شبِ تاریک و دلم سوخته، دردانه شدن را بلدی؟

شبِ تاریک و دلم سوخته، دردانه شدن را بلدی؟
شده‌ام واله‌ی چشمان تو، دیوانه شدن را بلدی؟

به شرابِ نفس چشم تو، ای باده‌فروشِ زیبا،
دلربایی کنی و مستی و مستانه شدن را بلدی

به بیابان دل خسته‌ی من خیمه بزن همدم من،
تو چراغ رهِ این دایره، همخانه شدن را بلدی


دل حیران مرا دیدن رویت به خرابات بَرد،
تو خودت طالع این خانه و ویرانه شدن را بلدی

تو اگر لیلی شامی و من آن قیس خرابات توام،
راه صحرا بگشایی، تو که رندانه شدن را بلدی

دل فرهاد اگر کوه کَند در طلبت، ماه شبم،
تو به شیرینی خود قصه‌ی افسانه شدن را بلدی

رخ ناهید اگر نیمه‌شبی خنده‌کنان می‌تابد،
تو به آیینه‌ی عشاق، سقاخانه شدن را بلدی

به دل سوخته‌ی کاوه اگر آتش عشقی مانده،
تو به فحوای دلت، راه ملوکانه شدن را بلدی

به نفس‌های تو این باغ خزانی‌زده جان می‌گیرد،
تو به یک غنچه ی لبخند، بهارانه شدن را بلدی

مهرداد خردمند

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد