قلم شعر مرا جوهری نماندهست دگر
دل از نوشتن فتاده، دلیلی نماندهست دگر…
گاهگاهی دوبیتی مرا میخواند
صدایی ز دلِ خستهام میماند
میان واژهها گم شدم، اما هنوز
امیدی لای سطرها میدواند
حال که چشمِ دل به چشمت باز شد
شبِ تردیدم سحرآغاز شد
هر چه بودم، پیشِ تو جا ماندهام
آدمی با عشق، دوباره ساز شد
واژهها میرقصند و بیتها میچینند
از شوقِ تو شعرِ تازه میآفرینند
وقتی دلت با دلِ من همنفس است
حتی سکوت، غزلغزل مینویسند
الهه یزدانی
من برای لمس نامت با دلم کاری میکنم
با سکوتِ شب برایت رازداری میکنم
روز اگر بیتو بیاید، شب بهانه میشود
شب که میآید تو را شبزندهداری میکنم
در نگاهت زندگی یکباره معنا میشود
من به یک لبخند تو عمری بردباری می کنم
عقل اگر راهی نشان داد از تو دور و بینشان
من همان راهی که دل گفت استواری میکنم
بیتو حتی آسمان هم رنگِ غربت میدهد
من به یاد چشمهایت یادگاری میکنم
گر نباشی، شعر هم از شوق میافتد تهی
من به عشقِ آمدنت شعر جاری میکنم
آشنا پروانهای که شعله بر پا میکند
در آتشِ عشق تو جان سپاری میکنم
علیرضا عیوض نژاد
عشق تاوان دارد من به حقیقت دیدم
آنچه را هیچکسی تجربه نکرد
کنج خانه نشستم به تو فکر کردم
به جرم گناهی که کسی توبه نکرد
قسم خوردم فراموشت کنم اما
نخواستم !!!!کاری در این بحبوحه نکرد
شادی چیز کمی نبود از من گرفته شد
مثل عطری که گل محبوبه نکرد
صبور بوده ام تو در مسیرم خیمه زدی
در جا زدم تا ساعتی که بی عقربه نکرد
ثریا امانیان
نشستیم چشم به راه، شاید بِبارد
گذشتیم از زمستان و بهار، شاید بِبارد
دو چشم را دوخته ایم بر آسمان، شاید بِبارد
پیاپی بر نماز ایستاده ایم، شاید بِبارد
به فرمان آن مالک، این جهان
در رحمتش، بسته آن، آسمان
گذشت یک به یک ابر، از آن آسمان
دریغا ز یک قطره باران، بر این بندگان
گذشت یک به یک، روز و شب، بی امان
رسید وعده ی پر گشودن، عجل، گشت نهان
عجل پر گشود، برآن پهنه ی آسمان
نشست بر لب بام، آن سه جوان
به یک لحظه گویی، بایستاد زمان
به یک چشم بخندد، به یک چشم گریه کنان
چو دیدند بگرید عجل، این زمین و زمان
زمین قرشی کرد و بارید، به یکباره آن آسمان
به یک دوره خشکسالی بی امان
ببارید سه روز و سه شب، برف و باران
به فرمان آن مهربان که سه جان
ببرد و ببخشید جهان را دگر باره جان
چو رفتند آموزگاران به پیش خدا
ز رفتن هم بدادند درس زیبا به ما
آدمی را که از گِل بساخت آن خدا
چو خاهد رود ارزشش پیشتر از هر طلا
هم نشینش شوند یک به یک اولیای خدا
(( چو خود گر بخواهد، بخواهد خدا ))
هادی رمضانی
شفا ز اوست همانی، که بخشش است طریقت
به مدح باش همانی، که خود نکوست به غایت
هزار قافیه باید، ز نوگلان و غرایب
حصار جمله برون رو بشو ورای حکایت
دلا تو گرچه اسیری به سیم و نافه خوش بوی
به بندگی همو مان، همان که شاه قیامت
ز شمع جمع مریدان، بگیر آنچه نصیب است
سوار بادیه خوشتر، ز جمع کاخ و ضیافت
به روز وصل حبایب، تو گر ز باده شدی مست
به سرخوشی ز همو مان، همان که راز طبیعت
به دور از نفَس آن، که یار، بنده نباشد
صفای دل تو بجوی و بمان به راه حقیقت
ز مُفتیان و مدایح بهوش و نیک نظر کن
وفای خرقه بپرور، مرائیان به صیانت
دلا تو گرچه طبیبی، هموست آنکه طبیب است
رقیبِ دار ندارد، تو رو به ثنا و ارادت
نوگلان و غرایب : الفاظ و و توصیفات بدیع و جدید
سوار بادیه: اسب سواری کردن در صحرا
حسین گودرزی