سوال می کنم تو را،زکوه و دشت
هم از زمین
سوال می کنم تورا ز ابرهای آسمان
خبر بگیرمت، گهی زآب
که می رود کنار کوه
سراغ گیرمت همی زبادِ سردِ این خزان
نگاه می کنم به دشت
نگاه می کنم به رود
نگاه می کنم دمی ،بسوی قبله ای کبود
تورا کجا بیابمت، تو را کجا ببینمت
دمی جدا نمی شود دلم
ز انتظار دیدنت
پنهان پر از غمان شده
چه محشری است
گشته در جهان به پا قیامتی
دگر ز یاد مردمان این دیار
شده برون
که ماهِمان به پشت ابر غیبت است
وجود او برایمان
نسیمِ پاکِ نعمت است
که پر ز خیر و برکت است
چه شد به حال مردمان این زمان!
که با دل شکسته اش چنین کنند!
دل شکسته را شکستهتر کنند؟!
چرا نمانده عفتی؟
چرا حیا برون شده ز سینه ها؟
یکی ز ضعف و آن یکی
ز هجمه و فشار فقر
به دشمنان سنگدل
چه زشت عرضه می کنند!
تویی که از برای هر کدام ما
دعا نمایی و بخواهی از خدا...
برای مردمان سرزمین من
دعا نما
که رویمان شود به سمت آن
خدای خوب و مهربان
نگاه من به راه مانده است هنوز
برای لحظه ای نگاهِ مهربان
ظهور هدیه ام نما!
فدای آن نگاه تو...
عاطفه قنبری گل
در آغوش شب، هبوط میکنم،
چشمهایت، چراغهای سرزمین گمشدهاماند،
که در دل تاریکی میتابند،
سکوت را با صدای دلربای تو میشکنم.
دستهایم در دستانت،
نقشهی سرزمینی ست که تا کنون نرفتهایم،
آرزوهایمان، پرچمی برفراز قلههای عشق،
بدون مرز و پایان، در انتظار صبحی تازه.
چشمهای تو، دریاهایی از رازهاست،
سکوتی که در آن، هزار هزار حرف نهفته است،
هر بار که به تو مینگرم،
زمان در دستانت متوقف میشود.
زخمهای گذشته را فراموش میکنم،
زمانی که لبخندت، آغوشی بزرگتر از آسمان است،
در این دنیای بینهایت، فقط تویی
که میتوانم رویاهایم را در آغوشت پنهان کنم.
با هم قدم بر میداریم،
در خیابانهای نهچندان شناخته شده،
هر قدم، سرنوشت جدیدی را میسازد،
آیندهای پر از نور که با عشق میدرخشد.
علیرضا رستاقی
*کودکی،*
یاد دوران قشنگت کودکی
بوستان چند رنگت کودکی
طینتت تک رنگ و باغت رنگ رنگ
آن سر فارغ ز جنگت کودکی
یاد آن ایام جای حق ناس
گردنت سوت دو رنگت کودکی
یاد آن فریادها آن دادها
اسب چوبی خندگت کودکی
یاد آن پایی به یاری در رکاب
بود غالب بر دِرَنگت کودکی.
یاد آن مهر و وفا و دوستی
سینه فارغ ز سنگت کودکی
یاد آن آسایش و مهر و صفا
شانه های بی تفنگت کودکی
یاد مادر های خوب و بی ادا
یارِ چون شیر و پلنگت کودکی
یاد آن معصومیت آن پاکیت
کس نشد مجروح انگت کودکی
یاد دورانی که رنج و گنج بود
گنج بی رنج بود ننگت کودکی
یاد آن باطن که با ظاهر یکی
حرف های شوخ و شنگت کودکی
یاد دورانی فقط آن زادگاه
بود ایران و فرنگت کودکی
یاد میز و زیر میز و حرمتش
سکه ای ناشد به چنگت کودکی
یاد آن دارایی بسیار کم
باسخاوت ،دست تنگت کودکی
یاد آن یاران تک رنگت بخیر
نانموده یار رنگت. کودکی
یاد ایامی که یارت یار بود
نه پی بو و برنگت کودگی
یاد آن قلب سپید و دست پاک
آن وجود. و آب و رنگت
کودکی
یاد آن ایام. آن ایام باد
دوره ،بی دنگ و فنگت کودکی
محسن ستوده نیا کرانی
یک روز دستاتو به من میدی
این انتظار تلخ هم میره
شاید گمون کردی پریشونم
عشق تو از این قلب من میره
ضربان تند قلب غمگینم
اون شاهده که بی تو میمیرم
یک بار موهامو نوازش کن
قلب برای تو غنج میره
این دختری که پاک و معصوم
هر شب خیالش با تو درگیره
من شهرم و بی تو نمیبینم
دلواپسم روحم زنجیره
از من نپرسیدی که دوستم داری و رفتی
بیرحم بودی حالا که دیره
ثریا امانیان
بهار خوشیها، عید طبیعت است
همه با شوق و شور، در دشت و صحرا، بیهیچ قید و بند
درختان سبزند و گلها در خنده
پایهگذاران شادی، روزهای نوین و فرشتگان
دریاچهها و رودها، هم آواز میکنند
نسیم ملایم، همچو بوسهای از زندگی در راه است
چشماندازها رنگین، پر از عشق و امید
پاشویههای نور، روشن و تابناک، بر دلهای شاد
کوچهها پر از خنده و شادیهای جوان
دستان در هم، در حلقهای از دوستی و پیوند
کودکان با رنگ و بازی، شاداب و غرق رویا
فصل نو در راه است، خندههای دلی و پر باران
بیایید در این روز، دلها را به هم نزدیک کنیم
که عید طبیعت، عید زندگی و عشق بیپایان است
سمیه بنائیان دستجردی