جهان با من خواهد رقصید

جهان با من خواهد رقصید
وقتی تو
برایم ترانه های عاشقانه بخوانی


بهمن نوری قاضی کند

در تاریخ بنویسید:

در تاریخ بنویسید:
حرف‌هایشان سبک بود
گوشهایشان سنگین


هومن نظیفی

در دلِ رنجور من این حسرتِ جانان چرا ؟

در دلِ رنجور من این حسرتِ جانان چرا ؟
بر کویر تشنه ام ، ای آسمان باران چرا؟

در میان این همه ، فریادِ پنهان در سکوت
بانگِ آرامش رسد ، از سوی عاشقان چرا ؟

چون شرارِ آتشی بر سینه می سوزد دلم
آب سرد مهربانی ، در دل سوزان چرا ؟

چشم حیرانم به هر سو در پیِ آرامشی
نورِ امیدِ افق در دیده ی پنهان چرا!

از ازل تا انتهایِ هر چه هستی ، رفتن است
آرزویِ جاودانی ، در دلِ انسان چرا ؟

چون خزانِ بی امان بر شاخسارم می وزد
بوی گل های بهشتی ، در دلِ بستان چرا ؟

گر خموشی قسمتِ هر روحِ سرگردان شود
نغمه های آسمانی در دلِ عرفان چرا ؟

روحِ من ،مشتاق پر وار ، از این زندان تن
این قفس را می گشاید دست بی رحمان چرا؟

از ورایِ این وجودم .پرسشی بی واژه خاست
راز پنهانِ حقیقت در دلِ ایمان چرا ؟

گر قضا بر لوح هستی ، نقشِ جبری را نگاشت
این همه از عشق گفتن در غزل ، گریان چرا ؟


فریبا دلال

در آغوشِ تو

در آغوشِ تو
نه شب می‌مانَد
نه تنهایی.

تو نوری هستی
که در تاریکی‌ام حل می‌شود
بی‌آنکه بسوزاند
فقط می‌تابد.

دست‌هایت
نه فقط تن
که جانم را گرفته‌اند
در پناهِ بی‌صدا،
در صلحی که هیچ واژه‌ای
تابِ گفتنش را ندارد.

و من
هر بار که در آغوشت پنهان می‌شوم
فراموش می‌کنم
چقدر دلتنگ بودم
برای کسی که
هیچ‌گاه نرفته بود
چیزی نیست
چیزی نیست
این منم
همان دخترِ پریشان‌احوال.
چیزی نیست
این منم
دیوانه‌ای
دیوانه‌تر از خیال.

چیزی نیست
این فقط زندگی‌ست، در گذر.
نه خوشی، نه وصال.

چیزی نیست
باز هم زندگی من است
بی‌قرار
بی‌پرسش
بی‌سؤال.

چیزی نیست
باز منم
در برابر تو، خدا
بی‌لبخند
بی‌حال.

چیزی نیست
منم
غرق در دنیای مبهم
با چشمانی
پر از
خیال.
برای زیستن در این خیال
چیزی نیست
باز هم منم
این بار افسوس


شیوا نره ای