بگذار
شبِ آبستن از دردِِ آرزوهای ممنوعه
با پیمانه ای عشق مست شود
بگذار
قلبت با تپش های نامنظم،
رازهای بسته را
مهر و موم کند
اما، هوشیار
یادگارم کن بر گهواره ی صبحِ امید
کریمی مژگان
یک شب که ز دلتنگی رفتم سوی آینه
دیدم شبح مردی با یک غم دیرینه
دنبال خودم گشتم در مبهم آن تصویر
اما نگهم افتاد بر چهره غمدیده
ناباور ترسیده پرسیدم از آینه
این چهره محزون کیست اندر پس آینه
ناگاه صدا آمد از غیب ندا آمد
ای پیر هراسیده تصویر خودت بنگر بی حیله بی پیله
بر آینه رو کردم بر خود نظری کردم
دیدم که بهار عمر بگذشت و خزان آمد
من مانده ام پیری عمری که به سر آمد
داود شیروانی
روز عشق است
و من
روی صندلیای نشستهام
که یک پای آن کوتاهتر از سه پای دیگر است
و این
تمام شباهت من به جهان است
لنگیدن
حتی در نشستن
گنجشکی به پنجره میکوبد
من برایش دانه میریزم
او نگاهم میکند
انگار میداند
من هم
برای کسی دانه میریزم
که دیگر گنجشکها را نمیبیند
دوستت دارم
جملهایست که در دستور زبان مرگ
فعل آن همیشه صرف میشود
بی فاعل
بی مفعول
بی زمان
مینویسماش روی کاغذ
کاغذ را تا میکنم
به شکل قایق
و در لیوان آبی رها میکنم
قایق
روی آب میچرخد
و غرق نمیشود
انگار که تو
از ته لیوان
بادبانش را میگیری
امروز
تمام مغازهها قلب میفروشند
قلبهای کاغذی
قلبهای شکلاتی
قلبهای بادکنکی
و من
به قلبم نگاه میکنم
که هنوز
شکل دستهای تو را حفظ کرده
انگار گلی است
که زیر یک سنگ له شده
و هنوز
رنگش را پس نداده
تشنهام
نه برای آب
برای آن روزی که
با هم از یک لیوان نوشیدیم
و لبهای تو
لبه لیوان را
به محراب تبدیل کرد
حالا
لیوان را پر از آب میکنم
میگذارم لب پنجره
تا خورشید
نور را در آن بشکند
و من
هر بار که تشنه میشوم
به جای آب
نور بنوشم
شاید
به رنگ تو نزدیکتر شوم
حسین گودرزی
روز عشق است
و زنبیلها پر از گل
دستها پر از دست
لبها پر از لب
و من
پر از حفره
حفرههایی به شکل تو
به شکل قدمهای تو
به شکل خندههای تو
به شکلی که
هیچ قالبی
جز نبودنت
نمیتواند پر کند
میگویند عشق
در حافظه میماند
اما حافظه من
دیوانه شده
هر روز
جایی از تو را
در جایی از خانه
پیدا میکند
که هرگز نبودهای
دستمالی که با آن گریه نکردهای
کتابی که باز نکردهای
پیراهنی که هرگز به تن نکردهای
و من
هر روز
با این همه تو
که نیستی
احضار میکنمت
تا ثابت کنم
دیوانه نیستم
دوستت دارم
وقتی میمیری
معنیاش عوض میشود
میشود
یادت هستم
نفست را در باد پیدا میکنم
رنگ چشمانت را در خواب میبینم
هر روز صبح
به گنجشکها دانه میدهم
به یاد تو
که گنجشکها را دوست داشتی
حسین گودرزی