نقطه یی کوچک
__ آخر قصه
حساب تو
__صفر می شود
دو یا سه متر
__بیشتر،
___یا کمتر
____چه فرق می کند
کرباسی سپید
__سرد
___رنگ برف
دورتادور تو
و بعد
__درخاک
گودالی
__شکافی
به اندازه تو
__نه بزرگتر
___نه کوچکتر
همین
__چه فرق می کند
وباتو
__خداحافظی می کنند
تمام آن ها
__ که می شناختیشان
و می روی
__میان شکاف
و بعد
__فاتحه ای
___و سنگی
کوچک یا بزرگ
__سپید یا سیاه
___چه فرق می کند
آنگاه
__نوشته ای
__باخطی مبهم
که فلان روز آمد
__و فلان روز رفت
وچه بود و چه بود و
__چه بود
و تو !
__برای تو
___ چه فرق می کند
با خاک
__یکی شده ای
و باد
__وباران
___ وزمستان
برای تو
__دیگر
___چه فرق می کند
حساب تو
__صفر می شود
وبعد
__عکس تو
___ میان قاب کهنه
____روی تاقچه
و یک شناسنامه باطل
__لابلای نام تو
___ محو می شود
تو
__مرده ای
و نقطه ای
__کنار سایه
___ روی کاغذی
____ پاک می شود
جمشید أحیا
آفتاب آمده اما نه برایت امروز
اَه چرا این همه ابریست هوایت امروز!
شاعر شهر سکوت و غم تو میداند
که چرا این همه گنگ است صدایت امروز
مثل حلاج تو را با غزلت دار زدند
کورکورانه وبا نام خدایت امروز!
خوب بهای غزلت پیر هن تنهاییست
بس که ارزان شده انگار! بهایت امروز
می شوی آتشی از غیرت و می سوزد شهر
آنچنان که غزلت سوخت به پایت امروز
زیر خاکستر این شهر نمی روید جز
دشتی از لاله خون رنگ به جایت امروز
.
چشام میسوزن و قلبم شبیهِ کوهِ آتیشه
همه روزای من درگیرِ حسِ پوچِ تشویشه
نه راهی مونده به قلبت . نه میتونم که برگردم
یه برزخ پیش پاهامه بهشتم داره گم میشه
میخوام باور کنم قلبت یه اقیانوسِ احساسه ...!
چه زجری داره بدبینی ! چه زخمی بد تر از نیشه ؟
منم شیرین مغروری که خم شد زیر بار غم
صدای خنده هام مونده میون تق تق تیشه
دروغ گفتی دوسم داری دروغ گفتی که دلتنگی
دروغ گفتی واسه عشقم با کل شهر میجنگی
دروغ گفتی دلت گیره داره هر لحظه میمیره
دروغ گفتی اگه باشم دیگه بونه نمیگیره
خیال کردم تو هم با من مث من با خودت خوبی
خیال کردم تموم شب مث من غرق آشوبی
نمیدونستم این حسی که روحم رو بزرگش کرد
دیگه واست شده مثل یه خط ساده ی ممتد
تو خورشید منی اما داری کم نور تر میشی
باید نزدیک من باشی ولی هی دور تر میشی!
آرزو بزن بیرانوند
ای عاقبت بوسه و لبخند
در حس تو من گم شده بودم
بازیچه نبودی که بدانی
با عشق تو من کم شده بودم
موهای مجعد تو در آب
من چهره ی درهم شده بودم
عاشق شدنت رأس خبرها
من قصه ی مبهم شده بودم
من از تو گذشتم که بفهمی
قربانی ماتم شده بودم
ثریا امانیان
از چشم تو نسیمِ بهاری وزیده است
در گوش تو آواز قناری دمیده است
با ناز تو شکفته شده باغ آرزو
در سینهام شرابِ تمنّا، رسیده است
هر لحظهای که از تو نظر میکنم به عشق
چون آفتاب، مهر تو بر دل سپیده است
آن گیسوان تو چون زلفین عاشقان
در بادها حکایت شبها شنیده است
از خندهات شکوفهی امید میدمد
در من بهار تازهی جان آفریده است
با بوسهات شرابِ جنون میچکد به لب
از آن شرر، ترانهی دل برگزیده است
در چشم تو هزار غزل خانه می کند
هر بیت من ز مهر تو جان ها خریده است
محمدرضا گلی احمدگورابی
در میانهی سقوط،
صدایی
از دل تاریکی برخاست؛
صدایی که انگار
از گلوی من بیرون میآمد،
اما به من تعلق نداشت.
گفت:
«چرا هنوز مقاومت میکنی؟
رها شو،
بگذار تاریکی
کار خودش را بکند.
این مبارزه بیهوده است،
همانطور که نفسکشیدن بیهوده است
وقتی دریا
تصمیم گرفته تو را ببلعد.»
سرم را چرخاندم
اما چیزی ندیدم؛
فقط سایهای
که شکل مرا داشت،
حرکت مرا تقلید میکرد،
اما نگاهش
نگاهش
مثل آینهای بیرحم
روح مرا برهنه میکرد.
گفتم:
«من نمیخواهم بمیرم،
حتی اگر زندگی
اینهمه رنج باشد.
من هنوز
به چیزی چنگ زدهام،
هرچند ندانم چیست.»
سایه خندید،
خندهای بلند
که مثل شیشهی شکسته
در گوشم پاشید.
گفت:
«تو همیشه اینطور بودهای،
به وهمها دل بستهای،
به امیدهایی پوسیده.
فکر میکنی
این شعلهی لرزان در دلت
میتواند شب را بسوزاند؟
تو احمقی
که هنوز باور داری
فردایی هست.»
خواستم برگردم،
خواستم سقوط را ترک کنم،
اما چاه
دهانش را بیشتر باز کرد،
و سایه
به تنم چسبید
مثل پوستی تازه،
مثل هویتی تازه
که از من جدا نمیشد.
آنجا فهمیدم:
من تنها نمیافتم،
من دو نفرم
یکی که فریاد میزند،
و دیگری
که با لبخندی سرد
او را به سکوت میکشاند.
سقوط
دیگر فقط تاریکی نبود؛
سقوط
جنگی شده بود
میان دو صدای من،
دو صورتم،
دو روحم
یکی که میخواست بماند،
و دیگری
که به نابودی دل بسته بود.
علی حکمت اندیش