یار من از تمامی یار ها بهتر است :)
چهره اش چون خورشید و ماه برتر است..!
یار من وقتی می گرید،از درون
زلف او پریشان تر و چشمانش تراست!
یار من، مهربان چون صوفی بی ریاست
حتی مهربان تر از پدر یا مادر است!
نام او در تمامی زبان ها جاریست
از آرش و رستم و سهراب هم سر تر است
او همچو دوستی خوب دست گیر در مشگلات
من را یاری می دهدبه یقین ،خود یاوراست
نام عشق،تنها حسین ابن علی ست
این عشق را با خون و دل و جان باور است
فاطمه داوری
بمان ای ماه ، خواهم پر گشودن تا رها گردم
شبیه برکه ، خواهم بوسه چیدن تا فنا گردم
به شوق وصل تو ، از خویشتن خواهم سفر کردن
در این دریای هستی ، قطرهای بیانتها گردم
مرا با خود ببر از هرچه هستی و هر آنچه نیست
که در آغوش تو چون روح پاک ، از تن جدا گردم
نشانم ده رهی کز آن به کوی عشق ره یابم
و در میخانه ی چشمان تو ، مست و گدا گردم
بتاب ای شمس جان ، بر دلِ تاریک و بی تابم
که با نور رخت ، از هرچه جز تو ، بینوا گردم
مرا از بند تن ، آزاد کن ، ای روحِ بیهمتا
که در پروازِ جان ، هم بال ، با مرغ هوا گردم
چو ماهی در صدف خواهم که پنهان از جهان باشم
و در کنج دلت دردانهای پر از بها باشم
بیا و با نگاهی ، جانِ من را تازه کن ای یار
که از این رنجِ هستی با نگاهت آشنا گردم
سحر خواهم که در بزم وصال تو رها باشم
که در محضِ حضورت محو در شور و صفا گردم
فریبا دلال
در سرم خاطرهی خندهی او گم شده است
حسرتم دیدن یک لحظه تبسم شده است
کشتیم راهی دریا شده از ساحل و عشق
مانده در ورطه و درگیر تلاطم شده است
شرط لیلا شدنش کشتن مجنون شده بود
ماجرای من و ما قصهی مردم شده است
عقل میگفت برو او به تو دلباخته نیست
قلب میگفت بمان سوءتفاهم شده است
باغبان گرچه پشیمان شده از کرده خویش
آن درختی که ثمر داشته هیزم شده است
پارسا گر غزلی گفت و شنید از غم دوست
مثل این مرثیه های شب هفتم شده است
پارسا یوسفوند
قاصدک بر آسمان
آرزوهایت رسید...
اضطراب از چشمهایت
می چکید...
خانه را طوفان درید
آسمان، التماس
دست های کوچکت
را هم ندید...
کودکی را باد برد
آرزویی بود و مرد.
معصومه داداش بهمنی