چنان سوخته بود از تبِ آن نگاه

چنان سوخته بود از تبِ آن نگاه
که دندان زد آن سیبِ ممنوعه را
چه بیچاره بود آدم بی دفاع
درآن جنگِ چشمانِ مستِ حوا
و نسل بشر منع شد از بهشت
به رنجِ مکافاتِ طغیانِ عشق
هنوز هم همه بی دفاع مانده ایم
به چشمی و خال لبی برده ایم

وحید مشرقی

در کتابم هیچ حرفی از تو نبرده ام

در کتابم هیچ حرفی
از تو نبرده ام
چون می ترسیدم
همه نشانی ات را
از روی آن پیدا کنند


بهمن نوری قاضی کند

درک آدم‌ها دیگر سخت

درک آدم‌ها
دیگر سخت
تعبیر شده و
نقاب بر تصویر ...تدبیر...!
چهره‌هایی
که حتی آینه
از بازتابشان
می‌ترسد و
ابر برآفتابش گربه می‌رقصاند..!
ای‌کاش انسان‌ها
به‌جای ارتفاع
عمق را اندازه می‌گرفتند
تا بدانند
هیچ قله‌ای
به‌اندازه‌ی یک دلِ فهمیده
هوا ندارد!
ای‌کاش انسان‌ها
بجای جمع‌کردنِ نور
جرأت دیدن سایه را داشتند
که بدانند روشنایی
از دلِ تاریکی
به دنیا می‌آید
کاش می‌توانستم آدم‌ها را بفهمم
مثل خواندنِ نقشه‌ی یک رود
که مسیرش را
زخمِ سنگ‌ها
تعیین می‌کند
کاش می‌توانستم آنگونه درکشان کنم
مثل خواندنِ حلقه‌های یک درخت
که هر زخمِ پنهانش
سال‌هاست ایستاده
و هیچ نمی‌گوید
افسوس که
آدم‌ها را
نه می‌شود خواند
نه می‌شود راند...
فقط باید
مثل خاکسترِ یک آتشِ خاموش
با بادِ زمان
تحملشان کرد...
باید سوخت و ساخت
تا فهمید
روشنایی
نه از آتش
که از استخوانِ رنجی برمی‌خیزد
که پایان ندارد
باید سوخت و ساخت
تا دانست
روشنایی
از جایی برمی‌خیزد
که حتی نامِ خود را
در آتش
جا گذاشته است....!!


مهرداد فرزامی فر

چنان خسته‌م که از عشقت برون ناید دگر آهی

چنان خسته‌م که از عشقت برون ناید دگر آهی
چنان حبسم در این غربت، که در تُنگی بُوَد ماهی

چنان مستم که میخانه همه نام مرا خوانند
چنان دلگیر و افسرده که نَه راه و نَه بی‌راهی

چنان افتاده بر خاکم که بر رویم گلی روید
چنان دست از همه شسته که در ظلمت‌شبی ماهی

چنان رفتم از این خانه که کس یادی ز من ناکرد
چنان دور از همه ماندم که کس نابیندم گاهی

چنان گم کرده‌ام خود را، که سوزن در تَلی از کاه
چنان تنها و درمانده، چو یوسف در بن چاهی

چنان بی‌راهه من رفتم که هرکس در برش بودم
چنان دل کنده از من که نباشد بر دلش راهی...

چنان اشکی ز من بارد؟ چنین بیتی ز من آید؟
چنان شعری بگفتم من که حافظ گفته تو شاهی!

امید صادقی