چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود

چو  ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود

به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود

برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود


دلم دلیل و منطقی سرش نمیشود که عشق
مرا که خام راه کرد، خودش نشانه میشود

مرو، بمان، که عشق ما شود هجای متصل
به باغ خاطره کنون ببین جوانه ، میشود

خدا به داد دل رسد ، اگر چه بعدِ دیدنت
شبیه تو برای من، فقط بهانه میشود!

صدیقه_جـُر

نور از پنجره امد،

نور از پنجره امد،
آرام
مثل کسی که عجله ندارد.


روی دیوارنشست،
روی قوری،
روی دست ما.


چیزی نگفت،
و سماور،
با نفس‌های کوتاهش
وانمود می‌کرد
هنوز
خانه گرم است.


ازآن پس
اتاق
دیگرهمان اتاق قبل
نبود


سید یحیی حسینی امیرآباد

می‌نوازی نتِ موسیقیِ عشق

می‌نوازی
نتِ موسیقیِ عشق
با زلفِ پریشان و رها در بادَت
می‌سرایی رباعی،
شعر خیام
با سازِ دل‌انگیزِ نگاهت
وَه، چه کنسرتی به پاست
سراسر، چنگ و دف و تار
و من زین غوغای بیدل شدگان
غرقِ تماشا،
رفته در کنجِ سرابت،
تنها...


مهدی عارفخانی

از واژه‌ها نپرس؛

از واژه‌ها نپرس؛
آن‌ها
مدتهاست
به نفعِ عادت
تغییر شکل داده‌اند

به نگاهم نگاه کن؛
جایی که
هنوز
چیزی قابلِ جعل نیست.

حرفی
لبِ دهان مانده
نه از ترس،
نه از ناتوانی
از فهم

دیگر دلگیر نیستم؛
سکوت
شکل بالغ‌تری‌ست
از مقاومت.

شب است
و شب
ساعتی‌ست
که دلتنگی
از "من"
به "ما"
سرایت می‌کند.


طیبه ایرانیان

چنان ز بیمِ رقیبان، لب از سخن بستم

چنان ز بیمِ رقیبان، لب از سخن بستم
که مُهرِ خامشیِ عقل، بر دهان دارم
گمان مبر که ز بیدادِ یار می‌نالم
هزار شِکوِه ز دنیایِ بدگمان دارم
خراب و خسته‌ام اما در این شبِ تاریک
دلی به روشنیِ ماهِ آسمان دارم
ز سنگِ فتنه نترسم در این حصارِ بلا
که کوه صبر و تحمّل، بر آستان دارم
هجومِ لشکرِ غم را بگو خیالی نیست
هنوز تیرِ خلاصی در این کمان دارم
به این امید که روزی به هـدف بنشیند
هنوز دستِ ارادت، بر این کمان دارم
اگرچه زخم فراوان نشست بر تنِ من
برایِ هدیه به جانان، هنوز جان دارم


همایون مسعودی