همچون آبشاری با شکوه
از بلندترین قله فرود آمدی
و قطره قطره های وجودت
بر برگ برگ لحظه های زندگی
تازگی آفرید
اگر زنده ایم و سبز
از خروش و جوشش توست
تو جوشان و خروشان به دریا پیوستی
چون میدانستی که دریاچشم و دل به سوی آسمان دارد
ما چون درختان
برجای ماندیم
و با اندوه
رفتنت را به تماشا نشستیم،
اگر زنده ایم و سبز
از شکوه بودن و رفتن توست
آبشار با شکوه لحظه ها!
فروزنده عباسی
برایت آرزو میکنم
زندگی
هیچوقت مجبورَت نکند
خودت را
کمتر از آنی که هستی
زندگی کنی.
بدانی
آدمی
نه برای کامل شدن،
که برای
صادق بودن
به دنیا میآید.
اگر روزی
سؤالی در تو شکل گرفت
و جوابی نداشت،
نترس؛
بعضی سؤالها
برای بزرگ شدناند،
نه حل شدن.
برایت راهی آرزو میکنم
که همیشه صاف نباشد،
اما
هر پیچش
چیزی از تو
روشنتر کند.
اگر دیر رسیدی،
بدانی
دیر رسیدن
شکست نیست؛
گاهی
زندگی دارد
زمانِ درستِ تو را
حفظ میکند.
و اگر تنها شدی،
یادت باشد
تنهایی
جاییست
که انسان
صدای خودش را
برای اولین بار
واضح میشنود.
من اینها را
نه برای اینکه بدانی،
برای اینکه
یادت نرود
میگویم.
و تو
هر که این سطرها را میخوانی
اگر حس کردی
این کلمات
دستت را گرفتهاند،
پس
به راهت اعتماد کن؛
تو
در جای درستی
ایستاده
شیرین عنایتی
نام تو بر لب من همچو دعا جاری شد
هر نفس با تپش عشق تو پنداری شد
هر غزل با لب خندان تو جان میگیرد
دیده ام با نفست تشنه ی بیداری شد
چون نسیم از دل شب میگذری آهسته
از نگاه تو مژه تیر و کمانداری شد
ماه اگر روی تو را یک نظر از دور بدید
شرمگین باشد و کارش همه دینداری شد
هر که در آینه چشم تو گریان باشد
بیخبر از همه عالم همه هشیاری شد
عاشقی با تو همان راز نهان هستیست
بی تو اما شب و روزم همه بیماری شد
دفترم پر شود از نام تو ای جان جهان
بی تو کارم همه رنج و همه بیزاری شد
محمدرضا گلی احمدگورابی
آه، ثانیه ها
نشستهاید
در تیکِ بیصدا
در تاکِ معلق
زمان
بر من نمیگذرد
میایستد
مثل ساربانی
که بیابان را
در خود حمل میکند
آهسته
آن قدر آهسته
که رفتن
شبیه ماندن است
مرا
در آغوشِ فاصله رها کنید
نه برای رسیدن
برای همراهی
نمیخواهم
ثانیه
به دقیقه فرو بریزد
و دقیقه
به ساعت ختم شود
بگذرید
بیآنکه دیده شوید
بگذارید
نور
از دلِ
سکوت
چک کند
آرام
طیبه ایرانیان