بعد از تو دگر چه بهانه آرم که اشکم نیاید

بعد از تو دگر چه بهانه آرم که اشکم نیاید
با چه امید نشینم که بر روزگار شبم نیاید

دل بردی ای مه و ندیدی زیر پایت
گفتی با خود که چرا قلبم بدنبالت نیاید

چه نشستی که ببینی کاسه دل لبریز شد از عشقت
جوهره وجودم چون جوهر قلمم دیگر نیاید

بعد از این اشکم جوهر و شمعم همدم است
چون تو روی دگر حتیٰ نایم نیاید

بنشین به برم و نرو قسمت به خدا دهم
که بی تو آهی نیست کز نهاد چشمم نیاید

آهوی خراسانیم از حضور تو عطرت ما را بس
کان مشک خون رگ است و بی آن به در پایم نیاید

خداوندا،خداوندا،نگذار او برود،نگذار
که من امشب به دل گفتن نتْوانم،چگونه ماهم نیاید

بگذارکه‌من‌باتوبیایم معشوق‌الماس‌روی‌نرگس بوی
روحم با تو بیاید و دم نزنم، گویم که با ما تنم نیاید


سید یونس حسینی بقا

دیگر مرا شوق دویدن نیست تا کامروا شوم

دیگر مرا شوق دویدن نیست تا کامروا شوم
پای مرا به به زنجیر حقیقت ببنید شاید رها شوم

گفتی مساز آشیانه بر در خانه صیاد و ساختم
هر روز منتظرم تیری رها و من در به جا شوم

شرط بلاغت نیست گفتن راز دیگران هد هد
آور خبر از سرزمین دور تا راهی صبا شوم

بر طبل حقیقت بکوب مدعی پا برهنه عمر
من رفته عمری ره گم شاید که پیدا شوم

زین رفته به دامان غفلت و گریزان از جهان
خوش می‌دمد صبح صادق تا هویدا شوم

ساقی به ملک سلیمان نکرد غش در شراب
من را بجوی تا در قل و زنجیر خدا شوم

بر کن ز من عمر مانده بر خاک زمین
عمرم بگیر شاید دوباره شیدا شوم

بر من نداد مدعی نشان زین بیهوده رفته را
تو خود به من گوی شاید به درد مبتلا شوم

این سنگ سخت اذین شده بر رهم بردار
که امروز و فردا میکنم به جهان که فدا شوم

گفتی مرو ره گم گشته در جام زرین عاشقی
یک قطره بیش نیم در من ببار تا دریا شوم

سیاوش دریابار

زمین زرع چووقت شخم است و کشت

زمین زرع چووقت شخم است و کشت
زمین دل را نیست جای بد سرشت

به هسته زردآلو و خرما و ذرت انگور و به
بلند نظر باش و ندان دانه کاری را تو زشت

اگر آنکه از نطفه آورد تو را بر زمین
از این هسته ها هم بیارد نهال و خِشت

چه تخم ها که خدا شکافت و هفتاد دانه کرد
تو با گر با چتر زیر باران رفته باشی نگوچرا زیر پا باران نَشِست
اثر گر صبر کندموثر شود و سر فراز
گاهی کوه هم سیر می کند می شود خورِشت

مباش به این دانه ها کوته نظر ای مه جبین
که باغیست در خورجین به گل آنرا باید آغِشت

نه طوطی بی دانه به حرف آید نه بلبل نه کتان
لم یکن شی مذکور بودیم مشرک
ندید آخر هر چه رِشت

غریبه به وقت خواب تو یکی همیشه بیدار بوده است
بخواهد باز زنده می کند یادشهیدان سر نوشت


اعظم زارع

در رویایی آشنا و آبی

در رویایی آشنا و آبی
همچون آسمان دلم
تو را یافتم
خوابم عمیق که شد
رخ زیبایت من را مست کرد
چرا من را بیدار کردید؟
او نیست
آه چه پرسشی ؟
خواب من بوی نبودنت را گرفت

کمی در آن غروب غریبی
خودم را به خواب زدم
می دانستم که تو می آیی
آخر من تنها بودم
و تو را به خاطر سپرده بودم
خواب من کمی دچار فراموشی است
وقتی که رفتی
عطر بودنت را هم بردی
و خوابم بوی نبودنت را گرفت

خیلی از این قفس زمان دلگیرم
شروع آن بی خبر
پایان او بی خبر
نمی گذارد تا رایحه عطر عاشقی
در روزنه های زندگی ام
تا بی نهایت نفوذ کند
و من مست و بی هش شوم
آه ، نمی خواهم باور کنم
خواب من بوی نبودنت را گرفت

ای ساربان سرگردان دهر
چرا چنین شتابان ؟
هر آنچه زیبایی بود
عاشقانه های من را
با خود بردی به نام گذر زمان
آخر من تازه او را نگریستم
آه ، بگذارید دقایقی پیش من بماند
تا خواب و رویایم عطر حضورش
را بخاطر بسپارد
نمی خواهم ، نمی دانم ،‌ نمی بینم
خواب من بوی نبودنت را گرفت

چند صباح و شامی است
که خفته ام
امید دارم به اندیشه سپید من
که خواهی آمد
و خواب من را عطر آگین می کنی
ولی نه ، باور کنم ؟
خواب من بوی نبودنت را گرفت

خوابم آشفته
روحم سرگردان کوچه های قرار
تنم خسته از سکوتم
سکوتم از سر تاتوانایی من
در برابر سرنوشت نانوشته
بیا فقط نرم و خرامان
از کوچه رویای من گذر کن
تا شاید خوابم بوی بودنت را بگیرد
چه دشوار و غم انگیز است
خواب من بوی نبودنت را گرفت

حسین رسومی