ای خزان تلخ و زیبا
ای برایم فصل بشکفتن
سر آغاز حیات
روزگاری من دلم را
زیر باران غمت گم کرده ام
بسته ام در کوچه هایت چتر خود
زیر باران نگاهت بوده ام با یاد تو
اشک من لغزیده تا لبهای تو
بوده آغوشم غم شبهای تو
من جوانی داده ام در پای تو
شاهد اشکم شده سودای تو
بی تو می سوزد
به حال من دل پروانه ها
بعد از این گیری سراغم را
تو از دیوانه ها
دستم از عشقت تهی
این سینه ام سرشار غم
همچو آن شمعم که می سوزم
به پایت نرم نرم
جای دستت مانده بر روی دلم
دست مهرت مانده بر روی سرم
یاد باد آن نقش چشمانت میان چشم آب
خفته بودم تا ببینم چشم زیبایت به خواب
ای نگاهت بر دلم همچون سراب
سینه ام از دست لبهایت کباب
کرده ای شیدا دلم با زلف خود
در ره عشقت خرابم من خراب
دفتر عشقت میان دست من پای درخت
می نشینم من به روی پله ی سیمانی
پشت درخت
می زنم آن خاطراتت را ورق
من برای این درختان
بی تو تکراری شدم
عاشقت گشتم
به روی دوش تو باری شدم
بی تو بغض من شکست چون ابرها
خون چکید از دیده ام
بر گونه ات جاری شدم
من تما مم بی تو و چشمان تو
ای فدای سرمه ی چشمان تو
بی تو چشمم خیس و دریایی شده
رفته از دستم تمام اختیار
سینه ام مجنون و هرجایی شده
من برای این درختان بی تو تکراری شدم
بی تو سوختم در میان شعله ی تنهائیت
من برایت جان دلبر سخت و اجباری شدم
نادر خدابنده لویی
هـــر چـــند دارد پیش عاقل ننگ ها عشق
عـــــــاشق بگیرد عقـل را در چنگ با عشق
تا عـــــاقلان راهی به ســــوی عشق یابند
دیوانگان رفتند صـــد فرسنگ تا عـشــــق
ای عقل ، عشق آمد و نافرمان شد این دل
پس انتخابش با تو است یا جنگ یا عشق
درمــــانـده بـودم در کـلاس درس تدبیــر
تا منجـیــانه آمــــــد و زد زنگ را عشـــق
ای شیـــــخ پند خود برای خود نگـــه دار
هر کـس به راه خود ، تو و نیرنگ ما عشق
هادی خوشبخت
باریکه ی آفتابِ برفی
گوشه ی پنجره را
به بلندای مژگانت
گره می زند
نیمه ای ازصورتت
دل از خورشید می برد
نیمه ای دیگر
رقیب مهتاب...
شفقِ رنگ به رنگ
راه شیری را / تا خدا
به تلالوی نور/ آذین بسته
تا لباسِ عروس آسمان
دنباله دار و درخشان
بخرامد.
سیروس، کومولوس را
به پا انداز عروس
بر زمین بارید
و در سکوت اصابت
روی شیروانی، به ناز آرمید
تا اَبْرْپاره ها / به یمن سرما
شاخسار سرو را مجلل نمایند
برخیز!
رو در رخ / برف را
به گرمای نگاهت دریاب...
که...
آب خواهد شد
آب جاریست
خواهدرفت...
میترا کریمیان
شیطان آرام نمیگیرد
دائمالوقت تانگو میرقصد؛
دنیا چه بیرحم شده است
آدم از آن میترسد!
با خود زمزمهوار میگویم
کسی بوده و هست، در برابر این دنیای خشن
تاب بیاورد و جان ندهد؟!
استثتائات را میدانم
آنجا که تنهایی و سختیها
بوالعجب کارهایی را باعث شده است؛
موتسارت، باخ، بتهوون
تنهاییشان را آهنگ کردهاند
شعرایی چون حافظ و سعدی هم با عیش و نوش؛
قافیهبازی کردهاند
آقایان حکیم و بهجت و شیرازی
بحث را کش داده،
فتوا صادر کردهاند.
فیلسوفانی چون ملاصدرا، ارسطو و افلاطون نیز سخت پوست بودهاند،
منطق را بازسازی کردهاند...
من هم در حدّ وسع خود؛ رویابافی میکنم
با این پادزهر، تلخیِ دنیا را سمزدایی میکنم....
برگ سبز امید را،
هر روز تمدید میکنم...
متعهد به روز الستم،
جان را امانتداری میکنم.
سیمین زندیه
زان روزهای خوب با من سخن بگو
زان روز بی غروب ای خوب من بگو
هر دم حکایتی از نسترن بساز
هر لحظه قصهای، از یاسمن بگو
همراه اشک من، از دیدهام مرو
دمساز اشتیاق، از آمدن بگو
همچون طبیب شبی، بر بسترم بیا
دردِ دل مرا، در گوش من بگو
ای روحِ چشمهسار، از مرداب، خستهام
اینک برایم از، دریا شدن بگو
علی اصغر یزدانی