جهانی بَر سَرَم آوار سراغ از من نمیگیری؟
ز انگورِ لَبِ فریاد بـه شیرین کاریِ فرهـاد
تو تنـها یاور وُ دلـدار سراغ از من نمیگیری؟
نگاهِ پرتو بر ساعت نِشَسته گیج وُ بیطاقت
که عشقترا کُنی اقرار سراغ از من نمیگیری؟
بنفشه انصاری پرتــو
شبم تا به صبح با آهی از نوای مرغ سحر
که میگوید؛ غرق در شاعرانگی باش
خواهم نوشت از اسطوره های ایران
از صداهای ماندگار و زیبا
که روح را لبریز از نوازش میکنند
روحم را می پرورانم میان
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
و شبانگاهی دیدن اشک مهتاب
و در عمق زیباترین نواهای شجریان
که آرامش روح مردم را میسپارد بعد خود
دست همایون و مژگان
فصل خزان رسید
ادغام شعر و غزل در آغوش باران
مثل در امیخته شدن
صدای پیر مغان با هوهوی باد
صبح پاییز طلوعی دارد بی نهایت زیبا
برخیز و بنگر مهربانی ابر هارا
برگ های خشکیده و نم نم باران را
تجویز کن برایم
روزی چندین بار هدفون و
صدایی لبریز از عشق و آبادی
تمام فصل های ما آواز ایران است
و اما خاص ترین ماه
مهر است.... مهر
مینا پوریوسف نصاری