سورواژه ها
این
شعر مثنوی غزل است
در پایان یک رباعی است
پای به اقلیمِ قلم باز شد
واژه به سودای عدم باز شد
واژه به قاموسِ خودش حمله برد
شعله به ققنوسِ خودش حمله برد
آه لهیبِ کلمه در دل است
شعله در این شاکلهها باطل است
صوتِ قلم در تنِ کاغذ فتاد
صاعقه در میهنِ کاغذ فتاد
صفحه شفاعت به قلمدان نداد
آه جماعت به قلمدان نداد
شورِ تن واژه به واژه رسید
آتَشنیها به تنِ ما دمید
صلح به جانِ تن جنگ آمده
جنگ از این معرکه تنگ آمده
صلح خودش را همه جا گم نمود
اسلحه آنجا هوس خم نمود
اصلِ عدالت بتمرگید که
زنده شدم تا که بجنگید که
عدل نفسهای خودش را برید
شورش و ویرانی خود راندید
واژه به واژه بسر آتشند
هیزمِ آتشکدهها سرخوشند
لحن میانِ کلماتش شده
لهجه شبیه ادواتش شده
شعر نشسته پی یک قافیه
آتش فرهیختگی باقیه
ثانیه در ثانیه امواج بود
آنطرف واژه کمی کاج بود
شعر غزل خواست حواسم نبود
قافیه همراست حواسم نبود
پای همین واژه نشستم بگو
یک غزل اینجا است حواسم نبود
باز درختی تن خود را برید
کار تبرها است حواسم نبود
شعله تن صلح به آتش کشید
فاجعه برپاست حواسم نبود
آه ترور در غزل افتاده است
واژه چه تنها است حواسم نبود
سور زده شعر به انگورها
سور همانجاست حواسم نبود
خودکشیِ دختر رز را ببین
باغ چه بلواست حواسم نبود
سنگکوبِ یک واژه لب جام بود
واقعه چنتاست حواسم نبود
باز اوردوز زده با این غزل
قافیه برّاست حواسم نبود
باز تبر زد به تبرزین دل
مرثیه قرّاست حواسم نبود
باز علف زد جگری تازه کرد
داس به دلهاست حواسم نبود
دست به خفتان چه کس کردهای
این هدف ماست حواسم نبود
زلف به بند غزل انداختی
صاعقه بالاست حواسم نبود
در کمر خمره چه انداختی
شور به حلواست حواسم نبود
خانه ی که میزده ای دیشبی
مست چنین سرزدهای دیشبی
شعر بخوان تا ز سرت بپرد
پیک به دست آمدهای دیشبی
خدایار قلیزاده