در درون ساعتم ،ثانیه ها گم میشود
در تمام خانه ام ،آینه ها گم میشود
در مسیر این خیابان کوچه پنهان میشود
در فرار از نور هایم ،سایه ها گم میشود
لابه لای این تلاشم که به ایمان میرسد
تا به شیطان میرسم،این آیه ها گم میشود
در میان سطر های دفترم خط میشوم
تا به منطق میرسم ، حاشیه ها گم میشود
غرق میگردم درون عمق اقیانوس ها
تا نجاتم میدهند ، این کوسه ها گم میشود
تا که عاشق میشوم پر از حرارت میشوم
ناگهان در سوختن، این بوسه ها گم میشود
جاده ی چالوس را با فکر شادی میروم
تا به جاده میرسم، این دره ها گم میشود
تیغ برخود میزنم تا گرگ ها را بشنوم
زوزه می آید و ناگه،بره ها گم میشود
تا تلسکوپ میشوم در غربت این کهکشان
هرچه دنیا دور گردد،ذره ها گم میشود
چون که قانون میرسد از اجتماع عاقلان
عقل در رفتار ما دیوانه ها گم میشود
هر چه میگردم و میخندم کنار جمعیت
تا که تنها میشوم این خنده ها گم میشود
هر چه میچرخم درون انسجام وزن بیت
جان مطلب در تن قافیه ها گم میشود
میلاد حاتمی فارسی
و من اما کنار تو چه حسِّ بهتری دارم
به این احساس میبالم که چون تو دلبری دارم
تو شاهِ شاهِ خوبانی که از اقبالِ خوب خود
پر از سودای آغوشت به روی تن سری دارم
بنوشانم بنوشانم از آن لعلِ لبِ گیرا
که در آغوش آرامت به مستی پیکری دارم
سکوتم رمز فریاد است و فریادم سکوتِ عشق
که با شاهِ رداپوشان پُر از گل بستری دارم
تمامِ عمر من طی شد به راه عاشقی کردن
خطرها را به راه عشقِ تو با جان خریدارم
نبوده رغبتی هرگز مرا با کار این دنیا
پس از دیدارِ تو اما عجب شور و شری دارم
کنارِ تو برای من جهان باقیست فانی نیست
چو پروانه در آغوشت سبک بال و پری دارم
مریم جلالوند
من و این دل هوایی، تو و میل بی وفایی
آه! از آن شب فراق و آه ازین غم جدایی
من ازآن دمی که رفتی همه التماس وآهم
ز خدا همیشه خواهم که تو زودتر بیایی
به خدا قسم نباشد، قشنگ تر ز روزی
که تو یک سحر بخواهی بزنی ز در درآیی
تو تمام این غروب پر از خوف و رجا را
چو چراغی و امیدی، چو رفیق و رهنمایی
در باغ آشنایی، تو به رو مگر گشایی
تو مگر نگین شاهی بدهی چو من گدایی
به غریب رانده از در، به اسیر بی پناهی
ندهد کسی سلام و نکند کسی نگاهی
ای که خالق سلامی، ای که آفریدگار نوری
تو بده نوید روز و سحر و صبح رهایی
علی ناصری
احساس وجودم به تو عشق است اَدا نیست
یادت زِ منِ غم زده یک لحظه جدا نیست
تا دیدمت آن روز خیالات بَرَم داشت
بر گشتم و دیدم دل و دینم سرِ جا نیست
یک بار نشد له نکنی حسِ غرورم
ماندم به دلِ نازکت انصاف چرا نیست
سر تاسر شعرم شده بر عشق سه نقطه
جا خالی اشعاربجز نام شما نیست
عکس رخت هر ثانیه مهمان دوچشمم
تصویر هویداست ولی حیف صدا نیست
نقاشی زیبای خدا نازِ وجودت
وَالله تکی تک به جهان از تو دوتا نیست
ازمن فقط احساس به جا مانده ولاغیر
در عالَمَت افسوس به احساس بها نیست
گفتی که دگر نامه برایت نفرستم
بر "شاهد"دلخسته چنین ظلم روا نیست
ناصر پورصالحی