زنان
از جایی آغاز میشوند
که بدن پیش از عقل درد را میفهمد
فشاری آرام
میان قفسهی سینه.
عدهای
با سکوت حملش میکنند
مانند لیوانی ترکخورده
که هنوز آب را نگه داشته است.
عدهای
میگذارند لبریز شوند
و فریاد بیآنکه اجازه بگیرد،
از گلو سرریز میکند.
وقتی احساس
نام میگیرد،
کلمه دیگر وسیله نیست
دانهایست که در دهان ریشه میزند.
هوا بوی تازهای میگیرد،
زندگی
آرام و بیصدا
نفس عمیقتری میکشد
و عشق برای لحظاتی
از ماندن
شرمنده میشود.
مریم نقی پور خانه سر
مالک غزلم
یگانه محبوب هاست
محتوای عطوفتش
برایم بسی نیایش هاست
بی ریا بودن مداومش
هم مانند
بارش معجزه هاست
حضور شایسته اش
معماری شده
از قصر دلگرمی هاست
لقبش مادر
آیین مقدس هاست
لبریز در معناهاست
قامت نامش رعنا تر
از دریاهاست
عنایت زاتش
کلبه محبت هاست
قلب رعوفش برگرفته
از نور عبادت هاست
معصومانگی رخساره اش
قصیده ایی از نجابت هاست
پوران گشولی
می ترسم ای نگارم پیغام دیشبم را حتی نخوانده باشی
شایدکه خوانده باشی اما مرا تو امشب از یاد برده باشی
چشمم به ساعت امشب این سینه در تب وتاب کی میرسد قرارم
می ترسم ای نگارم آیم سر ،قرار و آنجا نمانده باشی
با خود بگفتم ای دل برخیز و رو به سویش
شاید بیابیش باز
گفتم که خسته ای تو شاید ز راه دوری اینک رسیده باشی
صبرم ربوده ای تو صبری نمانده در دل ای ماه دلنوازم
ترسم رسم من آن دم کز طالع بد من پنهان زدیده باشی
گفتم روم ز کویت در گوشه ای بمیرم از درد بیقراری
گفتم که مه جبینم شاید غلام دل را از دل خریده باشی
گیرم ز کوی خود مه ما را براندی آخر با بی وفایی خود
پا پس نمی کشد دل حتی اگر ز کویت او را تو
رانده باشی
دیشب به چشم پر خون من در پی تو بودم با سینه ای پر از درد
گفتم که شاید از مهر اسب چمش خود را اینجا دوانده باشی
حاشا که پر بگیرم دیگر ز بام عشقت ای نازنین
نگارم
حتی اگر تو بی رحم خیلی ز عاشقان را از خود
پرانده باشی
با من چه می کنی تو بی عشق روی ماهت در دل نمانده نایی
ای نازنین طبیبم باز آ که از غم خود ما را رهانده باشی
دل از تو بر نگیرم یاری دگر نگیرم بی تو اگر بمیرم
دارم هوای کویت حتی اگر تو ما را امشب نخوانده باشی
پیمان شکسته ای تو با این دل غمینم با ظلم و بی وفایی
باور نمی کند دل آن عهد بسته را تو اینجا رسانده باشی
گفتا به من نگارم ای عاشق بلا کش روزی دهم تو را دل
گرد و غبار غم را باقطره های چشمت از دل تکانده باشی
باید چو شمع بسوزی اندر فراق یاری تا درد عشق
دانی
با سینه ای پر از درد بر روی نعش یاری اشکی چکانده باشی
نادر خدابنده لویی
با کلامم جمله ای از عشق و رویا می کشم
نقش شعر و قصه را زیبا و گویا می کشم
من اگر روزی رسد نقاش این دنیا شوم
عشق را نی بر ورق بر سنگ خارا می کشم
بهر لعل سرخ رنگش در بلندای زمین
همچو حجّاری دلی سنگی سراپا می کشم
سنگ را بر سنگ می کوبم به شوق زندگی
جان و دل را یک نفس همراه و شیدا می کشم
عشق را خوش می نگارم بی شَبَه بی اشک و آه
ها ی هق هق را ز قافش واژگون جا می کشم
دردهای عاشقان را کز فراق دلبری است
با نگاهی بر افق دور از تماشا می کشم
همچو رب ذوالکَرَم کو زنده کرد از خاک پست
می دمم بر سنگ، جان را من مهیا می کشم
سنگ چون باشد عمود و پایه کون و مکان
عشق را من بی سفر مانا و پایا می کشم
آنکه هر گاهش شده آغوش کس اندرمیان
نیست عاشق ، عشق را بی شک مجزا می کشم
چون پرنده نی به فصل جفت هرگه با کسی
مردمان را بهر دل بی بال و یکجا می کشم
جان و دل را می نگارم از ازل من تا ابد
عشق را ممزوج دل، پاک و گوارا می کشم
مهدی پورمقدم
گیرم گرفتارم کنی، سر در گُم کارم کنی
لایق نبودم نیستم، گیرم سزاوارم کنی
گیرم که بیمارم کنی ، آشفته در کارم کنی
در لابه لای این و آن، گیرم گرفتارم کنی
گیرم ندانی کیستم، رسوای بازارم کنی
آتش زنی بر روزم و آنگاه بیدارم کنی
گیرم تو را دادم سلام، از راه دور و بی کلام
زخمی زنی از روی کین، شاید که بیمارم کنی
گیرم نبودی نیستم ، کِی قصد آزارم کنی
یا چون جواب آن سلام، گیرم خریدارم کنی
گیرم که هر دو بگذریم، نیت که آزادم کنی
من زخمی یِ غم دیده ام ، باشد که مهمانم کنی
یاسر منیری