ای زده شعله به جانم

ای زده شعله به جانم
غمت آمیخته با روح و روانم
مهر تو ریخته بر مردمکانم
زده بالا تر از آن اختر کانم
نشو از دیده ی من دور
من برایت نگرانم
قد تو کوه دماوند
دل من پیش تو در بند
چشم تو به چشمه مانند
دل تو فرشته مانند
با نسیم عطر نرگس
از ازل گرفته پیوند
چشم تو چو چشم آهو
نگهت . نه سحر و جادو
دل من کشیده در بند
بد وا ند م به هر سو
نه بود رمق به جانم
نه بود ز خود نشانم
نه بود . ز دوریت صبر
نه ز تو گذر توانم
گو بتا بدم به هر شب
چلچراغ طاق ابرو
که حیات این دل من
بسته بر دوچشم جادو
تن تو چو برگ گلها
زده پشت پا به بتها
شده از سیاهیا دور
شده با سحر هماورد
ز غم جدا ئیت شد
همه برگ و بار من زرد
نروم ز کویت امشب
بر ها نیم تو از درد
بی تو رو به مرگم امشب
بنشسته بر دل من
غم تو چو کوه الوند
شده آن قرارم از دل
گل من به خانه بر گرد

نادر خدابنده لویی

خواب دیدم و باز

خواب دیدم و باز
مثل آن روز
از من گرفت دست تقدیر
آخرین آغوش دم رفتنت را؛

نگاهم رو به دری بسته نشسته
مرا تاوان چه چیزی بود،
این غم از دست دادنت؛

از یادم نمی رود
تمام التماسم،
مثل کودکی نو پا به مادر،
برای تنها یک لحظه را ماندنت؛

دعا میکنم
حتی اگر بی جواب بگذارد
تمام خواسته هایم را، خدا؛

تو را من،
برای هوس نیست،
دست به دل میبَرَم
چون بعد از تو
از دل،
دل میبُرم.


علیرضا پورکریمی

عمر کوتاه است

عمر کوتاه است

پروانه ای که دیشب از پیله
بیرون جهیده بود
متعجب عالم را وارسی میکرد
اینجا کجاست
من کیم
برای چه اینجایم
سوالاتی بود که بی وقفه از جلویش می‌گذشت
بعد سنجاقکی از راه رسید
گفت تو کی هستی
با این زیبای از کجا آمدی
گفت در تاریکی بودم
کسی مرا با نور آشنا کرد
سنجاقک گفت حتما پروانه ای
بالهای قشنگت خود هویداست
بعد پروانه پرید
در راه خرسکی درخواب بود
پروانه تنها دنبال یک دوست میگشت
خرسک نالان گفت
فردا بیا
خواب دارم
پروانه گفت فردا دیر است
رفت و بر شاخی نشست
خرسک از خواب پرید
پروانه را هیچ ندید
می رفت و می‌گفت
پروانه من هشیارم
گر بخواهی بیدارم
پروانه ما می رفت
به هرجا یه سری میزد
تا که شاید پی برد اندک
جواب این سو آلاتش
بعد باخود گفت وقت بسیار است
اکنون نوبت دیدار است
طفلکی نمی دانست
عمر او محدود است
وقت او معدود است
هی پرید و هی پرید
روی هر شاخگی چندی خسید
من چقدر شادم
از غصه آزادم
غصه یعنی چه
گریه یعنی چه
شادیم افزون است
بالهایم رنگا رنگ
هم قشنگ و هم زرنگ
گر ندانم این سخن
کز کجا یم یا از کیم
خود ندارد تاثیر
خود ندارد توفیر
پس به شادی خوش باش
نگران از پی فردا تو نباش
پس خودت را بشناس
دیگران را بگذار
عمر تو چند روز است
ارزشش بسیار است
گر تو خود بشناسی
همه عالم از تُست

حسنعلی فرهادی فرد

دردِ من چکّه‌چکّه می‌ریزد

دردِ من چکّه‌چکّه می‌ریزد
لایِ زخمِ سکوتِ تاریخ است
هر که در آینه‌شان نظر کرده
دستِ تقدیر، خسته از چیخ است

از تبارِ چراغ می‌آیند
در نگاهِ‌شان آفتاب غلیظ
مردمانِ حسود می‌سوختند
در تبِ نان و نامِ بی‌تمییز

مریمِ پاک، در پناهِ ندا
در دلِ خنده‌های بی‌باورش
زاد نوری که مردمان دیدند
لیک بر دار رفت باورش

فاطمه، رازِ باغِ ناپیداست
در گلویِ جهان، شرر دارد
هر که بر چهره‌اش نتابیده
با دلِ کور، دردِ سر دارد

حسدِ خاک، بر سپیدیِ‌شان
ریشه در استخوانِ شب کرده
سایه‌هایی که در دعا بودند
بر دو لب‌هایشان «سبب» کرده

من به زخمِ دو آسمان سوگند
که زمین از حیا ترک برداشت
هر که بر نورِ زن نظر انداخت
دستِ ظلم از خدا کمک برداشت

باغِ ایمان شکسته از سنگ است
لیک آن دو هنوز می‌روَند آرام
بر لبِ هر ستاره می‌خندند
در دلِ ما، دو روشنِ بی‌نام

شیوا فدائی

قدم بُردم به راهی سبز، با شوقِ وفایم

قدم بُردم به راهی سبز، با شوقِ وفایم
که در چشمان او شاید بجویم آشنایم

به سنگِ سردِ خاموشی، دلی گرم و گشوده
نشستم تا بُریدم لحظه‌ها را با نوایم

ز طلقِ رنگ‌رنگش پنجره می‌خواست شاید
که بگشاید به نورِ عاشقانه، خانه‌هایم

به چشمش گفت: «باشد، گر نماند این مسیرم...!؟»
و من در واژه‌هایش گم شدم، بی‌ادعایم

نسیمی گربه‌وار از سمت چپ آمد خزنده
که ترساندش و او لرزید و آمد تا کنارم

تماسی اتفاق افتاد، بی‌قول و ‌اجازه
که می‌خنداند از عمقِ جنون، بغض صدایم

در آن دم، چشم بستم، وقت وا گفتن گذشت و
دلم را دادم از شورش به رویای رهایم

نهاری ساده، اما پُر ز تردیدِ نگاهش
که می‌سنجید راهِ عشق را در ماجرایم

گذشت آن روز، اما ردِ آن آغوشِ لرزان
نهان افتاده در پژواک خاموش نوایم


مجید توحیدلو