کاش می گفتی چرا اینگونه می رنجانی ام

کاش می گفتی چرا اینگونه می رنجانی ام
بی قرارت میشوم تا از خودت ، می رانی ام

با نگاهت گرچه ویران می شود دنیای من
خم به ابرویت نمی آید که از ویرانی ام

حالِ این دیوانه را شاید نداند هیچ کس
هیچ کس ، تنها خودت ، تنها خودت ، می دانی ام

دست من هم نیست شاید ، یارِ جانی، عشق تو
از ازل با سرنوشتم خورده بر پیشانی ام

روی میگردانی و با عشوه هایت می کُشی
باز ، جانم میدهی وقتی مرا میخوانی ام

کم جفا کن با دلم ، آخر چه داری در سرت
عاشقی یا نیستی ، ماندم من و حیرانی ام

خوب می دانم مرا این غصه پیرم می کند
خسته از ، این راه ناهموار و بس ، طولانی ام

کوچه های پیش رویَم یک به یک ، بن بست شد
من در این رویای بی پایان خود ، زندانی ام

گفته ای در شعرهایت ، دیگر از عشقم مگو
نازنین ، بر من ببخش این بار ، نافرمانی ام

کاش میگفتی فقط یک بار ، میفهمی مرا
قلب داری یا نداری یار ؟ می ترسانی ام

از تو یک لبخند بی منت طلب دارم ، بگو
در نهایت میکنی این لحظه را ارزانی ام

کاش میگفتی چرا اینگونه می رنجانی ام
من که میرقصم به هر سازی که می رقصانی ام

عاشقت هستم که تا این حد ، تقلا میکنم
گرچه میخواهی از این احساس ، برگردانی ام

هرچه باد آباد ، من تا انتهایش می رَوَم
یا نجاتم می دهی یا می کنی قربانی ام

پریناز جهانگیر عصر

مادر نام نیست نفس است

مادر
نام نیست
نفس است
آغوش بی پایان خداست
فرشته ای ست که بهشت ازدستانش افتاده
و زمین را به بوی محبتش آغشته کرده
مادر عصای خسته ترین لحظه های من است
در کوچه های تاریک دلواپسی
مادر
لبخندش فانوس نجات است

آن گاه که جهانم‌ از درد لبریز می شود

عباس جوخواست

نقشِ هر آیینه ، رویِ دلکشِ زیبا ی تو ست

نقشِ هر آیینه ، رویِ دلکشِ زیبا ی تو ست
در گلستان ، صحبت از اندامِ سرو آسای تو ست

آنچنان زیبایی ای آیینـه رو ، در بوستان
پیش گل ها ، حرف دائم از قدِ رعنای توست

تشنگانِ حشـر ، فکرِ چشمه ی دیگر کنند
شهرتِ میخانه ، از ارزانیِ صهبـای تو ست

در نمی بندند مـَه رویان به روی آفتاب
آسمان ، نورانی از سیمای نور افزای تو ست

سدِّ راهِ عالمِ بالاست معشوقِ مجاز
عشق در قاموسِ خلقت ، بهترین معنای تو ست

مثلِ باران ، صاف چون آیینه ای با خوب و زشت
این هم از جاهِ رفیع و مکنتِ والای تو ست

در قیامت ، دامنِ قـاتل نمی باید گرفت
آبرویِ عشق وقتی حاصلِ سودای تو ست

با وجودِ حُسنِ معنی ، خواهشِ صورت خطاست
آن که مجنون در دلش خواهد غمِ لیلای تو ست

می کند ناخالصی را بر ملا ، سنگِ محک
روز محشر وحشتِ اشرار از پروای تو ست

جواد مهدی پور

حقیقت را به روی دار نه ، در مجمر آوردم

حقیقت را به روی دار نه ، در مجمر آوردم
ببین دیوانه‌گیم را که از چه سر در آوردم

غروب جمعه های من نشانی از عدم دارد
میان انتظار خود دو چشمان تر آوردم

شبم را صبح میکردم یهودا وار و هربارش
مسیح شام آخر را به روز محشر آوردم

میان ظلم و آتش چون ، حقیقت کشته شد هر سال
مکرر میخ جهلی را من از پهلو در آوردم

عزیز جان پیغمبر به تفصیل از غمت عمری
به روی سینه ام داغ عزیز کوثر آوردم

شبم تاریک و رعب آور میان کوچه های شهر
به بزم خون و گندم من هلال احمر آوردم

شبیه شعر زیبایی به هر جایی هویدایی
از این بستان رویایی نگین باور آوردم

یکی بی رحم چون آتش میان خیمه های کفر
من از اندیشه های خود غم یک مادر آوردم

همه جانم که زهرا شد و یا زهرا و یا زهرا
حقیقت را به روی دار نه ، در مجمر آوردم


مهرداد آراء