ماندم امشب بی تو تنها . ماه من
تا سحر بود همرهم آن آه من
تا سحر ماندم میان التهاب
غصه و غم شد رفیق راه من
مرغ صبرم پر کشید از سینه ام
بی قراری ، بی تو شد همراه من
آمدم ، بینم تو را وقت قرار
بی وفایی کردی آخر ماه من
بی تو آن شب آسمان پر تیره بود
شد دگرگون خاطر دلخواه من
خیره ماندم تا سحر بر عمق شب
یوسفی پیدا نشد . در چاه من
زنده بودم از وجودت ای صنم
بی تو بگرفت آتشی . در کاه من
بی تو شد عمرم . اسیر رنج و غم
خسته شد غم از غم جانکاه من
جان فدا کردن به راهت آرزوست
گو که شمشیرم زنند ای شاه من
خنده ای زن . عشوه ای کن . دل ببر
تا بگیرد آتش آن بد خواه من
روزگارم بی تو ،مانند شبست
ای امید روشن درگاه من
جلوه ای کن مانده ام در تیرگی،
ای امید روز و سال و ماه من
مرغکی بشکسته پر بر شاخه ام
بی خبر از غصه ی هر گاه من
کرده ام گم راه خود را ماه من
راه خود گم کن بیا از راه من
تا به کی جویم تو را در نا کجا
ای تو یارم ای تو خاطر خواه من
بی تو شد کر گوشم از بیداد تو
سینه دلخون از غم بیگاه من
درد ما را کن دوا تا یار من
سر نگشته طالع کوتاه من
نادر خدابنده لویی
یک نگاهی دیدمت شعله بر پا کرده ای
سوختنم را بر کوی وبرزن رسوا کرده ای
خفته بود مرغ دلم درکُنج تنهائیِ شبها وقفس
آمدی آتشِ به زیرخاکسترم را گیرا کرده ای
روبه خاموشی نهاده آتش ودودم این زمان
آمدی جانانه دود ازکُنده را برآسمان ها کرده ای
هرزمان گربگذری بر تربتم با بوی خوش
خیزم ازشوق گوئی قیامت راهویدا کرده ای
عبدالمجید پرهیز کار
در دام خود افتاده ای
از "من"
عبور کن
از دامنه ی خودت
گذر کن
نوک قله را
نظر کن
از بهر قیامِ قائم
کمی خطر کن
با احتیاط قدم بردار
پیش تر
میدانِ نفس است!
عبور از آن
بیش تر
ناممکن است
تا ممکن است
قدم بُگذار
روی مین ها
نهفته در دل و جان اند
عمیقا
این ها
یکی یکی تخریب کن
رحم نکن!
ترمیم کن
شکاف های وجودِ خویش را
نفوذی هستند این ها!
به عمق لشکر"تو"
سالیانی ست به ظاهر پیداست
که هیچ نخورده اند دست
که همه خورده اند خاک
بشکن خط غرور
از خودت بکن عبور
پای ایمان را بکوب بر مین ها
مجمعِ خویشتن را تطهیر کن
قله انگار که قبل از تخریب
در تصرف حضرت قائم(عج) بود!
یار ما
منتظر است تا برسیم
به قیامش
با عبور از دامنه
از خویشتن
یاسر رحیمی خواه
کودکی با چشم خیس امشب میان سینه ام
یک نفس تا صبح فردا گریه زاری میکند
گفتمش دردت به جانم ، حرف هایت را بگو
او ولی از رنج هایش رازداری میکند
گونه هایش سرخ و لب هایش کمی بی رنگ و سرد
از فشار سهمگین غصه هایش بیقراری میکند
صبر میخواهد برای دیدن این اشک ها
من کم آوردم ولی او بردباری میکند
قصه هایی را که میگوید برایم ، لحظه ای
منطق دنیای او با منطقم ناسازگاری میکند
رو به روی آینه زل میزنم در صورتش
باشکوه است پس چرا احساس خواری میکند ؟!……
چهره ای زیبا ولی چشمان او لبریز غم
شاید از بهر همین غم سوگواری میکند
ریحانه فراهانی