قلمم راست بایست...
واژهها در سر من چرخ زنید.
کائنات گوش به فرمان باشید؟!...
همگی آماده!...
یک به یک پشت سر هم صف کشید؟...
صاحب شعر خداییست که در جان من است...
امشب از شعر پرم، حال عجیبی دارم ...
به درون مینگرم...
آنقدر وسوسه دارم که نگو ...
تو کجایی عشقم؟، خالقم ،هستی من ،
جان من حرف بزن...
امر بفرما یا رب
آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو
گفته بودی با من در سکوتت هستم
در نگاهی که درونت داری...
روبرویم بنشینی کافیست...
آنقدر شعر برای تو بگویم که نگو
مینشینم تنها...
گرچه در اعماقم ...
من خدا را دارم ...
چشم بر بستم و دیدم درون برکم ،
روبرویم نور است، نوری از آرامش،
نوری از جنس خدا،...
تو کجایی یارب؟...
آنقدر واژه به پای تو بریزم که نگو...
لحظهها مکث کنید!؟...
صاحب شعر اینجاست ...
قلب من میکوبد ...
قلمم میرقصد ...
چشم وا کردم و دیدم اینجام!...
لحظه را دریابیم...
آنقدر محو تماشای تو هستم که نگو...
آنقدر شوق به دیدار تو دارم که نگو ...
تو کجایی یارب؟...
تو کجایی یارب؟...
احمد خلقی
صورتت از دیده ام پنهان و در دلم نقشت به جاست
ای پری با من چه کردی این دلم جز تو نخواست
گفته بودم عاشقم ،مجنون ترین لیلای شهر تو ،منم
جان به لب هایم رسیده، گو چگونه من ز عشقت دل کنم؟!
این جهان بی روی تو ، برایم پر ز دردست، نازنین
آتشی در سینه ام روشن نمودی، با نگاه آخرین
چشمم از هجرت پر از اشک و دلم پر خون شده ست
بی وفایی از ازل راه و رسم مه رویان بده ست
روی کاغذ، اندرون شعرهایم مینویسم عشق زیبای تو را
گرچه می خوانی عزیزم، نمی دانم بیگانه با اشعاری چرا؟
آن قدر من سالهاست تبدار دیدار توام ،ای مه جبین
از غمت آزرده و دلخسته ام، بیزارم از این اسمان و این زمین
کسی نمی داند جنونت آنچنان شیداترینم کرده که
من تمنا می کنم بمیرانم، که مرگ زین زندگی بی تو به
دل ز دوریت به تنگ آمد، کجایی یوسف کنعانی ام ؟
گو که تا کی و کجا، در برزخ عشق تو من، زندانی ام؟
زل زدی یک روز در چشمانم و زان روز نکردم زندگی
جرم شعله عاشقیست ، ای تو که حکمم می دهی
من مسلمان بودم ،عشق روزافزون تو مرا کافر نمود
اندرین دنیا نباشی دوزخ و بهشت از برای من چه سود
شعله ملکی
نامه به پیش یار خود دهم ز استیصال خود
تفریق یارم میکشد چون گویم این احوال خود؟
زلف تو شد زنجیر من سر هم چون هوشم پیر من
رودابه وارم مو فکن بگذر ز جرم زال خود
دل کلبه حزنم شده شعر غمین حسنم شده
گر میدهم رنج تو من از حزن قیل و قال خود
خواهم شبی خواهم لبی پیشت به صبح محضرت
من بی نصیبت چون کنم با فوج این آمال خود
ای شاه بر هر لشکری در پیش چشم کشوری
گر زانکه عهدم بشکنی من نشکنم اقوال خود
خواهی بخوان خواهی بران پس زن ز خود چیزی بگو
این بس مرا واقف کنی باری تو از امیال خود
رفتی و نامد نامه ات در خون نویسم خامه ات
پیداست درگیری بتر امسالت از هر سال خود
شد سال هم خمار ما بی روت شهسوار ما
بیمار هشیار ار شدی یادی بکن از حال خود
بردیا حق بین
آنجا، در دوردستهای خیال و خاطره،
چشمانت فانوسهای بیانتها هستند؛
که مرا میکاوند،
چون آینهای که حقیقت را
بیپرده نشان میدهد
و هر انعکاسش،
پرسشی از هستی میآفریند.
من، برهنهتر از آغاز آفرینش،
در تمنای نگاهی ماندهام
که نه چشم است،
که دریچهای به ملکوت؛
جایی که زمان چون رودخانهای بیکران میگذرد
و هر لحظه،
تولدی دوباره است.
آنجا، در ژرفای یادها،
نگاهت مرا درمینَوَردَد،
و من،
تهی از هر آنچه پنهان بوده،
عریانتر از همیشه،
شرمسار و سرشار از اشتیاق،
در تمنّای نگاهت ماندهام؛
نگاهی از شوق،
از عشق،
از آنچه باید باشد و هنوز نیست،
چون حقیقتی که پیش از کلمه وجود داشت.
من آشوبم؛
رودخانهای در تبعید،
آتشی خاکی که خواب آسمان میبیند،
و هر قطرهاش ستارهای در کهکشان تاریک؛
تپشم،
تپشی غریب از خاک،
که در کهکشانِ رویاها میتپد
و پژواکش، پرسشی از خلقت را
در سکوتِ شب فریاد میزند.
آنجا،
در سرزمینی خالی از دنیا،
در تصویری خیالانگیز،
در مهی روشن،
بر تابِ همیشگیام نشستهام
تابِ پلکهایت؛
که هر باز و بستهاش،
چرخهای از هستی و نابودی را میآفریند.
من میمیرم و دوباره زاده میشوم
چون کهکشانها
که از دل سیاهی میجوشند،
و در نورِ لحظهها، میآموزم
که عشق، همان آشوبِ پنهان است
که جهان را به حرکت وا میدارد؛
و من، در آن،
همدمِ بیپایانش میشوم،
در رقص بیپایانِ نور و تاریکی،
و در پاسخِ هر پرسشِ هستی،
تنها سکوت را در آغوش میگیرم.
زهره ارشد