هزاران غصّه را در سینه ام من کرده ام پنهان

هزاران غصّه را در سینه ام من کرده ام پنهان
ننالم من چومی ترسم که دشمن راکنم خندان

شدم بیچاره از دستش ز بس بد کرده او بامن
نمیدانم چه سازم من ز کارش گشته ام حیران

ندانم من چه بد بنموده ام در حقِّ این دنیا
چو میخواهد ببیند چشم هایم را همی گریان

نبردم لذّتی در عمر کوتاهی که بنمودم
ز بس بشکسته قلبم را مرا بنموده او نالان

نکردم من خطایی تا که او با من شَوَد دشمن
ندانم تا به کی باید بیابد کینه اش پایان

عذابی داده بر من چند روزی بوده ام پیشش
ندیدم من به غیر از او کسی بدکرده با مهمان

بلاهایی گرفتم من ز بی مهری یِ این دنیا
به جان دارم دوصددردی نداردهیچ یک درمان

به هرسازی که زدبهرم به سازش رقص کردم من
ز بی رحمی (خزان) را عاقبت بنموده او ویلان

علی اصغر تقی پور تمیجانی

باور کنید..

باور کنید..
حال دلم روبه راه نیست
مثل برگ شبنم زده
دل خواه نیست...

باور کنید..
نفسم گلوگیر واژه هاست
شب سکوتم را
آرامش ماه نیست...


ای قصه گوی روزگار!
ای شیرین زبان دلربا!
گویا
میان قصه های من و تو
جز اشک و آه نیست...

باورکنید..
آسمان چشمانم ابریست
این اشک تب دار
خوب یا که بدگناه نیست

ایامتان به کام..
من نخواستم
این زندگی جز
سیاهی چاه نیست...

"عمری دراز باد"
وردتان مباد
گاهی ورد رها شدن
بی راه نیست

قاصدک واژه هایم
شوق پروازیست
گاهی در آسمان دلتنگی
غزلم و گاه نیست

باید به سر رسد
اینجا همین شعر
باور کنید..
حال دلم روبه راه نیست
باور کنید...


مینا عنصری

من تو را در شوق و گریه در پس یک خاطره

من تو را در شوق و گریه در پس یک خاطره
در ورای ازدحام و خلوت یک پنجره
من تو را در شور پرواز دو روز شب پره
من تو را هم در خزان و هم بهار منظره
من تو را در بودها و در عدم ها یافتم

من تو را در هر نگاه مهربان مادران
من تو را در شرم سرخ گونه های پدران
من تو را در مهر و یاری و وفای خانه مان
در صفای بخشش قلک به جای قرص نان
من تو را در هر که عاشق یافتم

من تو را در سجده های واژگون لاله ها
در قیام دست های جنگلی وقت دعا
من تو را در قلب عارف موقع خوف و رجا
من تو را گاه اجابت یافتم

من تو را در عطش خشک زمین تشنه
در خمودی و سکون همه روز برکه
من تو را در شوق باران گاه وصل و هلهله
من تو را هنگام بخشش یافتم

من تو را در استواری درخت پرتگاه
در تلاش مورچه در بردن انبار کاه
من تو را در حرکت ماهی خلاف آبراه
من تو را در پایداری، استقامت یافتم

من تو را در هر طلوع و هر غروب آسمان
در ظهور ماه نو ، کامل شدن درآشیان
من تو را در خلقت کوتاه یک رنگین کمان
من تتو را در هر شروع و هر چه پایان یافتم

من تو را در خلوت و راز و نیاز عاشقانه
من تو را در گریه های مبهم و در اشکهای بی بهانه
من تو را در اوج لبخند و سرور عارفانه
من تو را در شادی و غم یافتم

من تو را در پیچش دستی میان گیسوان
من تو را در رقص مواج نسیم و بادبان
من تو را در فرجه های آخر هر امتحان
من تو را در هر رهایی یافتم

تو تمام ماجرایی! ماجرای زندگی !
من تو را در هرچه پنهان و نهان
در هر امید و ناامیدی
سرپناه و مأمن و آغوش و مأوا یافتم


زیبا کشاورز

چون ماه گر بتابی بر بستر نیازم

چون ماه گر  بتابی    بر  بستر نیازم
این نیمه جان خسته درمقدمت ببازم

دوری ز روی ماهت، دردی ست تلخ و جانکاه
تا چند نازنینا  ، با درد خود بسازم؟

آوای تارم امشب ، شوری نگفته دارد
هر پاره از دلم را ، بی پرده مینوازم

بگذار تا   بگویم  از  درد های کهنه
از داغ های پر سوز  از قصه ی درازم

بگذار تا بگویم ، این عشق آتشم زد
از سوز اوست آری کاین گونه میگدازم

مردم گواه باشید ، عاشق شدم من آری
محراب چشم مستش شد قبله ی نمازم

مردم گواه باشید ،این شورومستی ازاوست
دیوانه ام  نخوانید ،  من  رند پاکبازم

تا هست هستی من ، سرشار خاطر اوست
روشن شده وجودم ، از روی ماه نازم

امشب دوباره آمد در خاطرم چو مهتاب
مرد ست و قولش‌آری ،بایدکه جان ببازم

حسنعلی رمضانی مقدم

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم
و دیگر هیچ
نه اینکه دیگری را دوست ندارم
یا اینکه دیگری را دوست دارم
دیگری در کار نیست
حتی دیگر هم دیگر نیست
هیچ! جز تو نیست
هر! جز تو هیچ
جز تو! همه هیچ
نه آن
نه این
نه هر
نه هیچ
هیچ هم هیچ
فقط یک هست! هست
من تو را دوست دارم
و دیگر هیچ

سعید جلال فرد