چون ز او دورم و اندوه زمین گیرم کرد

چون ز او دورم و اندوه زمین گیرم کرد
دل جوان دارم و این هجر بسی پیرم کرد
من به اندازه یک ابر دلی خون دارم
این غروب غم و این ابر چه دلگیرم کرد
کاروان رفته و اینک ز سفر جاماندم
من اسیرش شده ام او ز سفر سیرم کرد
دل اسیر تو شده پس به اسیرت رحمی
مجرم عشقم و دل درغل وزنجیرم کرد
مژه هم در طلبت موج فشان میباشد

تشنگی لب من دید و به اشک سیرم کرد
کی به تحریری تقریظ دل او مشغول است
بد سیاهه بنوشت غصه به تقدیرم کرد
حال که عقل من و عشق به هم در جنگ است
غالب آن عشق به عقل آمد و پی گیرم کرد
از نبردی که میان من و عشق در کار است
پشت بر خاک شدم عشق مرا زیرم کرد

مسعود بابایی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد