سپیداران،

سپیداران،
بر دیوارِبلندِ یادها
سایه می‌دوزند
سایه‌هایی از جنس سنگ.

در حریری از خستگی
چشمانم،
دو پنجرهٔ باران‌زده
رقصِ قطراتِ محو
بر بامِ حواس را
تماشا می‌کنند.

زمان،
ماسه‌های سردِ ساحل را
یک به یک
به کامِ موج می‌سپارد،

در هر فصل،
برگی از قاموسِ رنگ‌ها
وا می‌ریزد
و من،
معنی واژه‌ هایی ناتمام،
قرمز،
گمشده در مه،
آبی،
رویای تباهیده،
زرد،
هراس فرسوده.

اینجا،
در این قابِ بی‌شکل،
فریادها
آن دخان های
بی سرانجامی،
هیچ به هیچ،
محو می‌شوند
در آسمان بی کران سکوت.

و اینگونه،
شب،
تار به تارِ تا رهاییم
تنیده می‌شود.

مهدی مصری زاده

فزون می‌گفتم از هجرش ،مرا گوید بس است دیگر

فزون می‌گفتم از هجرش ،مرا گوید بس است دیگر
مجوی دیگر دلم را، اندرونش یک کس است دیگر
حزین گشتم شنیدم لحظه‌ای ،با من چنین گوید
برون کن عشق من را از سرت ،قلبت خس است دیگر
قدیم‌ترها برایش پر بها ،پر اعتبار بودم
عقاب بودم فلک جایم،رقیبم کرکس است دیگر
وزید بادی و دانستم ،کمی بعدش خزان آید
عقاب را از فلک گیری ،عقابی بی‌کس است دیگر
چنین می‌گفت: تو را دیگر نمی‌خواهم سکین دیگر
رقیب خواهد چرا ؟چون جامه‌اش از اطلس است دیگر
فغان از دل نگیرد درس ،عیبش همین باشد
امان از فعل دل، یک جای کارش ناقص است دیگر
زمان بگذشت و در باغی فراتر را چنین گفتم
مچین از میوه اش، کال است و گویا نارس است دیگر


ابراهیم خلیلیان

من از خدا فقط تو را آرزو کرده بودم

من از خدا
فقط تو را آرزو کرده بودم
نه با زبانِ دعا
که با تپشِ بی‌قرارِ نبضِ شب
در لحظه‌ای
که ستاره‌ها
از شرمِ نامت
سجده کردند

ماه در چشم‌هایت
وضو گرفت
و من
در سجده‌ی بی‌پایانِ نگاهت
کفر را
با ایمانِ لبخندت
تاویل کردم

باد
نامت را در گوشِ کوه‌ها زمزمه کرد
و من
با هر پژواک
دوباره متولد شدم
بی‌آنکه رحمتی باشد
جز لمسِ خیالِ تو

تو
نه زن بودی
نه فرشته
تو
تعریفِ تازه‌ای از خلقت بودی
در قاموسِ شب‌هایی
که خدا
فراموش کرده بود
چراغی بگذارد

و من
در تاریکیِ تو
روشن شدم
مثل شمعی
که از اشکِ خودش
گرما می‌گیرد

ای کاش
دست‌هایت
تعبیرِ آخرِ تمامِ خواب‌هایم بود
نه رؤیایی
که هر صبح
با بوسه‌ی بیداری
از من می گریزد

تو را
در واژه‌ها نمی‌شود نوشت
تو
اتفاقی هستی
که فقط در سکوتِ یک آه
معنا می‌گیرد

تو رفتی
با ردای مهتابیِ سکوت
و من
در هیاهویِ بی‌صدا
به تماشایِ تو نشستم
مثل درختی
که ریشه‌اش را
در خوابِ یک رود
گم کرده باشد

دستانت
نه دستانِ یک انسان
که شاخه‌هایِ نوری بودند
که از معراجِ عصیان
بازگشته‌اند
با بویِ آسمان
در بندِ انگشتان

و من
در تو
نه عاشق
که مسافرِ بی‌نقشه‌ای بودم
که هر کوچه‌اش
به نامِ تو ختم می‌شد...

تو را
در واژه‌ها نمی‌شود زندانی کرد
تو
بادِ بی‌مرزِ خیال بودی
که در هر شعر
پنجره‌ای را
به سمتِ بی‌کرانگی
باز می‌کرد

و من
در این منظومه
نه شاعر
که خاکِ پایِ واژه‌هایم
که از تو
رنگ گرفته‌اند، بودم

ای کاش
زمان
در لحظه‌ای که نگاهت
بر من افتاد
متوقف می‌شد
تا ابد
در آن نقطه‌ی نور
زندگی می کردم

تو
نه خاطره‌ای
نه رؤیایی
تو
اتفاقی بودی
که خدا
در حاشیه‌ی خلقت
فراموش کرده بود
به آن اشاره کند...


ارشاد احمد تاج پور

زندگی گر نکنی عمر گران می گذرد


عمر چون آب روان ،زود چنان میگذرد

شب هجر تو چرا هیچ  به پایان نرسد
که چنین زود چرا  عمر گران میگذرد

مثل آن تیر جفایت که زدی بر سر دل
عمر من  زود تر از تیر کمان  میگذرد

این چه درد است که از بطن و دلم می گذرد
تو ندانی که چه ها بر من از آن میگذرد

ای که گفتی مکن از عشق شکایت که طبیب
در غم عشق  تو از درد نهان میگذرد

درد من غصه ی هجران تو ای دلبر نیست
از جفای تو زدل  خون که عیان میگذرد

این دل من ،زتو از  مهر تو ،اصلا که ندید
در خیابان غمت اشک روان می‌گذرد

هر کجا میگذرد قصه ی دیوان فراق
همه بر وفق مراد دگران میگذرد

به تماشاگه وصل تو ز بس پیر شدم
عمر محزون به تماشای خزان میگذرد


امین طیبی