نهفته بغض هایم
داده به
من آموزشش را
که نمانم در کاخ نشینی
به هر قیمتی را
چه زر باشد چه گنج طلا
چون به دنباله عواقبش
منت گذاشتن است
بر سر ما
پوران گشولی
ای صاحب اندیشه، ببین نکته و بردار
کین کار خلایق، همه داده به تو هشدار
سبزینه و گل بین که به جز آب ننوشند
خفاش شود سیر، ز خونابه ی بسیار
آن جمع پرنده همه در جستن دانه
وین جمع مگس در پی ناپاکی و مردار
گاوی که خورد یونجه شود برکت سفره
خنزیر حرام است ز بس گشته نجس خوار
زالو صفتان نان ز سر سفره بدزدند
زالو بخورد خونِ پلید از تن بیمار
سگ، سیر که شد، در پی امیال و غرایز
اسبان همه اوقات، نجیبند و نگهدار
هر کس متشابه شده با آنچه بخورده
حکم ازلی است در این عالم دادار
زنهار که باید همه دوری ز پلیدی
تا هست شب و روز در این گنبد دوار
هادی صالحی
دفتر خاطراتم
را
هر روز ورق میزنم
شاید
پشت این مشق ها
سرمشق تو
باشد
سیاوش دریابار
ما امتی خسته از راههای دور، همچو موجی با یاد تو
دلسپرده به نامی روشن، چون ستاره با یاد تو
در شلوغی دنیا، میان این همه صدا
چون نسیمی در خلوت دل، میوزد با یاد تو
راه اگر گم شود در گردباد روزمره
باز مییابیم قبلهی دل را، با یاد تو
امت اگر لغزش بسیار داشت، بارها
این نفسهای گرم، نجات بخشید، با یاد تو
نامت چون آب زمزم بر لبهای تشنهی ما
در شبهای بیپناهی، چون سرپناه با یاد تو
هر کجا تیرگی، چادر سیاهش را گستراند
تو چراغ راه میشوی در اینجا، با یاد تو
و این آتشبهدستِ ما، در این شب دراز
فروزان میماند تا پایان راه، با یاد تو
محمدعادل بالشزر
برو ای سرو سبز ایستاده در این ماوای خویش چون روی از خانه این دنیا گلستان می شود
کی شود این خانه بی تو صبح و روز شب کند چون روی خورشید از مشرق پیدا می شود
در زمین این خاک نمانده قطره ای آب زلال چون روی در نهر سیلاب جاری می شود
بس در این جا ماندی و آتش زدی بر جان من چون روی گرمای آتش در بهشت گم می شود
بـاد و باران و صفا بـردی از این خـاک دلم چون روی برکت در اینجا بیش از اینها می شود
خسته ام از این همه نطق و بیان و حرف و شعر چون روی صلح و صلاح و صلحجویی می شود
از درخـت عـمر مـا بـرگی نـمانده این بـدان چون روی برگ بر درختان جوان سبز می شود
در قفس ماندیم چشم بستیم بر این جبر و جفا چون روی با رفتنت قفل قفس باز می شود
در سخن گفتن دایماً شیرین بیان حلوای تر چون روی حلوا حلوا بر دهان قند می شود
کاش می شد از نخست پیدا نمی گشتی برم چون روی یادت کلا از حواس پرت می شود
با بدان بنشسته ای بد گشته ای زیبا کلام چون روی پشت سرت یاران مسلم می شود
گر به یغما برده ای گنجی زخانه مفت چنگ چون روی این رفتنت بر ما غنیمت می شود
خواب دیدم گشته ای پر عاطفه و خوب، مهربان چون روی رویا به واقعیت مبدل می شود
من دریدم جامه در رویا تو می دانی چرا چون روی گویم چرا، جامه هزار پار می شود
باشد حرفی نیست تو هستی بهتر از هر چه هست
چون روی مهر تایید بر گفته ات حک می شود
بیش از این حرفی ندارم ندارد چون ندارد هیچ اثر چون روی گویم حصاری تا ابد لال می شود
محمدرضا حصاری