جهان در حسرتِ یک جرعه آب است
که دل ها در آتشِ بد عهدی انتخاب است
صدای ضجه بارها می آید از دور
امیدی خفته در زیرِ صدها نقاب است
میانِ خاطراتم چه گل ها پَرکشیدن
همین فردا قصه ای بی فتحِ باب است
نه امّیدی، نه راهی مانده بر جا
دلِ تنها ز غم ها همیشه در عذاب است
به پایان آمده همه صبرها و توان ها
فقط در لحظه ای دیگر شبشِ شباب است
چه فرهاد ها ز تباهی فریاد می یاردن از دور
همه دل ها از این غصه ها در اضطراب است
خدایا چقدر دل ها درگیرِ آهِ بی حسابِ
از این بی کسی ها در اضطراب است
منوچهر فتیان پور