امشب دل من از غم هجرت نگران است

امشب دل من از غم هجرت نگران است
اشکم ز فراق رخ تو در فوران است
از حسرت دیدار تو آشفته ترینم
هر عاشق بیمار تو رسوای جهان است
من در ره دیدار تو بودم به گلستان
گفتی که برو عشق به دنیا گذران است
از شوق تو شب تا به سحر خواب ندارم
بین من و ما باد پیام آورمان است
دیوانه شدم تا برسم بر سر کویت

از چهره ی من شوق وصال تو عیان است
هرچند اسیر تو که احساس تو هستم
باری نکند دلبر من با دگران است

فاطمه فارغ

کیست‌ معشوقی‌که‌ در‌ عشق‌ و‌ وفا هم‌پای‌تو؟

کیست‌ معشوقی‌که‌ در‌ عشق‌ و‌ وفا هم‌پای‌تو؟
نیست‌ محبوبی‌ که گیرد در دل من جای تو
حالِ من در طلبتْ چون مرغِ مشتاق هوا
جانِ من در قدمتْ نذرِ قد و بالای تو
مجنون‌ به‌ صحرا‌ میشود‌‌ اندر‌‌ پی‌ لیلای‌ خویش
من خوشدلم آرام شوم در آتشِ دنیای تو
هرچه که بینم به جهان، نقش تو افتاده در آن
من همه‌چشمْ پا به سرم ،محوِ تماشای تو
عارف و عاقل به کیش و منطق و راه و طریق
در مسلک‌ من هر زمان ، حکم تو و فتوای تو

از ازلْ مهر تو در جان و دل من ماندگار
تا قیامتْ روز و شب ، هر لحظه در رویای تو

محسن خزائی

چوب حراج گرفته ای به دستت چه میکنی

چوب حراج گرفته ای به دستت چه میکنی
ای سرو ناز با من در عشق سر به زیر چه میکنی

جرمی نکرده ام که عذابم کنی با خشم
یا لاله و اقاقیا ،نرگس و نسرین چه میکنی

من جرعه نوش بودم و سر به زیر در غم تو
تو امیر بودی و من اسیر، با اسیر چه میکنی

مانده ای هنوز بر سر عهدی که بسته ایم آیا
با یه بغل ترانه های ناب و دلپذیر چه میکنی

یک لحظه امانم بدهند، می رهانم خود را
تو زیر نور ماه هر شبه با تقدیر چه میکنی

قسمت نبود یا که به چشم حسود بود
با پاره پاره های دلی ناگزیر چه میکنی

یادت که هست وقت قرار های پنهانی
با خاطرات مبهم دور ز تفسیر چه میکنی


روزی دوباره خِرقه نو میکنیم،دوباره می‌سازیم
با نو نهالِ پیر شده ی بسته به زنجیر چه میکنی

یاسر منیری

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن؛

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن؛
حرف‌ها می‌زند از دور، نگاهت با من…

بی‌صدا حرفِ دلم را به دلت می گویی
بی‌خبر پل می‌زنی تا دلِ پنهانم و من

نه سؤال و نه جواب است میان من و تو
فهمِ ما ساده شده، مثل سکوت تو و من


من نخواهم که جهان شاهدِ این حس شود
بس که کافی‌ست فقط حس نگاهت و من

چشم هایت دل من را ز درونش لرزاند؛
بی‌خبر برد قرار از دلِ ویرانم و من…

امیرحسین آهنگری گرجی

من از فاصله‌ی حرفِ ه

من از فاصله‌ی حرفِ ه

تا سایه‌ی نفسِ آ

در خود راه می‌روم.

نه آغاز دارم

نه رسیدن؛

فقط صدای شفافِ نقطه‌ای

که خودش را فراموش کرده است.

درونِ من

حرف‌ها نفس می‌کشند

بی‌آن‌که دهان بشناسند.

(سکوتِ من

بُعدِ پنجمِ صداست

که در هندسه‌ی واژه خوابیده)

در مدارِ نیم‌دقیقه

زمان را به عقب تا می‌کنم

تا ببینم آیا می‌شود

از پشتِ معنا زاده شد؟

دلم لک زده برای واژه‌ای

که ننوشته

کلِّ هستی را ببلعد.

یا شاید همین واژه

دقیقاً در همان فاصله

در لحظه‌ی پیش از «آ»

در سایه‌ی «ه»

خودِ من است

که هنوز نوشته نشده.
مریم کاسیانی