می کنم از شوق او پیوسته از هر سو صواب

می کنم از شوق او پیوسته از هر سو صواب
وز سر مستی همی گویم ز صد ذکر و خطاب

این همه خون به دل چشم پر از می کرده‌ام
همچو ساغر در میان جان و دل پیوسته خواب

این همه خونابه کز چشم من آمد بر جگر
هست از آنسان کز جگر خیزد بخار از آفتاب

عکس روی یار گر افتد به دیوار جهان
هم به دیوارش درآید جمله اندازند باب

از فروغ شمع رویش گر شود روشن جهان
ذره ذره از زمین روید چو باران از سحاب

گر نسیمی از سر زلف کجش آید به چین
مشک‌تر بر خاک ره ریزد ز هر سوزش گلاب

با لب لعلش اگر در خاک ره گردد فرو
قطرهٔ شبنم برو ریزی دگر ریزد گلاب

ور نسیم لطف او بر کوه و صحرا بگذرد
هم گل سوری دمد از خار و هم عنبر ز تاب

در هواداری و شوخی گر به خاک آید نسیم
خاک را زر سازد از خاک و هوا را مشک ناب

از سموم قهر او بر آتش دوزخ اثر
وز نسیم لطف او بر آتش دوزخ نقاب

گر به کوه خاره ماند از نهیب قهر او
از نهیب او شود بر باد خاک اندر عذاب

ور به دریای غضب موج سیاست از غضب
از سرشک لعل و روی زرد گردد چون حباب

از نهیب نیزه و تیر و سنان و گرز او
چرخ گردد در مسیر و ماه گردد در شباب

فتح و نصرت را کند شمشیر تیزش امتحان
عدل و ظلمت را کند انصاف و عدلش اکتساب


پیام هاشمی

ای شعر ای الهه‌ی خون‌آشام

ای شعر
ای الهه‌ی خون‌آشام
دیگر بس است این همه قربانی...


فروغ_فرخزاد

عشقت را آفریدم

"إخترعت حبّک
کی لا أظلّ تحت المطر بلا مظلّة..."

عشقت را آفریدم
تا زیرِ باران بدون چتر نباشم...

غادة_السمان

آن‌قدر به کویت در زنم تا مادرم در وا کنی

آن‌قدر به کویت در زنم تا مادرم در وا کنی
این هفته را با نامِ من، ای دل، سراسر وا کنی

یارا چرا بستی ز ما آن دیدهٔ بی‌احتجاب
سوگندِ پهلوی مادرت، یک جمعه دل را وا کنی

بشکن صُبویِ عاشقی، تا ما دمی خوش بگذریم
پیش از آن‌که جامِ اَلَست، سرنوشت ما وا کنی

آمد به سویت یک نفس، دردم شد آن دم مرحمی
ترسم بمیرم از فراق، آنگه تو غوغا وا کنی

دریا تو می‌خواستی، عشقم به رویت محترم
من صد هزاران عاشقم، یک‌بار پروا وا کنی

گویند: حریصِ عشق اویی، یا اسیرِ یک هوس؟
این عشق اگر هوس بود، کی دل چنین رسوا کنی؟

من عشق را دیدم، معشوق در دل توبه خواست
یا رب، کدامین جرم را بر عاشقان امضا کنی؟

گفتی: برو، این‌جا دگر لانه‌ست جایِ این پر
مرغک شکسته‌پر کجا با یک نگاه پروا کنی؟

شلاق اگر بر جسمِ من، روحم اسیرِ دستِ توست
گر استخوانم بشکنی، جان را چرا یغما کنی؟

من مرغکِ عشقِ توأم، معشوق اگر بیند مرا
من می‌روم بر کویِ تو، تو رفتنم بی‌جا کنی


بستم نگاهِ خویش بر تو، تو دلت با دیگری‌ست
این بستن و وا کردنَت امشب به جان ما کنی


سیاوش دریابار

از عشق روی ماه تو تا زنده ام درگلشنم

از عشق روی ماه تو تا زنده ام درگلشنم

بی تو نشاید زندگی ای مهر و ماه روشنم

ای آفتاب عالمین، ای شاهد محمل نشین

باز آی و برچشمم نشین ای دلستان نازنین

هر صبح و شامم یاد تو، آه از غم بی‌داد تو

من مانده تنها ای صنم درحسرت شمشاد تو

دل می رود ای دلستان، ای مهر وماه آسمان

بی تابی بستان وگل بینم به چشم این و آن

ای بی‌دلان راسلسله، ای رهروان را مشعله

در عرصه عشق و هنر هستی امیر قافله

برمن گران آیدبسی، بینم همه خار وخسی

معشوق مه رویان همه، در پرده‌ی دلواپسی

من فانی روی تو ام، بر این گرفتارآمدم

از عشق من شاهد مجو، باچشم بیمار آمدم

خون می رود از آستان، پنهان کنم از این وآن

ما را رها کن الامان، از این غم و درد گران

یارب از این زخم گران، امجد رها کن الامان

تا بینم آن سرو روان، آن تحفه هفت آسمان

حجت الاسلام محمد امجدیان