هر دم به غمی تشنه ی دیدار تو هستم /

هر دم به غمی تشنه ی دیدار تو هستم /

از باده ی شیرین لبت خورده و مستم /

تو صدر نشین دل و دیوانه ی عشقی /

من در نظر و دیده ی تو کوچک و پستم /

در خاطر خود عالمی از عشق تو دارم /

امید که شاید برسد سوی تو دستم /

چشمان سیاه و نگهت برده دلم را / ا

اینک تو بدان بعد خدا چشم پرستم ...


دلم امشب چو فانوسی پریشان است

دلم امشب چو فانوسی پریشان است، برگرد!

ستاره در شبم نالان و گریان است، برگرد!

ببین این ساحل دریای آرام وجودم

ز بعد رفتنت در حال طغیان است، برگرد!

نگین قرمز یادت چو خورشیدی فروزان

میان قلب تاریکم درخشان است، برگرد!


آرزو بزن بیرانوند

بید می‌لرزد

بید می‌لرزد
در خوابی قدیمی
شانه‌ای جا مانده
از رؤیای تو.

سیدحسن نبی پور

..

گل در نوکِ قلم رویید
شعر عطر شد
و جهان نوشتنی.

سیدحسن نبی پور

..

دوست‌داشتنِ تو
مرز نمی‌خواهد
قلبم
پاسپورتِ خودش بود.

سیدحسن نبی پور

..

دوست‌داشتنِ تو
بی‌تابعیت است
قلبم
از مرزِ من
گذشت.


سیدحسن نبی پور

ای ماه چو داری رخِ زیبایِ نگارم

ای ماه چو داری رخِ زیبایِ نگارم
زین سوی توروشن بنمایی شبِ تارم

از دلبر من یاد بگیری تو وفا را
هر گز نَبَری کز دلِ من صبر قرارم

جزمن نَسَپاردبه کسی دل سَرِعهدش
عمری زوفایش به جهان بوده کنارم

از روزِ ازل دید مرا با همه رندی
باچشم سیاهش به نگه کرده شکارم

او یاوَر همدم شده بهرم همه عمرم
بر دیدنِ هر لحظه یِ خود کرده دُچارم

آن عهدکه بستم به دوچشمانِ قشنگش
دل را به کسی در دو جهان من نَسَپارم

جز، او چو ندارم به جهان مال منالی
در عمر من است او همه یِِ دارندارم

بنموده گرفتار (خزان) را به دو چشمش
نازش بَکَشیدن همه عمرم شده کارم


علی اصغر تقی پور تمیجانی

آری خنده به لب دارم ولی

آری خنده به لب دارم ولی

چه کس بیند بغض گرانبار مرا؟

گویند که او مست شراب و سرخوش است

لیک ، چه کس بیند این دل داغدار مرا؟

آری، کین دو دیده پیوسته پر نور اند لیک
پرسشم آن است


چه کس بیند تیره اشک های مرا ؟

هر که پرسد گویم که آری خوبم

لیک ، چه کس بیند حال و احوال حقیقی مرا؟

آری که منم در حضور مجلس خوش ام و خندانم

لیک جز بر دیواره های حجره ام

چه کس بیند چشمان گریان مرا؟

همه عمر نهان بر پشت پرده سکوت و هیچ نگفتم

لیک ، آیا تابه حال خوانده اید دفتر اشعار مرا؟

کنون گر بینید

که میرقصم با جنون
و میخندم با غرور

بگویید
کدامین از شما
داند یک از هزارین درد های مرا؟

فاطمه سرخ مرد