ای دلم،!

ای دلم،!
بیتابی ها رو دوس دادم
موقع قرار هرشب
رفتن و،پرسه زدن
تو بی کسی رو دوس دادم ،
ای دلم ،!
یه وقت نگی تنها بودم
موقع رفتن دلبر من بودم
ایستادم پای تو باز
نگی که ،نبودی تو
پر پر زدن رو دوس دارم
ای دلم،!
بازم بیا مثل قدیم
بریم از خود بگذریم
شب نرو ‌پای پیاده
نشین اینجا
اینقدر ،گریه نکن،

ای دلم،!
بیا،، دستتو بده
اروم اروم میریم از
خونه ی تنهایی و باز
میریم اونجا که قدیم
شادی و بود و خنده بود،
من بودم با خود تو
اصلا اونجا غم‌نبود
خبری از گریه و ماتم نبود
فقط اونجا شادی بود،

چه صفایی داشت قدیم،
حتی،وقتی که هیچ کس نبود
من بودم با خود تو
فکرت این بود
کی میشه افتاب بیاد
خورشید از دور در بیاد،

ماه و مهتاب کجا بود
شب بی ستاره و
ناله ی دلها کجا بود
روزآ.، روز بود
شبا .،شب ،

مثل الان شبا، تیره نبود
حتی پاییز دلم، بهاری بود،

آسمون ابری و
بارون و برف بهونه بود
چنتا دوست بودیم همیشه
با ،یه توپ،

کفش پاره ،کوچه خاکی،
لباسا تیره و خاکی
صورتم ،بس که عرق کرده بودم،
خط خطی بود،
ردّ اون عرق همیشه
جای اشک چشا بود ،
الانم خط خطی و تیره شده
صورت من،
اما ،نه ،دوستی دارم
نه که فوتبال بلدم ،

چشمم اما، سرخ شده
صورت از
شرم و خجالت پیش دل
سیاه و کبود شده ،

ای دلم.،
بیا بریم
اینجا دیگه جای ما نیست
خونه‌ی پر شده از، ها و هوس
خونه که نیست
دل شده
جای فقط غصه و غم
شادی رفته
خنده رفته
دوست و اشنا که نگو،
حتی اون کبوتر سفید و تک
که میومد اینجا اب میخورد
اونم از کوچه ی تنهایی دل
پر زد و رفت،

ای دلم.،
ساکتو بردار تا بریم
هوای خونه ی ما
این روزا خیلی سنگینه
نفسم ،میره پایین ،درنمیاد
انگار این نفس برام سنگین شده
اخ از اون روزا که رفت
ای دلم.،
پاشو بریم
جای تو .
اینجاها نیست

محمد علی معصوم زاده

من از آن دم که تو را دیده‌امت ویرانم!

من از آن دم که تو را دیده‌امت ویرانم!
زلزله بودی و از حالِ خودم حیرانم!

همچو یک ملّتِ افغانِ عزادار شدم...
که به ختمِ همه اقوامِ خودم مهمانم!

شده‌ام بم ، شده‌ام مردمِ افغانستان.
که فرو ریختم و در خطرِ بحرانم!

من ز ایران نگاهت شده‌ام اخراج و
که زِ تصمیمِ تو عمریست پیِ برهانم!

مثلِ آن تازه عروسم که به زیرِ آوار...
در دم و باز دمم در به درِ یک جانم!

مثل دامادِ جوانی که عروسش مرده...
و پس از مرگ تو در آتشِ این هجرانم!

زیر آواره‌ی آن خانه‌ی رویایی خویش...
و من آنم که به رویای خودم پنهانم!

خانه‌ای را که به عشقِ تو بنا می‌کردم؛
جانِ خود داده و چون آجرِ آن می‌مانم!


متین رضائی عارف

خواب دیدم،

خواب دیدم،
تو گذشتی،
فانوسی در گردنت می سوخت
وستاره‌ ها
از دستانت شعله ور فرو ریختند،
بی‌آن‌که سایه‌ام را ببینی.

ماه، در تبعیدِ خاموشی مرد،
ابرهای شب بر زمین گریستند.
و من،
در برفِ سپید موهایم،
منجمد شدم.

تو مرا نشناختی؛
آزادی پرنده‌ای مرده بود
که در قفسِ خاطره،
آخرین زمزمه‌ات را
به خاک می‌سپرد.

من،
در مزاری خاموش
جایی که لاله‌های حسرت
با خون هر ستاره می درخشیدند،
به هر امیدی شهید شدم.

آن‌گاه،
سایه‌های گم‌شده،
رقصِ غم را
با دست‌های خالی
بر خاک نوشتند.

تورج آریا

اگر دردی اگر درمان؛ منم بیمار چشمانت

اگر دردی اگر درمان؛ منم بیمار چشمانت
اگر آهم، اگر آتش؛ هم از افکار چشمانت

به جز ظلمات چشمانت مرا سرّی نمانده است
چه بنیوشم چه بنویسم من از اسرار چشمانت

به فتح ظلمت چشمت کمر بستم شب و روز
نصیبم جز شکستن نیست از پیکار چشمانت

شب و روز از خیالت شعر می‌بافم‌ به جز ناله
نمی‌روید چه می‌جویم من از اشعار چشمانت

خریدار سرِ دارم؛ سر از کویت نبردارم‌
مسیحی کن بمیرم در صلیبِ دار چشمانت

لباس درد می پوشم، بگو دردت به جان من
خریدار غم عشقم؛ من از بازار چشمانت

به غیر از من نمی‌خواهی به غیر از تو نمی‌خواهم
تمام‌ هستی‌ام‌ چشمت؛ نیم اغیار چشمانت

شکسته بند بند استخوانم از غم عشقت
خرابم چون خراب بم من از آوار چشمانت

نگاهت قلعه‌ی بابک؛ من آن مغموم عباسی
اسیر دل چنین زندانی‌ی دیوار چشمانت

برایم‌ صبح امیدی، به دیدارم بیا هر شب
نگاهم کن؛ نگاهم زنده از تکرار چشمانت

فدایت چشم گریانم؛ تویی موعود رستاخیز ؛
بگو کی می‌رسد کی!؟ وعده‌ی دیدار چشمانت


ضیغم نیکجو وکیل آباد

نگاهم رفت سوی زرق و برقی از النگویش

نگاهم رفت سوی زرق و برقی از النگویش
که گویا کهکشانها را چنان پیچیده بازویش

کنار چشمه و سنگی نشسته بر لب جویی  
وصد دیوانه شد عاشق ازآن  چشمان جادویش

قفس را بشکنم روزی دلم پرواز می خواهد
بسازم لانه ای روی درخت سیب و آلویش

به بوی زلف او صحرا معطر گشت و گل خندید
که گویی باغبان عطری گشوده باغ مینویش

صدای خنده اش انگار می پیچید زهر سویی
به هر سو می تپد قلبم برای آن هیاهویش

دلم چون کشتی سر گشته در دریای چشمانش
که لنگر می زند هرشب به شوق خال هندویش

زبانش شهد شیرینی کلامش نیشکر باشد
لبش یاقوتی از آتش چه زیبا خلق و  هم خویش

اگر دستم زاو کوته واو مانند مه بالا
نمی داند که ویرانم به رویای مه رویش

بهشت و دوزخی دیگر نمی خواهم ز یزدانم
بهشتی از برین دیدم درون چین ابرویش

گمانم آفتاب امد که بنشیند تماشایش
به هر سو می تپد این دل ببیند روی نیکویش

به روی ماه  او شب ها اگر یک تار مو افتد
شود صحرا پر از مهتاب از آن امواج گیسویش

به غیر از آه و حسرت هیچ میراثی ندارد دل
میان خواب و رویا ها که بنشینم به پهلویش


لیلا رضاییان