رسید بشارت جان، این سحر نمی‌ماند

رسید بشارت جان، این سحر نمی‌ماند
شب از هجومِ نگاهِ قمر، نمی‌ماند
غمِ نهفته در این سینه‌زار خواهد رفت
که هیچ زخم، به تیغِ نظر نمی‌ماند
جهان عبور نسیمی‌ست بر تنِ خاکی
بماند ارچه، به جانِ بشر، نمی‌ماند
زمانه بر دلِ عاشق وفا نمی‌آرد
که در ترازوی او، مختصر نمی‌ماند

دلی که سوخت، به آتش طنین امیدی
به باد رفت، ولی شعله‌ور نمی‌ماند
مگو که زخمِ تو درمان ندارد ای همدم
که هیچ درد، به عهدِ صبر، نمی‌ماند
بیا و لحظهٔ اکنون غنیمت‌اش بشمار
که فرصت از کفِ هر رهگذر نمی‌ماند

ابوفاضل اکبری

فرض کن دریا

فرض کن دریا
از دکمه‌ی پیراهنت شروع می‌شد
و من که
همیشه شناگرِ ماهری بودم
در لیوانِ آبِ روی میز
غرق می‌شدم
(نه! این سطر را خط بزن... هنوز زنده‌ام)

تو
با چمدانی که
بویِ جلبکِ خداحافظی می داد
در حجمی از سکوت
که هندسه‌ی اتاق را
به هم ریخت
در پله‌ها فرو رفتی


(عجیب است!)
ساعت هنوز کار می‌کند
اما زمان
روی مچِ دستِ چپم
لنگر انداخته

قرار بود
چای بنوشیم
و به نهنگ‌هایی فکر کنیم
که خودکشی کردند
اما تو نیستی
و این «نیستی»
تنها فعلِ صادقِ این شعر است

ببین!
چقدر عاشقانه
چقدر غمگین
با صندلیِ خالی حرف می‌زنم
و تو
در پرانتزی که هرگز بسته نشد
لبخند می‌زنی
(یا شاید هم گریه می‌کنی؟
تشخیص‌اش با این خط‌خوردگی‌ها دشوار است)

جنوب
از نقشه‌ی جغرافیا پاک شده
و شمالِ تهران
جایی در گلوی من بغض کرده

برگرد!
پیش از آنکه شاعر
دستورِ زبان را
به جرمِ ناتوانی در توصیفِ چشم‌هایت
دار بزند

نقطه
سَرِ خط


دکتر سید هادی محمدی

برف که می‌بارد

برف که می‌بارد
گویی تمام گناهانِ زمین سفید می‌شوند
اما گناهِ من
سبزتر می‌شود
و از گوشه‌ی چشم‌هایت می‌رویَد
من
کلمه‌ام را زیر زبان پنهان نکرده‌ام
آن را بر نوکِ انگشتانم گذاشته‌ام
تا خطوطِ بدنِ تو را
الفبایی کنم برای خواندنِ یک رستاخیز

داشتنِ تو
در این اتاقِ کوچک
مانندِداشتنِ یک باغِ ممنوعه است
در قلبِ یک شهرِ یخ‌زده

و من
با دندان‌هایِ معترضِ خویش
از میوه‌هایش می‌چینم
و هسته‌ها را در گلویم نگه می‌دارم
تا در تنم درختی بروید
که ریشه‌هایش تا عمقِ وجودت برسَد

حسین گودرزی

امشب در خود مهمانی دارم

امشب در خود مهمانی دارم
اتاق دلم را خانه‌تکانی می‌کنم
به رویاهایم رنگ شاد می‌زنم
و تو را
با تمام وجود
در خویش جا می‌دهم
به گیسوانت
گل ارکیده می‌نشانم
عطر تو کافی‌ست
تا لحظه‌هایم
سرشار از خواستن شود
در سکوت شب
صدای آرام قلبت را می‌شنوم
ستاره‌ها
در چشم‌هایت
جای می‌گیرند
هر نفست
نسیم بهاری‌ست
که بر شانه‌هایم می‌رقصد
در خلوت شب
لبخندت را لمس می‌کنم
تو در من
و من در تو

خانه کرده‌ایم

احسان برات شوشتری