بر بام عشق من کبوتری هنوز

بر بام عشق من کبوتری هنوز
اگر چه خسته دل ، تو می پری هنوز
در راه عشق تو چه ها کشیده ام
بیا که صبر دل ، تو می بری هنوز
شدم مرید تو شدی مراد من
ز خیل عاشقان بیا سری هنوز
نه مثل تو بود نه مثل تو شود
کسی در این جهان ، تو برتری هنوز
به کوی تو شدم اسیر باده ات
بده مرا تو می ، تو بهتری هنوز
به پای عشق تو نهاده ام سری
من شکسته را ، تو می خری هنوز؟
دلی که داده ام بهای عشق توست
تو می سپاری ام به دیگری هنوز
شکسته ای مرا به جور عاشقی
در این جدال سخت قوی‌تری هنوز
به بزم عاشقان ، به خنده شاهدان
میان این همه تو محشری هنوز
بود مرا به دل همیشه آرزو
به خاک قبر من تو بگذری هنوز
برون شوم ز خاک به عشق روی تو
غلام تو شوم به مهتری هنوز
بر این شکسته دل به رسم معرفت
بیا سری بزن گشا دری هنوز
گهی نگار من به روی دیده ام
قدم بنه مرا به سروری هنوز
در این شب سیاه ، نما تو راه من
به شام تار من تو اختری هنوز
کنار من بمان مرا به خود بخوان
تویی برای من رواتری هنوز
به پیش چشم من نیرزد این جهان
تویی برای من که گوهری هنوز

نادر خدابنده لویی

تقسیم نورِ ماه

تقسیم نورِ ماه
__میانِ چشمِ تو
انعکاسِ آینه
__درهزارهزارقطره
___بلور ،
____نم ،
_____شبنم
به برگ ، برگ
__شاخه
___شاخهِ یاس
_____بر دیوار
بهانه ی خوبی
__برای سرودن
___بود
مدادوکاغذومن
__هر سه
___درنگاهِ تو
صدهزار و صد واژه را
__می چید
شبی
__سپیده نازده
___باسحر
____همراه
نگاه
ردیف ، ردیف
__کنارِ هم
هزار ، هزار
__ستاره
___ستاره
____می دید
سبد ، سبد
__غنچه بود
___گل
____گلِ یاس
آنگاه
انکسارِ ماه
__درآن زلال
___حوض
____حوضک کوچک
نگاه
__نگاه
آن گاه
__هزار ، هزاز
___قطره
____نم
_____شبنم
بگوشه گوشهِ شعرم
__فتاده
از میانِ غزل
__واژه
___می چینم
من و مدادِکوچکِ من
__میانِ آینه
___روی پرده
____بردیوار
به میهمانی شبی
__با ماه
آنگاه
یک پرنده
__پرید
___از میان شاخه های خرمالو
____سحرنیامده
باصدای پر زدنش
سکوتِ من و ماه و شبنم و آیینه
__باز شد
سحر
__چه نرم و لطیف
___می آمد
افق
__سپیدشد
___سحر که زد
آنگاه
__نگاهِ تو
___تصویرِ آینه
تقسیمِ نورِ ماه
__میانِ چشم تو
___انعکاسِ آینه
بلور قطره ی شبنم
__به برگ برگِ یاس
___بر دیوار

جمشید أحیا

تو را ای گل احساسم

تو را ای گل احساسم
هر روز می بویم
قصه بازی تو با سنجاقک
انگاری اجرایی جدید
از شمع و پروانه است
قاصدک تورا همنوایی میکند
همراه با صدای باد
جوی روان سمفونی
صدای پای آب را می نوازد
قلب من
در میان همهمه برگها
چون میوه ای در باغ
نظاره گر این همه دلدادگیست

گل احساسم
هنوز در جای جای افکارم
میدرخشی
بوسه های دزدکی من
بر گلبرگهای وجودت
مهر عشقت را می زند
نمیدانم در غم نبودنت
چقدر میمانم
عمرمان به بادی وصل است
تو از باد خزان
من در گذر زمان
لیک امروز را باش
که هستیم
و من مجذوب حضورت
از من بخواه
تا موجب لبخندت شوم
قبل از
آن جهانی شدنم


محمد علی اشراقی

تا دیده ام نگاهش دل را زدم بنامش

تا دیده ام نگاهش دل را زدم بنامش
دیدم چو دام او رارفتم بسوی دامش

شیدا اگر نباشی راهت نمی دهد او
باید که جان و دل را یکجا زنی بنامش

در سر زمین قلبت تا پادشاه عشق است
با چشم و گوش بسته باید شوی غلامش

عاشق چو می شوی تو باید که در ره دوست
اصلا خودت نباشی عشق است و این مرامش

با عقل هر چه کوشی بیهوده می خروشی
در عقل چون نگنجد والایی مقامش

حالی غریب دارد شوقی عجیب دارد
گم میکنی خودت راتا می رسد پیامش

عمری گذشت از ما از کار و بار دنیا
جز عشق هر چه دیدیم دیدیم بی دوامش

سر خط زندگی را برگی سفید دادند......
خود بایدت نویسی انشای ناتمامش



یحیی رشیدی