درد ها دارم ولی اهل شکایت نیستم

درد ها دارم ولی اهل شکایت نیستم
عشق را کشتم ولی اهل جنایت نیستم

روز و شب در وصف تو صد ها غزل گفتم ولی
کم نوشتم عفو کن، من تا نهایت نیستم

جام عشقت را کشیدی از لبانم لااقل
برنگردان رو، مگر محو نگاهت نیستم

ناتمامم می‌گذاری تا چه را ثابت کنی؟!
آنقدر دوری ز من گویی تمامت نیستم

راه چندین ساله را در ساعتی رفتی ولی
آنقدر خامی نمیدانی که دیگر منتهایت نیستم

زیر باران می‌روم تا اشک هایم گم شود
وای از آن روزی که گفتی بی‌قرارت نیستم

شاعران گویی صدای مردم آزاده اند
خوش صدا بودی ولی دیگر صدایت نیستم

گفته بودی که همیشه همه جا یار منی
هر چه می‌خواهی بکن، دیگر کنارت نیستم


مهدی مزرعه

چه بی تابی دل من ، تابِ اندیشـــیدنِ فـــــردا

چه بی تابی دل من ، تابِ اندیشـــیدنِ فـــــردا
نداری و نداری هــیـــچ ، چشــــــمِ دیدنِ فـردا

شده فرســـوده از دیروز ، امـــروز و کـمر بسته
همـــــان دیروز و امروزم ، به فرســـاییدنِ فردا

ســـرابی بود هر سو نقش فـردا ، هر کـجا رفتم
کجــا باید ببینم ، چشمه ی جوشیدن فــــــردا

بپاش ای مزرعـــه دار فلک ، بذر امـــــید امروز
به خــــاک دل که تا حـاصل شود روییدن فردا

بیا تسـلیم هستی مثل رودی باش و جـاری شو
نترس تا مقصدت دریاسـت ، از خشکیدن فـردا

سپیدارانه در طـــوفان ، همین امروز می رقصم
چه تضمینی نسیم آید ، چه تضمین دیدن فردا

هادی خوشبخت

شب را سحر کن، جانِ من، ای درد و ای درمانِ من

شب را سحر کن، جانِ من، ای درد و ای درمانِ من
تا گل کند باغی دگر، در گوشه‌ی ایوانِ من

یلدا اگر سد بست و رفت، در راهِ نورِ آرزو
مانده‌ست هنوز شعله‌ای، در سینه‌ی سوزانِ من

بگذار بارانِ بهار، بر خاکِ تشنه‌ام رسد
تا سبز گردد بعدِ تو، این باغ و این بُستانِ من

من خسته‌ام از سردیِ شب، از این سکوتِ بی‌پناه
دستی اگر پیدا شود، گیرد دلِ لرزانِ من

از خویشتن گر بگذرم، از آینه، از این سراب
شاید تو را پیدا کنم، ای ریشه در پنهانِ من

شب گرچه طولانی‌ست، لیک پایانِ خود را می‌رسد
هر غصه خوابی بیش نیست، در کنجِ این زندانِ من

دیدی که سوسو می‌زند، فانوس از آن‌سویِ شب؟
یارم رسید؛ هم دردِ من، هم مرهم و درمانِ من


مهرداد ترابی ابیوردی

من‌پای حرفم مانده ام غم را ندانم

من‌پای حرفم مانده ام غم را ندانم
عمریست می خواهم کنار او بمانم
هر سطر شعرم را به نامش می نویسم
هر بار در دنیای او چون عاشقانم
هم محفل غم‌های من شب بوده و ماه
ابریست هر لحظه نگاهِ آسمانم
با کوله باری از هزاران درد بردوش
آواره ای در یک مسیر بی نشانم
غم‌نامه ام رمان تلخ زیستن بود
مثل همیشه قهرمان داستانم


لیدانظری

تو رفته‌ای و پس از آن هنوز محو نگاهم10/10

تو رفته‌ای و پس از آن هنوز محو نگاهم
طلوع شب‌کشِ مستم! ای آفتاب پگاهم!

به آفرینشت ای گل خدام وسوسه میشد!
کجاست آنکه نبخشد اگر تویی تو گناهم؟

تو در میان منی چاره‌ای بجز تو ندارم
چه عاشقانه بخواهم چه صوفیانه نخواهم

کجای قصه‌ی خود را برای دوست بگویم
که هرکجا که نهم دستِ خود، فواره‌ی آهم

به سر رسیدم و هرگز امید نو شدنم نیست
نگو که اول راهی نگو که اول راهم

جهان چه فایده دارد اگر میان غمانش
تو شادی‌ام نفزایی من از غم تو نکاهم ...

امیررضا نجفی