در میان بازوانش
شانه هایم گرم می شد
تن من در کنار او
پُر از شرم می شد
می غلطید سینه اش بر سینه ام
آرام... آرام...
تا به خود باز آمدم
دیدم آن لبانش بر لبانم خانه کردِ
تا نفسهایم در نفسهایش تاب خورد
نگاهم به ناگه در نگاهش
گم در یک حادثه شد
مثل پیچک بر تن دیوار
پیچ می خورد پیراهنش در پیراهنم
مثل یک رویای خوش
عمق یک خواب عمیق
در زلال یک گناه زیبا
جا گرفتیم
پا گرفتیم
روزی روزگاری
چه زیبا کردی جهانم را
روزی در تمام باورت
خانه ای به وسعت یک عمر
به زیبایی یک زندگی داشتم
یاد تو و یاد آن روزها
تا ابد خوش
قاسم الماسی
دیر آمدم، جهان به من آموخته بود
هر آنچه را که داشتم، از من ستانده بود
دل را سپردم آنکه نمانْد و نفهمیدم
این دل همیشه خرجِ کسی شد که مانده بود
صبرم شبیهِ شمع، خودش را تمام کرد
بیآنکه روشنیاش به کسی راه داده بود
عشق آمد و به آینهام گفت: نگاه کن
آنکس که گم شد، خودِ تو بود
شبها به «کاش» بُریدم از ادامهی خویش
صبحم همیشه سهمِ اگر بوده بود
وصلی اگر رسید، فقط نام وصل داشت
دستم هنوز از آن همه دوری گواه داده بود
آخر به خویش باز رسیدم، ولی چه سود؟
وقتی زمان، مرا به خودم برنگردانده بود اکنون نه شوقِ زود، نه امیدِ بیامان
این فهم، حاصلِ زیستنِ دیرمانده بود
سیده الینا نادری
نیست چشمَم منتظر، دیگر به دیدار کسی
نیست روی صحبتم، دیگر به گفتار کسی
آن خیالِ خام، کز یک پیله ای، پروانه ساخت
سوخت در ماتمِ شمع و نَعشِ بر دار کسی
چشمِ یعقوب، انتظار یوسف از ما می کشید
غافل از این، ما نبودیم، دردِ بی یار کسی
نازنینا! گر زِ خاطر رفته ای، دیگر بدان
با غم خود من بسوزم، به ز پندار کسی
تا سرودی عاشقانه، خوانده می شد با دلم
رازِ ما را با نیازت، ساز دلدار کسی
بیستون هم امشب از شیرین، نگفت
من چو فرهاد، قصه ها، در خواب و بیدار کسی
رویِ دیوار زمانه، رَد گلبرگ های مرگ
گه به گِرد من بپیچد، گه بر آوار کسی
عرفان قائدرحمت
یا کنج قفس یا مرگ، این بختِ کبوترهاست
دنیا پل باریکیست، بینِ بد و بدترهاست
دل خسته ولی امیدوار، آویخته بر فردا
چشمش به چراغی دور، در وسعتِ باورهاست
یک سو تبِ ویرانی، یک سو عطشِ پرواز
این قصهی تکراری، سرنوشتِ بیپرهاست
هر کس به هوای خویش در گردنهای تنها
این راهِ نفسگیر از جنسِ نفسبرهاست
گاهی همهچیز آرام، آرامِ لبِ طوفان
لبخندِ خطر پنهان در چینِ همین درهاست
اما دل اگر بخواهد، از سنگ هم آتش هست
پرواز اگر ممکن شد، آغازِ دگرترهاست
یا باید ویران شد در اوجِ همین بودن
یا بال گشود و گفت: این وقتِ پریدنهاست.
مسعودبهادری اصل
عاشق تو نادان ندان برف تو باران ندان
دل ز هوس جا ندان هوس تو آن را نخوان
زشت که زیبا شود دل ز هوس جا شود
مهر تو در دل نشان به عقل فرمان بران
حرف که با دل زنی تیر به هدف افکنی
از دل خدای تو بینی به عقل تو در زمینی
با دل تو پر بگیری عرش خدای بینی
عقل اگر نبینی سیب ز درخت نچینی
خدا به دل بنگرد خدا ز عقل بگذرد
دل پر پرواز ماست عقل به فرمان ماست
عقل کر و کور چه داند کجاست
به دل، کر و کور ،جهان چه زیباست
عشق چو پروانه ای در طلب خانه ای
بر در دل بکوبد ز عقل چو بیگانه ای
کور چو ز دل ببیند میشود افسانه ای
دیده فریبد نگاه چو آن کنیز بر خری
هادی رمضانی