درد میوه کدام درخت است؟
درخت عشق
تلخ و شیرین،
سایه درختی
که حتی در تاریکی
با من راه می آید.
درخت تنهائی
با طعم سکوت،
چشمه ای
که از سنگ می جوشد
و در جان
آئینه می کارد .
درخت زمان
که هر خاطره
هسته ای از آن
در خود دارد،
همچو پرنده ای
که در قفس سینه
آوازی بی صدا می خواند.
درخت حقیقت
که بی پرده،
گاهی بی رحم،
زخمی
که در بیداری روح
جان می گیرد.
درخت زایش
درد شکافتن،
پوسته ای کهنه
که به فردا می رود.
نخی که لحظه های گسسته را
به هم می دوزد.
دکتر محمد گروکان
گشاید در به دنیای خیالی
زند نقبی به پنهان محالی
فراتر سو از این سو می نماید
دری بر سوی دیگر می گشاید
رها بانی برآرد حاجتی را
گزارد روی زخمت تربتی را
شفاخانه شفا بخشی نشسته
اگر دل از غم درمان گسسته
پس از سختی به آسان می گرایی
به شرحی سینه ات را می گشایی
دل و دینت دهد یک باره بر باد
شوی از بندگی با عشق آزاد
طبیب جان رسد بر داد جانت
دهد داروی عشقی در نجاتت
به سی مرغان ندای خوش رسیدن
دهد جرات به پر در پر کشیدن
دل پرواز و پر گشتن ز رویا
نشستن با لب نی ها به آوا
گشاید بی زمانی در به رویت
کشاند بی دلی ها را به سویت
کمی آن سوی تر دروازه ای نیست
برای پر زدن اندازه ای نیست
تمام قاصدان مرغان عشقند
تمام تندران طوفان عشقند
خدای هر غزل عاشق تر از پیش
شرار شعله هایش بیش در بیش
تن شعرت کشد بر لاجوردان
به بی جان واژه ها او می دهد جان
در آن صبحی که در ساحل زنی گام
چو اقیانوس آبی صاف و آرام
عباس رحیمی
من با طلوع ماه به دنیا آمدم
از ابتدا با مهر
عاشقی را آموختم
اولین عشق من
بدنیا آورده ام بود
لذتی وصف ناپذیری داشت
ولی حسرت امانش نداد
امتداد یک حسرت
آغاز شد
عاشقی به پیچ و خم
زندگی مبتلا شد
دیگر آغوش مهر
سرد و خزان زده شد
به اندک مهری
دلبند می شدم
ولی ترس از
دست دادن او
آزارم می داد
امتداد یک حسرت
با طپش قلبم و
با دیدن تو
عجین شد
بهارم به برگ ریزان
پاییز شباهت داشت
زردی رخ من
از سرخی آتش جانم
زبانه می کشید
از تجربه عاشقی
ناکامی حاصل
رنجم شد
امتداد یک حسرت
گریبان سرنوشت
مرا میفشارد
گویی سبوی میکده من را
از ازل شکسته بودند
و دگر مرا مستانه نمی کرد
امتداد یک حسرت
سرآغاز تنهایی من بود
مسجد و دیر و خانقاه
کنج عزلت نشینی من شد
زاهد مسجد من را راند
پیر دیر خرابات
آشیانه ام را سوزاند
درویش خانقاه
من را کشکول به دست
به دیدار حسرتی
از جنس مسکینی فرستاد
امتداد یک حسرت
خود من بودم
در قاب تنهایی
در آن نقاب عاشق
گم گشته
که در پشت
یک خواهش
کلبه نشین
ابدی شده است
و آینه اتاقم
تابلوی حسرت گشت
تصویر من
امتداد یک حسرتی
در آن شد...
حسین رسومی
این قصهی شور است یا عشقی نهانی
یا قصهی اعجازِ مردی آسمانی
.
آیینه لرزید از نگاهش صد ترک خورد
در هر ترک، رقصید از شوقِش جهانی
.
در حلقهی شوریده حالان شعله افکند
هر حلقه نوری شد به شهرِ بینشانی
.
دلها چو پروانه به گردِ شمعِ عشقش
گشتند تا آن شمع شد آتشفشانی
.
آن پاکباز ِ رسته از نایِ دلِ خویش
شمسِ وجودش پرتوی از لا مکانی
.
از های و هویِ آتشینِ هر کلامش
هر شعلهای سر میکشد تا کهکشانی
.
جام جهانبین است مولانایِ جانها
در چشمِ او پیداست رازی جاودانی
.
در هر کلام و هر سکوتش درسهایی
رفتار او سیر و سلوکی جاودانی
.
از چشم او اسرار هستی بر ملا شد
شد کاروانسالار در هر کاروانی
مهناز الله وردی میگونی
پیچک احساس تو پیچیده در جان و تنم
رد انگشتانت اینجا مانده بر پیراهنم
پا به پای من بیا تا بستر شب های من
نبض دستان تو را حس میکنم بر گردنم
می زنی با هر نگاهت آتشی بر جان و تن
ترس از آن دارم بگیرد شعلهاش بر دامنم
آن شبی که ماه من در برکه ی چشمت نشست
شد نگاهت در سیاهی چلچراغ روشنم
در اتاقی که در آن عطر نفسهای تو نیست
در شب احساس خود در اوج تنهایی منم
قلبم هر لحظه برایت میتپد عاشق شدم
شانههایت تکیه گاهی شد برای ماندنم
فرصتی دیگر نمانده بی سبب دل دل نکن
پیچک احساس تو پیچیده بر جان وتنم
مینا مدیر صانعی