نازنینا
چشم خویش بر دگران
حرمت نگهدار
مردمان روی زمین جمله
بد گمانند
روی از تو برگیرند
و
بر دیگری بیدار کنند
خم شود گر روز کی
نیمی از ابروی تو
غوغای توبر پا کند
داد زان روز که چشمت بسته
و چشمک زنی
مردمان جمله تینت زشتی بدارند
عیب زان تو نیست
عیب آن جسم است
و جسمان همه خاکیند
ما نیستم بد گمان از تو
ولی طاقت حرف کذب
از مردم نداریم
هرچه می گویند به گوش ما میرسد
تاخم ابروی تو بر ما رسد
اما نه آنطور که هست
که آن را شاخ و برگ بسیار بر زنند
و من را به تو
و تورا به من بد گمانند کننند
حرمت خانه به توست
حرمت نگه دار
زانکه مرد را باید ز پشت اطمینان
وگرنه صد دشمن به رو چه باک
این را ز بهر آن گفتم
تا بدانی
که
همین فصولی
که هرساله تو را به مرگ نزدیکتر میکند
پند زمانه است
و گوهر ماندگار زمانه
و تو پند گیرد
که بسیاری از این خفته ها
غافل رفته اند
و هر روزت را بطوری آغاز
که گویی روز دگر
تولدی دیگر
واغازی دگر است
بسم ا.....
سیاوش دریابار
چشمان جانم،
تمام دنیای منی...
گاهی با خود میاندیشم:
اگر بزرگ میشدی،
اگر پاهایت مسیرِ پرواز را میآموخت،
و روزی از آغوشم میرفتی،
چگونه تاب میآوردم؟
اما چه اندوهیست...
که دلخوشیِ امروزِ من
نه در بودنِ توست،
بلکه در این خیال تلخ است
که اگر بزرگتر می شدی و می رفتی چه می شد...
چشمان جانم
مادریام
هر شب بر زخم نبودنت
اشک میکارد،
و صبح
با حسرتِ دستهایی که هرگز گرم نشدند
بیدار میشود.
ای کاش
به جای این سکوتِ سنگین،
صدای نفسهایت
در خانه میپیچید...
ای کاش دلخوشیام
به ماندنت بود،
نه به نرفتنِ خیالیات...
صبا یوسفی صدر
صبر کردم که بمانی و پریدی و نشد
طاقتم را به غم و زجر کشیدی و نشد
فدای سر ، که از این کنج فراری شده ای
مجنون تو بودم ، هرگز نفهمیدی و نشد
آدم ساده غزل بودم و از دست بدم
تو مرا هرگز در این خانه ندیدی و نشد
فرق سنگ قلوه و یاقوت نمیدانی چیست!؟
جنس بی ارزش بازار خریدی و نشد
«دانه پاشیدم و هر وقت نشستم به کمین»
لودگی کردی و از تور جهیدی و نشد
دیر نباشد که تقدیر ، به سرت خواهد خورد
میزنی از ته دل آآخ شدیدی، و نشد
مُسکن شده بودی اما به گمانم کمی
دیر به داد دل این مرد رسیدی و نشد
مهدی میرزایی
آسمان همچون قدح در دست صبح
پُر ز می از قطره های شبنم است
از رُخ گلبرگِ گل، هر قطره ای بر جانِ خاک
عطر گل پاشد به خاک و مرهم است
جویکی دارد نوا ،چون بلبلان در این سحر
بر تن اش بوی گل است و بهر گُل چون همدم است
بر بلوط کوچه ی صد خاطره از دورِ دور
تابی از گل ، ناز و رقصان در هوا، در عالم است
مه که می خیزد به نرمی از تنِ کوه تا به دشت
پرنیانی همچو مهر بر دشت و دریا حاکم است
عندلیبان ، آن مرالان صد سخن دارند به لب
زین سحر زین ابر و مه تنها سکوتی حاکم است
مه جبینی از فلق سر می کشد رقصان و مست
از طلوعش صبح صادق حاکم است
ای دل از مَکر هزاران ناصواب غمگین مشو
زانکه شب آید، رَوَد، صبحی به جانها مرهم است
سرالله گالشی