رفت، اما دلش انگار پُر از گفتن بود

رفت، اما دلش انگار پُر از گفتن بود
اشک در چشمِ غمش، رازِ نهان‌گفتن بود

لب فروبست، ولی چشمِ ترش فاش نمود
که دلش با من و این عشق، هنوز روشن بود

من صدا کردم و او رفت، ولی پشتِ نگاه
ردّی از خواهش و اندوهِ پشیمان‌تن بود

نه به لب گفت وداعی، نه به دل داد امید
لیک آن اشک، خودش آینه‌ی ایمن بود

رفتنش مرثیه‌ای شد که دلم خواند هنوز
هر نفس، نغمه‌ی یک حسرتِ بی‌سامن بود

در دلش شعله‌ی خاموشِ تمنّا می‌سوخت
در دلم آتشی از عشقِ همان دامن بود

نه گناه از من و نه از دلِ او بود، ولی
قصه‌مان مثل غروبی‌ست که بی‌ضامن بود

اشکِ او ریخت، و من سوختم از سوزِ نگاه
چه غمی داشت، که در چشمِ ترش، روشن بود

رفتی و خاطره‌ات ماند، ولی جانم رفت
مانده‌ام با غمِ آن اشک، که چون هومن بود

و هنوزم به همان لحظه گرفتارم، آه
که همان اشک، همان بغض، همان رفتن بود

حمیدرضا خواجه

من تو را در نور خورشید خدایم یافتم

من تو را در نور خورشید خدایم یافتم
خانه با اشک ستاره از برایت ساختم

از گُل میخک، پر ِ پروانه‌های رنگ رنگ
بهر تن‌پوش حریر تو یراقی بافتم

بهر تو دادم تمام مهربانی‌های عشق
زیر پایت فرش جان و چشم دل انداختم

من وزیر و شاه و رخ دارم ولی ماتم ببین
پیش روی تو سر و جان و تنم را باختم

بسکه خوبی، مهربانی، بسکه همدل با منی
حرمتم باشد در عشقت گر که من بُگداختم


فروغ قاسمی

آرِزو کَردَم بَرایَت صُبحی اَز فَصلِ بَهار

آرِزو کَردَم بَرایَت صُبحی اَز فَصلِ بَهار
بِشنَوی آوازِ بُلبُل هایِ مَستِ نوبَهار

یا به تابِستان کِنارِ شُرشُرِ آبی رَوان
پای دَر آبِ خُنَک، تا تازه گَردد روح و جان

آرِزو کَردَم که دَر پاییزِ صَد رَنگ و لَعاب
دور باشَد اَز تو هَر اِنسانِ پُر رَنگ و لَعاب

خواستَم اَز خالقِ خورشید تا دَر فَصلِ سَرد
جانِ تو خالی شَوَد اَز هَر سیاهی، هَر چه دَرد

مَن بَرایَت آرِزو کَردَم هزاران شاخه گُل
یِک بَغَل نَرگِس، به موهایِ قَشَنگَت تاجِ گُل

آرزو کَردَم بَرایَت بِهتَرین هایِ جَهان
آرزو کَردَم که باشی دَر کِنارَم هَر زَمان

سعید قلی بیگی

آن یار جفا کار که از بر ما چون رفت

آن یار جفا کار که از بر ما چون رفت
همه شادی با او زین قلب نگون رفت

همچو دوستی آمد و آخر شد یارم
ماندم که چه شد چون دشمن دون رفت

او جفا کرد و او کرد رسم بی وفایی
درحیرت که چرا من ماندم واون رفت

کاش او می ماند ومن می رفتم از وادی او
می گفتند عاشق بی وفا بود.چون رفت

گر می ماند می گفتند عشاق بی وفایند
چون معشوقه ماندو این مجنون رفت

ای کاش می سوختم تنها از درد فراقش
سوختم که چرا سخت آمد وآسون رفت

آن زمان که باید میرفت سوخت به پایم
تا خو گرفتم به هوایش بریدو کنون رفت


کنون بهر آرامش دل خود بفریبم که .....
شاید من درد بودم واو درپی درمون رفت

داودچراغعلی