شب، چون دفتری سیاه

شب،
چون دفتری سیاه
بر روی زخم‌های من افتاده است.

از خاطره‌ی تو،
تنها بوی غریبی مانده
که در باد گم می‌شود
و هیچ‌کس نمی‌فهمد
کدام نام
این‌چنین جهانم را
ویران کرده است.

من،
میان جمع
می‌خندم،
اما در درون،
گریه‌های بی‌صدایم
چون رودخانه‌ای پنهان
سنگ‌های جانم را می‌سابد.

ای عشق،
اگر هنوز در جایی دور
شعله‌ای از نگاهت زنده است،
بگذار مرا بسوزاند؛
که من
بی‌سوختنِ تو
دیگر
هیچ معنایی ندارم.


نیاز ناطقی

در توالی دیدارهای پیاپی درد،

در توالی دیدارهای پیاپی درد،
رد زخم‌هایی که به انتظار نشسته‌اند،
از سکوت میان‌شان به عدم می‌رسد.

ای احوال نادانسته فرداهایم،
خوب‌های دیروز، امروزم نیستند.
معانی ناآشنا در تکرار ناتمام،
ردپاهایی که جا مانده‌اند،
از آنچه میراث فرداهاست،
و دیروز به یادگار مانای سرنوشت.

حقیقت‌های سپید، نانوشته‌های مبهم،
ایستاده و خفته‌اند،
باید به خانه بازگردم.

اگرچه از حال فردای خویش بی‌خبرم،
اما وقتی به خانه برگردم،
معنای درد دیگر همان درد نیست،
دیگر درونم درد نیست،
دردهای خفته خاطراتم‌اند،
تو در زمان نیستی.

وقتی به خانه برگردم،
درد نام دیگر ابر است،
که می‌بارد برای بازگشت به خویش،
از آسمان به زمین،
بغض گریبان خود را می‌درد،
از زمین به آسمان.

چرخه‌های دگرگونی
در مرزهای پوشالی،
در وهم‌های اسارت،
ما گمشده بودیم،
تا برسیم،
از «من» به «ما»


بهاره حکیم نژاد

پنجه در پنجه خورشید نکن می سوزی

پنجه در پنجه خورشید نکن می سوزی
کور گردی نظر خیره بر آن گر دوزی

چشم سر بند و در دل به تجلی وا کن
نکته ای گر تو بخواهی که زمن آموزی

هر مقدر شده از جانب او خیر من است
هر مقدر شده را نام نهادم روزی

گفتمش لاف محبت زنی و جان گیری
گفت جان تو بگیرم ز سر دلسوزی

پای من بند نبود روی زمین از عشقت
خرمن جان مرا به که تو خود افروزی

من دلباخته ی دلشده ی دلداده
کی چشم طعم طرب خیز و خوش پیروزی

فرصتی هست چه کوتاه و یگانه این عمر
حیف باشد رود از دست به مال اندوزی


سید محمد رضاموسوی

حتم دارم نگاهت

حتم دارم نگاهت
نقطه‌ی اتکای زمین است
و فصل‌های جان من
فارغ از تنش،
در هندسه‌ی مردمک تو
به تعادل می‌رسند.

جاذبه را
کجا تعریف کنم جز در وزنِ دست‌هایت؟

روز از باز شدنِ چشمان تو آغاز می‌شود،
و شب،
وقفه‌ی کوتاهِ پلک‌های توست.

اگر جهان
بی‌نهایتِ گزاره‌های ناتمام باشد،
تو فعلی هستی که «بودن» را صرف می‌کند

من ،موجودی مفرد
در جمعِ تو جمع می‌شوم
و زمان،
فاصله‌ی دو بوسه می‌گردد.

و آنگاه
می‌فهمم که فلسفه،
ریاضیِ خشکِ کلمات نیست
عشق است،
که در مدار نگاهت
جهان را به گردش در می‌آورد.

نازنین رجبی