بنده ی من چشمهایت را ببند،

بنده ی من چشمهایت را ببند،
اندکی آرام تر، راحت بخواب
دستهایت را به دستانم بده،
فارغ ازخوف وخطر، راحت بخواب


با تو می مانم در این دلواپسی،
من تمامِ عمر، همراهِ توأم
ساده بُگذر از خزانِ زندگی،
کن رها این دردِسر، راحت بخواب



فصلِ سردِ بی قراری بُگذرد،
در کنارِ من، دمی آسوده باش
پا به پایِ لحظه ی بیداری ات،
می نشینم تا سحر، راحت بخواب


دردهایت، دردِ پنهانِ من است،
بنده ام هرگز تو تنها نیستی
محرمِ اسرار و مولایت منم،
با همین چشمانِ تَر، راحت بخواب


هر که نقشی از غمِ دنیا کشید،
خاطراتش رنگِ تنهائی گرفت
بی قرارِ صبحِ فردایت نباش
با توأم در این سفر، راحت بخواب


عشق را از من تمنا کن ببین،
عاشقی را با تو معنا می کنم
تا اَبد لیلایِ لیلایت منم،
در دلِ کوه وکمر، راحت بخواب


همچو مجنون، عاشقی را پاس کن،
تِرمِ اول، آخرِ دلدادگیست
من برایِ دیدنت بی طاقتم،
از تو هستم با خبر، راحت بخواب


تکیه گاهِ بی پناهی ها منم،
تا دمِ آخر، پناهت می شوم
این غزلهایِ پُر از احساسِ تو،
بر دلم دارد اَثر، راحت بخواب


معصومه یزدی

دل تنگی ات را دوست دارم

دل تنگی ات را دوست دارم
دل تنگم کن
مرا بکش
به زیر سنگم کن
نگاهت را مگیر از من
که بی نگاهت ، نفس حبس می شود مرا
گرمی نگاه تو ست که مرا جان می بخشد
و صدای لبخندت احیا می کند
قلب در خون تپیده را
من شاخه ی بی برگ و نوای زمستانم
من عاشق به لب آمده جانم
ای زیبا رو ، از جانم چه می خواهی
شبها ، به کابوس تو مشغولم
روز ها ، از عشق تو ، محبوبم
ستاره های شب
خبر ، از آمدنت ، می گویند
دستان تسبیح گوی درختان
تو را می خوانند
سیب‌ های سبز حیاط
به شوق تو می رسند
و سرخ می شوند
از آزرم گونه های سرخ
خوشه های انگور
سر به زیر می آرند
و با طعم لبهای تو شیرین می شوند
تو ستاره ی دنباله داری و
من دنبال ستاره ام
من به دنبال تو ای ماه
با یک اشاره ام
بگو با من
رازهای کهنه ی در بسته را
حدیث جفای سنگ و
بلبل پر شکسته را
بیا مر همی بگذار
زخمهای تن خسته را
من شاخه ی بی برگ و
نوای زمستانم
من عاشق به لب آمده جانم
غصه هایم را از دوش بردار
مرا ، به ترنم زیبای بهار ، بسپار

نادر خدابنده لویی

خواب پنهان در دل شب،

خواب پنهان در دل شب،
پرده‌ها را باز کرد
موج خاموش از میان
بر سینه‌ی صحرا نشست

نور لرزان
بر فراز قله‌ها پرواز کرد
باد سرگردان
مسیر تازه‌ای را فاش کرد

چشم بیداری
ز خواب کهنه ناگه برجهید
تادر آغوش زمان آرام گیرد جانمان

سنگ خاموش از تپش
در ژرفنای آتش شکافت
رود پنهان در مسیر خویش
دریایی بِجَست

صبح روشن بر درختان
شاخه‌ها را سبز کرد
آسمان از خنده‌ی خورشید
رنگی تازه بست

سایه‌ها در عمق شب
آرام کم کم محو شد
پرده‌های تیره از
پیش نگاهم باز شد

ای حضورِ بی‌کرانه
در ضمیرم جاودان
با تو این پایان شب
آغاز فردایی دگر

محمدرضا گلی احمدگورابی

لبخندت سادست بوسه هات گرمه

لبخندت سادست بوسه هات گرمه

سهم من از تو یک نگاه در مه

با من بمون که ، موندن آسونه

با تو هر لحظه، انگار بارونه


دستامو بگیر، نذار تنها شم

دلِ من می‌خواد با تو رسوا شم

فصلِ بی‌برگی، فصل دلتنگی

هر لحظه می‌خوام با تو پیدا شم

قلبامون به هم شده وابسته

لبخند ناز ت به دل نشسته

هر دومون انگار دلواپس شدیم

وقتی که با هم هم نفس شدیم


دستامو بگیر، نذار تنها شم

دلِ من می‌خواد با تو رسوا شم

فصلِ بی‌برگی، فصل عاشقی

هر لحظه می‌خوام با تو پیدا شم


وقتی که نیستی شبام بی رنگه

این اتفاقی نیس چشات قشنگه

باز تو هم دوری بی تو من سردم

تو همون نوری بی تو می گردم


دستامو بگیر، نذار تنها شم

دلِ من می‌خواد با تو رسوا شم

فصلِ بی‌برگی، فصل عاشقی

هر لحظه می‌خوام با تو پیدا شم


بهرام بصیری