(دوباره می نویسمت) به بـرگ بـرگ دفـتــرم
قـلــم گــلایـه مـی کـــنــد ز گریـه ی مـکــرّرم
شـکـسـتـه بـغض در گلو و موج سرکش غمم
بـه هــر کرانه می دود، درون غـــم شـــنـاورم
چه خیره مانده رو به روی کوچه چشم پنجره
تقـــاص عشـــق،،،دوری و،،، ز رفـتنت مـکدّرم
ببین که دانه دانه بــر سرم نشـسته برف غـم
ولــــی هنــوز مانــده پر تــوان امیــد و باورم
شبــی بخوابــم آمــدی،کنــار حــوض باغــچه
چه بوسه ها که می زنم چه نازها که می خرم
غزل که خسته می شود...دلم زبانه می کشد
ز شــعله های مــانده در وجود و عمق پیکرم
تــمــام من تنیــده در تــو ای تمــام حســرتــم
دوبــاره می نــویـــسـمت به برگ برگ دفــترم
سارا کاظمی
انگار سلامت میکنند، جان را غلامت میکنند
با یک نگاهِ نیممست، دل را قیامت میکنند
چون نغمهای از نام تو افتد به گوشِ روزگار
شب را سحر، سنگ را جگر، خار ، را قامت میکنند
از پردهی چشمان تو همایون اگر برخیزد
آوازهخوانانِ غزل ترکِ ملامت میکنند
زلفت فرود آید چو اوج، در گوشهی افشاری
عشّاق را از خویش و عالم بیسلامت میکنند
هر گوشهای از حسن تو دستگاهِ عشقی شد
دلها به یک تحریر، ترکِ استقامت میکنند
چشمت درآمد در نوا، بیمقدّمه، بیپرده
مستان ز یک دیدار، ترکِ استراحت میکنند
لبخندِ تو فرودِ نرم بر اوجِ جانِ خسته است
با آن فرود، اهلِ درد احساسِ راحت میکنند
در کوی تو میزانِ دل از عقل دیگر میگریزد
اینجا خطا را هم به نامِ عشق، طاعت میکنند
هر بیت اگر آواز شد، از یاد تو جان میگیرد
شاعران این نغمه را وردِ سماعت میکنند
نامت که میآید به لب، تحریرها لرزان شود
حتّی سکوت از هیبتت قصدِ فصاحت میکنند
در گوشهی چشمان تو شور و همایون جمع شد
یکجا دل و جان را گرفتارِ دو حالت میکنند
ما را نه صبرِ هجر هست، نه تابِ عقل و عافیت
شاگردِ این مکتب همه ترکِ قناعت میکنند
از بس که حسنِ بیمثال آیینهدارِ روی توست
آیینهها از دیدنت قصدِ خجالت میکنند
هر جا نفس با نام تو آمیخت در آهنگِ دل
آنجا نفسها خودبهخود آهنگِ طاقت میکنند
ای مایهی هر گوشهای، ای اصلِ هر آوازِ عشق
حتّی مقامِ صبر را از تو روایت میکنند
با یک نگاهت پردهها از رازِ دل میافتد و
اهلِ نهان را آشکارِ بیاشارت میکنند
ما را گناه از عشق تو اگر نوشت روزگار
این دفترِ سرنوشت را خودت شفاعت میکنند
در دستگاهِ حسن تو دل بیاجازه مینوازد
اینجا خطای عاشقی عینِ اصالت میکنند
هر کس که یک شب همنفس با نغمهی چشمت شود
عمری غزل را با صدایت مشقِ حالت میکنند
ای قبلهی ناز و ادا، ای اصلِ هر کشش
حتّی فرشتگان به تو ترکِ عبادت میکنند
تا صبحِ محشر هر که را نامی ز عشقت در دل است
او را ز خوفِ روزگار اهلِ سلامت میکنند
**شایان** اگر آواز شد، از نام تو جان میگیرد
این بیتها را اهلِ دل وقفِ همایون میکنند
شایان رضاخانی
یادم بیاور خستگیها را بنوشم
دیوانه باشم دمبهدم با تو بجوشم
یادم بیاور سیبِ لب سرخِ بهشتی !
با یادِ تو پیمانه پی در پی بنوشم
یادم بیاور بر تنِ لختت بهاری!
با تار و پودِ شعر و ابریشم بپوشم
سیبی تعارف کن از آن باغِ غزلخیز
تا در هوای چیدنت از جان بکوشم
مابینِ ما کوهی نشستهاز غم اییار
بگذار غمها را همه بر روی دوشم
بی رنگِ رویت زندگی رنگی ندارد
من پای عشقت عمرِ خود را میفروشم
تا بشنوم رازِ ظریفِ زندگی را
تکرار کن نامِ قشنگت را به گوشم
دیوانهای زنجیریام، پابندِ عشقت
دیوانگی را میپسندد عقل و هوشم
هرجا کم آوردی مرا در دم صدا کن
یادم بیاور خستگیها را بنوشم...
حسن کریمزاده اردکانی
نگیر از چشم هایم ساحل امن نگاهت را
به روی بازم کن میخانه ی چشم سیاهت را
بزن دل را به دریای جنون بگذار تا شیطان
برای امتحان یک بار بردارد کلاهت را
نگاهم می کنی دارد دلم چون بید می لرزد
عوض کن لااقل بانوی من طرز نگاهت را
بیا ما هم بچینیم سیب عصیان را عسل بانو
تو هم تکرار کن مانند حوا اشتباهت را
من آن ستار خانم کودتا کن در دلم ، اصلا
به دار آویز این معشوقه ی مشروطه خواهت را
منیژه چشم از عشق تو هرگز بر نخواهد داشت
عوض حتی کنی ای بیژن خودخواه چاهت را
بیا مریم ترینم باش و محض این دل شیدا
به روی من گشا اردیبهشت پابماهت را
محمد علی شیردل