تو در چند چیز خلاصه میشوی
درخت، کودک و سفر
و اینها در یک چیز خلاصه میشوند، زندگی
و من در تو خلاصه میشوم، هیچ
مثل لحظهی کوتاهی که ماهی سرخی را درون رودخانه میبینی؛
با خودت خرسندی که فقط تو آن را دیدهای
و آن ماهی نمیداند که چهقدر تو را به وجد آورده
تو در رود بسیار زیبایی، در جریان
همچون نسیمی، آرام میخوری بر صورتم و رد میشوی
این بخشی از زیبایی توست، این که همهجا هستی و هیچکجا نیستی
برای دوست داشتنت دو چیز لازم است،
من برای دوست داشتن و تو برای دوست داشته شدن
و من هر دوی آنها را دارم
محسور شدهام در تو، خلاصه شدهام در هیچ!
کاوه قائمی
بِهْ اَز زُلفِ او نَدیدَم هَمه عالَمَم اَز آن اَست
چه خُدایی ست که سَرایَش دَر رُخِ دیدِه عَیان اَست؟
نَه به خُلقِ کَج رَهِ مَن که اَز آدَمان دَمان اَست
نَه به این زَبانِ بی تاب که اَز وصفَش نا تَوان اَست
چه کَسی گُفت کُشتَن، گُنَهی شوم و حَرام است؟
قَلبِ خویش را داده اَم هِدْیه دِگَر بی ضَرَبان است!
خَلقِ خَلاقی اْست آری او خُدای خالقان اَست
دینِ او زیبایی و زیبایی اَش اَز آسِمان اَست
کَس نَدانَد اَز گُمانَش دِلبَرانه بی اَمان اَست
او بَرایم هَمه شِعری ست سَروَرِ کُلِ زَنان اَست
محمد باقری
در این خزان خشک وسرد دلم قرار نمی شود
سپیده میزند ولی شبم تمام نمی شود
پرنده ای چه خوش صدا سحر نوید می دهد
که شب گذشته و دگر سحر سراب نمی شود
به خون دل نموده طی به رنج روزگار خویش
کنون که نوبت گل است قفس که بازنمی شود
هر آیینه نموده راست حکایت دوباره ای
حکایتم تمام شد نفس تمام نمی شود
((خیال روی همچو ماه نمی رود ز سینه ام))
سرور سینه ام چرا چو برکه آب نمی شود
مگر تو رخ گشایی و نظر به سوی من کنی
که من چو برگ زردم و بهار هم نمی شود
اگر نیایی این دلم اسیر آن نگاه توست
اسیر را که چاره نیست چرا فلاح نمی شود
به درد خود نموده طی به کوه کندن و همین
سفید گشت زلف من چرا سپر نمی شود
حسنعلی فرهادی فرد