کائنات هم شاعری ست،

درود

دوست داشتم به شاعر این غذا می گفتم:
هِی !!!
چه می کنی !؟
هویج شیرین را چه نسبت با کباب ترش !؟

در نظرم ...

آشپزی هم شاعری ست !
او هم شعر می گوید،
اما شعری از جنس بو و طعم و مزه !!

ساختمان سازی هم شاعری ست
اما شعری از نما و، ویو !

حتی برنامه نویسی کامپیوتر هم شاعری ست !
شعری از جنس تفکر، منطق و استدلال !!

کائنات هم شاعری ست،
شعری از جنس اغراق آفرینش در هوش !!

به بیان دوست شاعر و آهنگسازی:
اگر شعر، رقص کلماته،
پس رقص، شعر حرکاته !!!


سما سمین

در شبِ شومِ هوس سودای زَر محشـر کند

در شبِ شومِ هوس سودای زَر محشـر کند
صبحِ فردایِ قیامت چَشمِ مُذنِب تر کند

آتشِ قلبـی به امّید طلـا در زَمهَریر
مـی‌تپد، قندیلِ هر یخپاره‌وَش آذر کند

از پسِ تیـره‌نقابِ میغ وُ مِه بس غم‌فزا
سنگِ جادوی قمر، آن مَه‌لَقا، سَـر بَر کند

چون یکـی حورین‌بدن با هُرمِ قدسـی‌وارِ تن
آتشـی افکنده، اهریمن فقط باور کند

در پـی سودای زر، این ساحرِ شوریده‌سـر
هرچه مرهم جز طلـا، زخمیـن دلش خنجر کند

قَرع وُ هاون بر کف وُ اَنبیق وُ بوته‌اَش بر شـرر
سـرمه، آهک، توتیا، زَرنیخ را اندر کند

در ته صندوقچه‌های بسته جُسته رازِ زَر
کیمیاگر نکته‌هایش باز در دفتـر کند

مـی‌فشانَد بر ورق آسیمه‌خاطر گاه وُ گَه
دستِ ساحر در تکاپو تا چُدَن را زَر کند

چهره درهم، دل دُژَم، با خصم مـی‌گوید به خود
با تألّم‌های جان تا کِـی بباید سـر کند؟

در پـیِ اکسیـرِ زَر عمرم فنا کردم به شـر
من همان باشم که بهرِ خیـرخواهـی شـر کند

دوزخـی اخگرفکن در من دَمَد با هر قدم
دیو وُ دَد هر دَم، دَمان، هیـزم‌دل‌اَم اخگر کند

عاشقان هر روز وُ شب در صحبتِ یکدیگری
کیمیاگر در خموشـی صبح وُ شبْ دیگر کند

اُلفتِ مستانه، گُلخندِ حَلـاوت، باغِ یار
اشکِ تلخم تا به کِـی صَهبای در ساغر کند؟

تاجِ زر بر سـر نهم فردا چو خونخواری شَقـی
دَهرِ خونخوار است وُ ظالم صاحبِ افسـر کند

تا که ناگه دردِ جانکاهـی به قلبش چیـره شد
پنجه مـی‌افسُـرْد، بل رنج وُ تَعَب کمتـر کند...

صبحِ فردا نعش او در جنگلـی پیـرانه‌پِـی
با درختانـی که بُن در خاک چون لنگر کند

اشکِ حسـرت؛ نستـرن، سُنبُل، اَقاقـی پَروَرَد
خونِ دل دشت وُ دمن پُر لـاله‌ی احمر کند

یافت دختـربچّه‌ای هنگامِ گلگشت وُ طَرَب
پرتویـی از دور، گفتـی ساطع‌اَش گوهر کند

مـی‌خرامیدش به کندی بهر آن ماهِ مُنیـر
چون منجّم را که چَشمِ تیـز بر اختـر کند


سینه‌ای پاره در آن زرّینه قلبـی پرتوزَن
همچو ققنوسـی که در زندانِ خاکستـر کند...

سامان حسنی

.....شیران قدیم.....

.....شیران قدیم.....
مرگ شیران قدیم را یار بی پروا خوش است
خوردن می در لب دریا با لب دریا خوش است
مدئیان دروغین خورده و نا خورده مستند ولی
ما که عمری خورده ایم گویم رخ زیبا خوش است

....حکم آب انبار.....
خفته رفته نباشد باک از بیدار شدن
آب بعد سد نباشد حکم آب انبار شدن
بند آویزان ندارد همت از خود در امان
چونکه جام باده آید جرات انکار شدن
.....دوست و آشنای......
تو اگر با ما نسازی نسوزم چو خدایی
نسپارمت به رفیق نه دوست آشنایی
چو گل نرگسی که تهفه زمستان داری
زین سوخته دل چه برآید درد جدایی

.....استخاره کن.....
گاهی کز این ره میروی کمی استخاره کن
بر خانقاه درد دیرین کمی نظاره کن
مجنون چو می‌گذشت همه جنونش دارند
بعد از مستی و خماری فکر چاره کن

.....مرگ سرخ.....
اوخ ز سرخی مرگم همه خبر کنید
مشعل به پا کنید و نیلی بسر کنید
تنبور و نی و چنگ و دف بهم زنید
از جام نوش ننوشید و گذر کنید

...ساقی گذری....‌
بیچاره دلی که سر به پایت انداخت
یک جرعه ننوشی خمره شراب انداخت
ما همه درون خمره شراب مانده ایم
تا کی ساقی گذری و ما را ز جهان انداخت

....اندوه دل .....
اندوه دلم گم نشود هرچه تو خواهی
رازش به کسی گم نشود هرچه تو خواهی
مهمان تو بودم به معشوق چه مربوط
مربوط شود یا نشود هرچه تو خواهی

....فصل اشنایی....
چه کنم که خود ندانم که تو هم خدای مایی
به شب تیره گذر کن که شب نکند رخ نمایی
به سراغ سنگ سردم نده دست خسته آت را
که غزل سروده ام من ز برای فصل اشنایی


سیاوش دریابار

«ما هنوز می‌توانیم با نور شکسته راه برویم.»

عکس تو را می‌بینم،
نه با چشم،
با دلی که سال‌هاست
در قاب سکوت
نشانی از خود می‌جوید.

تو هم مثل منی
غریب،
تنها،
در امتداد لحظه‌ای بی‌نام
که در آن
نه آغاز پیداست،
نه پایان.

در عکس تو
خودم را می‌بینم؛
نه آن‌که بودم،
نه آن‌که خواهم شد،
بلکه آن‌که آموخت
میان شکست‌ها
با درد،
با سکوت،
با غروب کمرنگ
دوست شود.

ما شکسته شدیم
نه از ضربه،
که از لمس نکردن،
از نگفتن،
از عبور بی‌صدا
در کوچه‌های بی‌نامِ دل.

اما هنوز،
در این شکست آرام،
چیزی هست:
شبیه عشق،
شبیه برگ افتاده‌ای
که با باد نمی‌جنگد،
فقط می‌رقصد.

فنا در عکس تو
یعنی نبودن من
در بودن تو.
یعنی هر خط چهره‌ات،
هر سایه نگاهت،
آیینه‌ای‌ست
که مرا
از خودم می‌زداید.

در عکس تو
نه زمان هست،
نه مکان؛
فقط لحظه‌ای‌ست
که در آن
هستی
با عشق
یکی شده.

و من
نه شاعر،
نه عاشق،
نه انسان؛
تنها نوری بودم
که از چشم تو
عبور کرد
و به هیچ رسید.

فنا در عکس تو
یعنی آرام گرفتن در طوفان،
یعنی در آغوش نبودن،
بودن را یافتن.

ما،
در شکستن،
به چیزی نزدیک شدیم:
حقیقتی شبیه آغوشی
که از جنس باد است
و بوی خاک دارد.

تو را می‌بینم
نه در قاب،
که در انعکاس قطره‌ای
از برگ افتاده
که هنوز
جرأت افتادن دارد.

ما،
در امتداد نبودن،
در سکوت شب‌های بی‌نام،
به واژه‌هایی رسیدیم
که هیچ شاعری نگفت،
اما هر عاشقی
با آن گریست.

تو هم مثل منی
نه از این جهان،
نه از آن یکی،
که از جایی
که در آن
درد،
با زیبایی آشتی کرده،
و عشق
بی‌نیاز از پاسخ است.

و من،
در عکس تو
نه گذشته را می‌جویم،
نه آینده را؛
بلکه لحظه‌ای را
که در آن
چشم‌هایت گفتند:
«ما هنوز
می‌توانیم
با نور شکسته
راه برویم.»


محمد رسول بیاتی

می روم از زندگی تو

می روم از زندگی تو

توهم خوشحال باش

می شوم از چشم تو دور

ولی تو شاد باش

می زدی بر قلب رنجورم گَهی، تیرِ جَفا

خسته ام از تو ،از آن قلب سیاه ،مِهربان باش

گرچه تو از مِهربانی ذره‌ای سهمی نداری

من رها از بند تو ، آسوده و مسرور باش

می روم خوشحال و خندان، فارغ از رنج و بلا

راه خودگیر و زمن با خاطراتم دور باش


الناز شیروانی باغشاهی