آینده را شروع کن

دیشب نوشته بودی
دلخور ده ای تو از من
گفتم نرو ز پیشم
دل برده ای تو از من
می دانم ای پری رو
آزرده ای تو از من
چشمت . نگاه دریاست
افسرده ای تو از من
آن شب چو مرغ پرواز
بالت گشوده بودی
در فکر تو سفر بود
دل را ربوده بودی
چشمت. تو بسته بودی
آن شب تو خسته بودی
گفتی . مسافری تو
از من گسسته بودی
گفتم . فدای چشمت
اندیشه ای دگر کن
بیرون ز سر تو امشب
اندیشه ی سفر کن
افتاده دل به پایت
از کرده ات حذر کن
دل داده ی تو هستم
رحمی به چشم تر کن
گفتی برو ز پیشم
من در خیال خویشم
کر دم تو را فراموش
محنت نده تو بیشم
گویی که آب سردی
بر سینه ام فرو ریخت
جاری شد اشک چشمم
با خون دل در آمیخت
آن شب چه ها کشیدم
در کنج خلوت خود
در گوشه ای نشستم
با درد و حسرت خود
گفتم غمت . به سینه
ای با قمر قرینه
با قلب من در آمیز
از سر بنه . تو کینه
آیینه ام تو هستی
در سینه ام تو هستی
من شمع عشق رویت
پروانه ام تو هستی
خورشید عشق من شو
در دیده ام طلوع کن

آوای عشق سر ده
آینده را شروع کن

نادر خدابنده لویی

دل، ویرانه‌ی نبودنت شد؛

دل، ویرانه‌ی نبودنت شد؛
آخرین مهمانِ این خرابه
باد بود و باران…
اما در این فراقِ بی‌کران،
هر آجر از دیوارِ حرمت را
با ملاطِ اشک و یادِ تو نشاندم.

دیواری کشیدم
به بلندای آرزو
تا حریمِ تو
از چشمِ بد دور بمانَد؛
چون سروی ریشه‌ در خاک
که قامت به افلاک می‌ساید
تا آوازِ نیاز
به درِ حریمِ تو در بند نمانَد.

تا هر نسیمِ سرگردان
پیش از رسیدن به تو،
بر این ارتفاعِ مقدس،
آوازش را
به نیایشِ سکوت بسپارد.

و دیوار،
رفته‌رفته
به کوهی از انتظار بدل شد
کوهی که رگ‌هایش
از عطش می‌تپید
و در جانِ من
هر رگِ خشکیده
خوابِ چشمه‌هایی را می‌دید
که از عمقِ زمینِ ویران
می‌جوشید.

و من،
در سایه‌سارِ این دیوارِ خیال،
آهسته‌آهسته
از خشت‌های ناامیدی
قنات‌هایی به سویت گشودم
نه با دست،
که با ایمانِ ترک‌خورده‌ام.

بر این بلندیِ بی‌قرار،
هر نوایی که قصدِ گذر داشت،
پیش از آن‌که نامت را زمزمه کند،
در آشیانه‌ی سکوتِ پرستوها
جا می‌گرفت
پرستوهایی
که بال‌هایشان
نه برای پرواز،
که برای تا زدنِ زمان باز می‌شد
و هر بال‌زدن،
ذرّه‌ای از صدا را
به خاکِ فراموشی می‌سپرد.

چنان‌که سکوت
از لب‌های زمین می‌جوشید
و عشق،
چون رودی روشن،
راهِ خویش را
به سوی آرامش می‌سپرد.

عشق،
آنگاه که به حریمِ طمأنینه می‌رسد،
تپش‌هایش را
بر ساحلِ سکون می‌نهد؛
چون رودی
که نامِ خود را
به دریا می‌بخشد.

سجاده‌اش را می‌گستراند
سجاده‌ای
از جنسِ نفس‌های مطمئن،
با نقشِ لبخندِ رهایی
و در سکوتی
چنان عمیق
که جهان در آن فرو می‌رود،
نمازِ حضور می‌خوانَد:

نمازی
بی‌کلام،
بی‌زمان
و بی‌پایان؛

که هر رکوعش سپاس است
و هر سجودش
وصالی بی‌صدا.

تو باشی و نسیمِ بودن؛
تو باشی و فضای بی‌کران
و عشق، در میانه،
خوشه‌چینِ خاموشِ سکوت.

نعمت طرهانی

می زنم لبخند با قلبی پُر از غم دلبرم

می زنم لبخند با قلبی پُر از غم دلبرم
تا ندانی از غَمَت جانا چه آید بَر سَرَم

روزهایم گشته همچون شامِ تاری بهرِمن
کی تو می خواهی بیایی نازنینا در بَرَم

تا به کی باید صبوری ها کنم کز هجرِ تو
این فراقت می کُنَد همچو گُل آخر پَرپَرَم

سال ها ای مه چرا آخر جدا هستی ز ما
این جدا ها نمی شد کز تو هرگز باوَرَم

گشته ام نالان چنان مرغان شب من تاسحر
بی خبر هستی که می سوزد زِآتش پیکرم

می سرایم من غزل ها ازدوچشمانت ولی
اشک ها ریزد ز هجرانت همی بر دفترم

ساقیا بنگر ز هجرانش پریشان خاطرم
از کَرَم پُر کُن تو ای ساقی ز می هاساغَرَم

از جفایت عاقبت رحمی نکردی بر (خزان)
رفتی آخر بی وفا بنموده ای بی یاوَرَم

علی اصغر تقی پور تمیجانی

تو از زمستان زیبا برایم گفتی

تو از زمستان زیبا برایم گفتی
دستانم را گرفتی
و به سپیدی بی‌پایان بردی

ناگهان
رهایم کردی
و رفتی

من ماندم
با سرمایی که در رگ‌هایم خانه کرد
تو از برف و زیبایی‌اش گفته بودی
نگفته بودی
آن‌قدر بی‌رحم است
که حتی
رد پاهایم را می‌بلعد
و راه بازگشتی
برایم نمی‌گذارد

روزهایم سپید شد
و موهایم ،
همچون روزهایم
چشم‌هایم ابر بارانی
و تو
بی‌صدا تر از
برف
ناپدید شدی

من مانده‌ام
با قلبی سپید
که هنوز
به یاد نخستین گرمای دستانت
می‌تپد

و بهار،
هنوز
در قلب یخ‌زده کوچکم
چشمک می‌زند.

احسان برات شوشتری