عیدتون مبارک عیدمبعث

در غار حر امین سرمد آمد

محمود وابوالقاسم واحمد آمد

از بهر نجات بشریت امروز

فرمان رسالت محمد ص آمد

عیدتون مبارک عیدمبعث

نگاهت

نگاهت همچو چای   خوشِ عطرِ  دیدار آب می کند قند دل را
بیرون بیا... ای ماهِ من وسوسه چیدم برای سیب کالِ آرزوهایت
شکلات تلخ تقدیر می زند نیشخند بر تشویشِ لحظه ها
تیک تاکِ ساعت دلتنگی بوسه می زند بر ثانیه ها
شکست در تار و پودِ فرشِ انتظار مجسمه ی بی دفاعِ آرزوهایم مثنوی عشقت نمک گیرم کرد اما غزل خداحافظی ات از زندگی سیرم کرد به زانو در آورد مرا با دستمالِ حوصله غبار غم از غصه ها می زدایم
ناسزاست این رنج که هر ثانیه می کُشد مرا
آذر غلامی

نازنین باز که اینبار کمی جا زده ای؟

نازنین باز که اینبار کمی جا زده ای؟ از منو عشق رها گشته به صحرا زده ای
ذهن من پر شده از یاد تو جانم همه جا نقش خود بر دِلِ ما وای چه زیبا زده ای
گفته بودی که مرا سخت گرفتار شدی پس چه شد آتَشِ غم بر مَنِ تنها زده ای
دل به رویای تو بستم همه عمرم که نشد رفته ای قید مرا چون به درازا زده ای
من همان قایق طوفان زده ام در دِلِ موج پشت پا بر دِلِ این عاشِقِ رسوا زده ای
لیلا حیدری

اندوه عزیز

اندوه عزیز

دوستت دارم

مثل آن درخت

ولی ببین

آن درخت که همانجا ایستاده

و من دوستش دارم 

نیامده در قلبم بنشیند

ریشه بدواند 

برای همیشه بماند

 

| سینا به منش |

زندگی، قصیده نیست؛ غزلست

کوتاه. و عاشقانه زندگی، قصیده نیست؛ غزلست
فرشاداسکندری شرفی