خزان از ره رسیدو باغ وبستان برگریزان است

خزان از ره رسیدو باغ وبستان برگریزان است چمن،از بادِ پاییز همچو امواجِ خروشان است.
هواسرداست وصحرا زرد و اندوهی گران حاصل رخِ خورشیدِ عالمتاب،زیرِ ابر پنهان است.
غمم از حد فزون گشته،طبیعت واژگون گشته بجای یک نسیمِ روحپرور،بادو طوفان است.
زجورِ بادِ پاییز گشته پرپر سوسن وسنبل پرستو دم بِدم در فکرِ سرمای زمستان است.
صدای زوزه ی بادِ خزان در باغ می‌پیچد قناری گشته آشفته به هر سویی گریزان است.
بروی شاخه ی خشکی نشسته بلبلی تنها نه آوازی نه فریادی،فقط مبهوت و حیران است‌.
دلِ او بی هوس باشد تو گویی در قفس باشد تمامِ دلخوشیهایش،کنون یک باغِ عریان است.
بگوشِ بلبلِ غمگین بخوانَد قاصدک هر دم مشو غافل ،که فردا موسمِ فصلِ بهاران است.
درختِ بیدِ مجنون گشته آشفته همی ذلفش تو گویی او برای لیلی اش زار و پریشان است.
میانِ کوچه باغی زیرِ پای عابری غمگین فتاده برگِ خشکی و ز افتادن پشیمان است.
صدای ناله های برگِ خشکِ زیرِ پای ما حکایت از غم و اندوهِ بی پایانِ هجران است.
ولی با اینکه،پرویز،از خزانِ زرد می نالد بهارِ عارفان وشاعران وبی قراران است.
پرویز مهرابی

صدایت به پاییز می مانَد

صدایت
به پاییز می مانَد
هر چه می‌گویی
دلم می‌ریزد.....

اکرم‌نوری پرنیان

خیال بودنت

خیال بودنت کنارم نشست دستی به اشک هایم کشید زیر گوشم داغی لب هایت بود که حرف هایش را خورد و صبح باز تو را در آن سوی پنجره نامرئی کرد
نیلوفر تیر

در گستره ی ناپایدارِ سیاهی

در گستره ی
ناپایدارِ سیاهی
می سوزانم
شعرهای پاییزی ام را
تا گرم نگه دارم
زیر باران های بی امان خیالت را که هر دم بیتوته می کنی در یادم.
فریبا صادق زاده


 

طوفان شدی برگی شدم من با تو چرخیدم

طوفان شدی برگی شدم من با تو چرخیدم یکدم جدا از تو نگشتم هر چه رنجیدم
شانه به شانه گریه کردم با تو در غمهات چون شاد بودی پا به پایت نیز رقصیدم
وقتی که گرم عشق بودی با تو تب کردم وقتی نگاهت سرد شد چون بید لرزیدم
تا شمع هر مجلس شدی آتش گرفتم من پروانه گشتم روز و شب دور تو گردیدم
شهباز بودم با تو در هفت آسمان عشق بی تو ولی از ارتفاعی ساده ترسیدم
من خاک بودم سرد و بی روح و سراسیمه در من روان گشتی دلم شد سبز؛ بالیدم
گفتی بیا من آمدم گفتی برو رفتم لب وا نکردم شکوه را چیزی نپرسیدم
بیدار گشتم بعد دیدارت چو مولانا چون شعله در کامم کشیدی تا تو را دیدم
کنعان ندارد جایگاهی درخور نامت پیدا که شد در مصر یوسف تازه فهمیدم

سیداحمد درخشانی پور

تَبِ افسانه‌یِ نیمـاست پاییز چه‌بی‌تاب‌وُ‌چه‌بی‌پَرواست پاییز
سرابی با صدف‌های خیـالی تو گویی سِلفیِ دریـاست پاییز
چه حسّی دارد این افتادنِ برگ، غریـوِ بلبلِ شیـداست پاییز
شرابش تحفه‌ی هر خوشه انگور سکوتِ هدهدِ تنهاست پاییز
به نَم‌نم‌هایِ بـاران وُ تَـنِ ابـر نگاه نرگسِ شهلاست پاییز
نویـدِ کوچ وُ آغازی دوباره، رهایی از غمِ دنیاست پاییز
چه ساکت می‌خروشد بر دلِ باد بهــارِ آدم و حــوّاست پاییز
نوای شورشِ مجنون به صحرا، طنیـنِ هِـق‌هـقِ لیلاست پاییز
سـلامِ پُـر غُرورِ هـر زمستان به تحویلِ شبِ یلداست پاییز
بنفشه انصاری پرتو