ای که تورا دارم وندارم هنوز

ای که تورا دارم وندارم هنوز
درتو گرفتارم وگم گشته به سوز
دارم تورا، نه، درنفس های دعا
ندارم تورا درهمه ماجرا
اینگونه مسوزان دل افتاده به خاک
کزنام تو زنده است درآتش وخاک
کم نیست مرادرد فراق تو، آه
شب شعله ورم، روز سراسر نگاه
هرشب نفسم درتب وآه میسوزد
هرصبح دلم نام تورا میخواند
چه می طلبی ازدل خسته جزاین
کز خویش برایم، شوم آیینه دین
اگرمیبری ام سوی نورت ببر
اگرمی کشی ام درحضورت ببر
نه مرگ طلب دارم ونه زندگی
خواهم که شوم گم شده دربندگی
آخرچه بماند زمن بی نشان
جزنام تو درسینه، آرام جان


فاطمه بهرام

وصل یا هجران، دیگر چه فرقی می‌کند؟

وصل یا هجران، دیگر چه فرقی می‌کند؟
امروز یا فردایمان دیگر چه فرقی می‌کند؟

وقتی نامِ تو حرفی عبث شد،ای رفیقِ نیمه‌راه!
بر هر دهان و هر زبان دیگر چه فرقی می‌کند؟

ناپدید شد ماهِ میلادِ من و تو در تقویمِ سال
مرداد یا مهر و باران، دیگر چه فرقی می‌کند؟

پرواز دیگر برایِ بالِ زخمی، فقط یک آرزو ست
کنجِ قفس با آسمان دیگر چه فرقی می‌کند؟

دربند و تجریش دیگر در  پناهِ عابرانِ دیگری‌ست
این خیابان با فلان میدان،دیگر چه فرقی می‌کند؟

این عشق وقتی مُرد در ما، با تو باشم یا دیگری
هم‌ بستری با این و آن دیگر چه فرقی می‌کند؟

تقصیرِ تو، تقصیرِ من، یا جبرِ دستِ روزگار؟
اثباتِ جرم و حکمِ دیوان، دیگر چه فرقی می‌کند؟..



محمد علیخانی آزاد

تا شب نشده گله از روز مکن

تا شب نشده گله از روز مکن
بی‌دیدنِ پایان، بحث امروز مکن

تا خدا هست به هر لحظه پناهِ دلِ تو
در میانِ خلق، هیچ وقت کمرت قوز مکن

گرچه دل بودش پر از درد و غم و نومیدی
فکر خود را تو زنجیرِ به دیروز مکن

نفَسِ تازه رسد، جان شود از نور پُر
خویش را بستهٔ تقدیرِ بهروز مکن

دانه گر تلخ فتادست به خاکِ دل تو
ز هراسِ ثمرش، سینه پر از سوز مکن

آتشی هست درونت که چراغِ ره توست
خانه ی جان خودت ناله ی پرسوز مکن

گر دعایت ز دلِ پاک به عرشش برود
شک به راهِ کرمِ حضرتِ پیروز مکن

هر چه آموختی از رنجِ زمین و گذر عمر عزیز
دانشِ خویش فقط بهرِ خود آموز مکن

راه اگر روشن شد از نامِ حق در دلِ تو
دل به بیمِ شب و تردیدِ سیه‌روز مکن

آخر این قصه اگر نور و رهایی‌ باشد
جانِ خود را جز به عشق، هیچ‌چیز افروز مکن

محمد واحدی ترشیزی

پشت آن پنجره

پشت آن پنجره
یک نفر هست به زیبایی وهم
و به آرامش خواب
شده ام سراپا چشم
از پی دیدنش
شاخه ی گل سرخی در دست
ایستاده ام به انتظار
و نسیمی که از این کوچه می گذرد
عطر حضورش را
هر لحظه به من می بخشد...

داود دوستی

آمدنت شایعه‌ای بود

آمدنت
شایعه‌ای بود
که باد انداخت
و مرگ
حقیقتی که پنجره باور کرد


سیده زهرا حسینی