اگر دل گشایم به واژه، به نور

اگر دل گشایم به واژه، به نور
اگر راز گویم به صدق صبور

نه از ضعف باشد، نه از عشق و جاه
که این روشنی خیزد از جایگاه

دل آینه‌ای‌ست دور از غبار
نه از ترس، که از مهر تابان یار

سخن چون روان شد ز جانم بلند
نه از خواهش آمد، نه از درد بند

درونم اگر پرده را شد عیان
نه از سادگی شد، که از اوج جان

که اخلاص من خاک را رد کند
به بالا رود، تا فلک قد کند

نه هر دیده‌ای قدر این نور خوان
که این روشنی نیست در هر زبان

من آنم که با واژه جان می‌دهد
نه از ضعف، که از مهر جان می‌نهد

اگر خامشم، نغمه‌ام بِی‌جَل است
و گر گویم، این نوا بِی‌غَل است

چو نورم روان شد به تاریک راه
دلی تشنه گردد ز شوقش گواه

ز جانم بخواند زبان جهان
فروزد چو خورشید، دل در کران

مصطفی نجفی راد

بی تاب باشم، یا نباشم از تو دورم

بی تاب باشم، یا نباشم از تو دورم
گویی جهان تاریک هست و سوت و کورم

پاساژ و متروها شلوغی های این شهر
یک عابرم، صد سالِ نوری در عبورم

آماژِ صدها صوت و آواز و ترانه
محوِ صدای خنده های تو به زورم

تو ماهیِ تزیینیِ کازینوی لوکس
من ماهیِ دریایِ پهنِ آب شورم

در پنت هوسِ برج هستی، دور از خاک
من در کلونی، کارگر از جنسِ مورم

در سینه حبسش میکنم فریادهارا
من در تمنای غمت زنده به گورم

شک دارم از پاسخ چه باشد دل ندارم
عمریست با این فکر، در چاهِ غرورم

با تو چه کم بود و بدون تو همه عمر
ای کاش میماندی همینجا در حضورم

دلواپسی مهمانِ صاحبخانه ی دل
بی تاب باشم یا نباشم از تو دورم

محمد جلائی

دلبرا........ عشق بازی در حریمِ تو

دلبرا........
عشق بازی در حریمِ تو
نیایشی است بی‌کلام
که در آن،هر لمسی
واژه‌ای از یک دعایِ کهن می‌شود
و هر نوازش
آیه‌ای بر تارکِ وجود.

حسین گودرزی

عشق آمد و ترس آمد و انگار گذشتی

عشق آمد و ترس آمد و انگار گذشتی
از یک دل دیوانه ی بیمار گذشتی

از خانه ی ماتم زده ی بی در و پیکر
از پنجره ی خسته ی تبدار گذشتی

عمری تو نماندی ، وَ دیدی ثمرش را
ماندن چه بدی داشت که هر بار گذشتی؟

من بودم و دل بود و کمی حال دگرگون
از هرچه خوشی بود ، به اصرار گذشتی

این عشق مرا در غم آیینه نشان داد
ای بغض زمستانِ دل آزار، گذشتی

گفتم که ببینی قفس پنجره ها را
از ماتم یک مرد عزادار گذشتی

چون فلسفه ی عشق مرا ساده نشان داد
از من همه اصرار و تو انکار ، گذشتی

دنیای تو پروانه شدن های خیالیست
از خرمن این دشت پر از خار ، گذشتی

هر بار صدایم به خیال تو رسیده
چون ناله ی غم بار از این تار گذشتی

در زلزله ی عشق منم گوشه ی خانه
در بحبوحه‌ی ریزش آوار گذشتی

این حنجره هنگام مصائب همه درد است
از زمزمه ی مرد گرفتار گذشتی

هر گوشه ی ذهنم پر درد است از آن رو
بانوی خیالم تو ز افکار گذشتی


مهرداد آراء

در جهان دیگر،

در جهان دیگر،
خاورمیانه نه خاک است
نه مرز
بلکه مفهومی‌ست
که در ذهن بادها
پراکنده شده
نقشه
صفحه‌ ی زردی  است
که حقیقت را نشان نمی‌دهد
بلکه پنهان می‌کند.
شاید آن‌جا
ماه برای روشنایی نه
بلکه برای تقسیم نان می آید
و صلح
نه به‌عنوان آرمان
بلکه مانند عادت
از پنجره‌های بسته عبور می کند.
شاید رودها
به جای حمل خون
معنا حمل کنند
و واژه‌ها
به جای زخمها
درخت بکارند.
اما این‌جا
تنها سایه‌ای از نامی را می‌شناسم
نامی که در خواب‌های زمین
چون خاطره‌ای بی‌صدا
فراموش شده است.
خاورمیانه
نه مکان
بلکه پرسشی‌ست
که جهان ما
پاسخ آن را گم کرده است

مریم نقی پور خانه سر