تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد

تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد
سرم در گرده کله و پیکر هم نمی‌گنجد

سر پور شورم بر بالشت نمی‌ماند
مگر آتش اندر دریا می‌تابد

عجیب نیست نور در دنیای بی‌خوابی
نور ولی در چشم کورمالان نمی‌گنجد

دل سرگشته‌ام هر لحظه شوق خدا دارد
دلی که شوق او دارد، مگر آرامشم دارد؟

بگشتم در جهان گرد حماقت‌ها
که نخچیرند عادت‌ها، در سایه‌ی غفلت‌ها.

در این دنیای بی‌خوابی،ندیدم من آگاهی
همه رخت بر کنن از تن،بینند از من مناجاتی

ببین در برزخ دنیا و مال‌اندوزی
با ظرافت می‌زنم قلم بر مهنت دیوزی

منم خواهم زری و سیمی و سازی
بپا سازم تولدها و آغازی

در این دنیای بی‌مهری
من عاشق پیشه‌ام، حیف نی؟!!!

محمد حسین کسنویه

گرگ وحشی

گرگ وحشی
گوسفندی را در ربود
از سگ گله هم
کاری بر نیامد !
گوسفندان تشکیل جلسه دادند
تا ببینند در کجای
پیمان با گرگ
اشتباه کرده اند ..
در پایان
بیانیه‌ای صادر کردند
بدین مضمون
بع
بع
بع

دراین واکنش
فقط یک بع اضافه شده بود.

احمد پویان فر

از همان لحظه که اُفتاد به کویت گذرم

از همان لحظه که اُفتاد به کویت گذرم
سخت در دوزخ ِ سوزنده ی تو،شعله ورم

ماه در خرمن ِ مو های تو گم گشته و من
زارم آن گونه که از حال ِ خودم بی خبرم

تاک ِ زخمی شده ام تهمت ِ مستی نزنید
که در این فاجعه قربانی دست ِ تبرم

چشم ِ پر فتنه ی حوا بدرم کرد ز راه
اگر اینگونه اسیر ِ هوسی خیره سرم

مُرد از غصه زلیخا کک یوسف نگزید
او نفهمید و نپرسید چرا دربدرم

ای که جمهوری ی بیداد تنت مستبد است
نکن از شیطنت و فتنه گری بر حذرم

بر سر تربت ِ خود باید از این جمعه ی شُوم
شاخه های گل ِ تب دار ِ گِلایُل ببرم

محمد علی شیردل

مهلت بده

مهلت بده
بگذار با انگشتانم
رد سفیدی بکشم
بر آسمان شب.
چیزی نگو.
بگذار سکوت
پرهیاهوترین شعری شود
که آسمان می شنود.
فرصتی بده تا
دستی بکشم بر گونه ی درخت
نوازشی کنم
سکوت دوست داشتنی بودن را.
پشت این غلغله ی نامنظم صبح.
پشت این بیدارباش خواب آلوده تا به سحر
بگذار معنی کنم
بودن رویایی را
که به کلام نکشید.
بگذار داستانی بگویم
برای جیرجیرکی
آنسوی برکه
که سرود خواب می خواند.
مهلت بده
بگذار سلامی کنم
بر زیبایی گلبرگ
که در تاریکی هم هست
و تو نمی دانی.
کس چه می داند
شاید زیبایی گلبرگ
خود تو باشی.


سحر غفوریان

بار دیگر مهر یزدان یار شد

بار دیگر مهر یزدان یار شد
چرخ گردون همزمان درکارشد
آسمان از شوق باریدن گرفت
بوستان زندگی پر بار شد
زاده شد آروین بسان غنچه ای
بهر بشکفتن در این گلزار شد
بیست و هفت ازماه اسفند سال 2
چشم ما روشن به این دیدار شد
سربلند از آزمون زندگی
از صفای عشق برخوردار شد


جمشید توکلی پور