ز سپهر جان، فروغت چون فروغ لامکان تابید
به ظلمتخانهی هستی، شعاعِ آسمان تابید
ندیدم جز تو ای خورشیدِ سرّ آفاق در پرده
که در آیینهی دل، انوار بیپایان عیان تابید
به یادت ماه لرزید و ز سوزِ نامت ای مشعل!
نسیمی رفت و بر زهره سرودِ راستان تابید
ز خاک تیره مشکن دل، که سرّ جان در او پنهان
که از خاکستر دلها، چراغِ جانفشان تابید
مپرس از من چه دیدم در تماشای نگاهت، چون
به شبهای عدم، برقِ تجلی بیامان تابید
فاضل چو ذکر نامت برد، لرزید آسمان بر خویش
که از خاموشی دلها، ندای بیزبان تابید
ابوفاضل اکبری