هر دم شده طوفانی دریای نگاه من
ای غم ز چه اینگونه کردی تو تباه من
میدان شده این سینه ،،سر لشکر جنگی تو
آتش زده ای جان را غوغاست سپاه من
از دل تو چه می خواهی ای دشمن دیرینه
بازآ و بگو یک دم راجع به گناه من
برهم زده ای ای غم،آسایش این خانه
هر بار وجود تو کی بوده پناه من
عمریست دراین غربت حیرانم و آواره
در نیمه شبی آخر گیرا شود آه من
لیدانظری