وحشتم نیست که نبری نام مرا
خاطراتت مرا به جنون می خواند
دل بدادم به زندان نگاهت افسوس
رهزنی را که نمودی به خزان می ماند
باز پرسید حال مرا از چلچله های کوچی
که پریشانی حال من از سفرم می داند
دادی جام فراقت که تا روز پسین
کام سوزاند و مرا در آتشم می راند
عبدالمجید پرهیز کار
پرده ها را تا آخر نکشید
تا مجالی باشد
برای تابش نور
بر سرای دل
واتاق ذهن
احمد پویان فر
بیدار نشدهام
اما خواب هم نیستم
جهان
مثل دریچهای نیمه باز
بین دو نفس
آویزان مانده
صدا
اینبار
نه از بیرون میآید
نه از درون
بلکه از جایی
که مرزِ این دو
در هم حل میشود
میگوید:
الو
من خدا هستم
اما نه آن خدایی که
تصور میکنی
من
حقیقتیام که
بارها
در تو
متولد شده
اتاق
مثل پوستهی قدیمیِ یک زندگی
از تنم جدا میشود
نور
به شکلِ رودی آرام
از سقف میچکد
و هر قطرهاش
چیزی را
به یادم میآورد
که هرگز
به یاد نداشتم
میگوید:
تو
یکبار زندگی نکردهای
تو
هزارانبار
در هزاران تن
نفس کشیدهای
گریه کردهای
افتادهای
برخاستی
سایهها
در گوشهی اتاق
به آرامی
شکلهایی میگیرند
که انگار
چهرههایی آشنا هستند
از زندگیهای قبلی
که زمانی
از آنِ من بودهاند
میگوید:
من خدا هستم
اما نه یک موجود
من
گردش بیپایان جانهایم
چرخشِ بیوقفهی تجربه
بازگشت بیپایان تو
به خودت
در قلبم
چیزی
مثل یک در
آهسته باز میشود
نه با صدا
بلکه با حس ِ اینکه جهان
بارها
از میان من گذشته
و من
بارها
از میان جهان
میپرسم:
پس تو
در همهی این زندگیها
کجا بودی؟
میگوید:
در هر کودکی که گریه کرد
در هر پیری که آه کشید
در هر دستی که لرزید
در هر چشمی که امید بست
من
در تو بودم
وقتی تو
در دیگری بودی
نور
به ناگهان
تمام اتاق را پر میکند
نه مثل صبح
نه مثل رؤیا
بلکه مثل لحظهای
که حقیقت
تصمیم میگیرد
خودش را نشان دهد
میگوید:
الو
من خدا هستم
اما تو
نسخهی تازهی منی
و من
نسخهی کهنهی تو
سکوت
نه از جنس پایان
بلکه از جنس آغاز
فریاد میزند....!!
مهرداد فرزامی فر
مرا بسپارید به نسیمی که میوزد به کوی دوست
و یا به آب جوی مسیری که می رود به سوی دوست
بارانی شوم که ببارم به موی دوست
شاید شوم قطراتی به روی دوست
دردی شوم که درمانش فقط بود
عطری فرآوری شده از بوی دوست
اخم میان ابروان کمندش شوم
شاید شوم جزئی از خلق و خوی دوست
خرده مگیر ز دلباخته گشتنم
مفتونی چشم دل است ز گوی دوست
بهرام این آویزه را بگوش کن
هویت فنا نما هماره به هوی دوست
بهرام غنی پور
زمان چو سایه گذر کرد، در آن دقایقِ راه
تو ای حقیقتِ خون، شکفتهای چو ماه
نه سایهای، نه زره، نه خیمهای، نه سپر
تنها شدی میانِ عطش، میانِ آه
لبتشنه، بیصدا، ولی از تو شب گریست
از آهِ تو شکستند ستارهها در نگاه
زینب به چشمِ خویش، تماشا نمود آن دم
که دید داغ برادر، شکست آن سپاه
طفلِ تو با نگاهِ پر از عطش و اشک
از تیر خصم، بر خاک افتاد، فروغ عشق و ماه
ای وارثِ حقیقتِ خونین عشق و نور
در کربلا شکستی سکوت ظلم و گناه
اسماعیل نمازیان