دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست

دیروز شنیدم، فردا شروع بهترینهاست
و امروز همان است
روزی که بهترینها در آن پنهانند
من اینجایم
همه چیز زیر دیدگانم
بر فراز کوهها و صخره ها
از بلندای آسمان بیکران
پژواک صدایم زمزمه مناجاتم است
خداااااااااااااااااااا
میدانم که می دانی مرا
میدانم که می بینی مرا
میدانم که می شنوی مرا، اگرچه آن صدا نهفته در سینه است
میدانم که در آغوشت می کشی مرا، عاشقانه
میدانم که عطا می نمایی مرا، از سر مهر
و من
پیشانی به خاک می سایم، به همانی که از آنم
اولین انوار درخشان خورشید، روشنی بخش دلم، به روشنی هزاران مهتاب
اولین نسیم مشرق، نوازش کننده رویم، نوازشی مهربانتر از مادر
اولین نفس صبحگاهی، آرامبخش هوایم به خنکای سپیده
همه و همه تویی که می آیی، درآن
و اکنون
اکنون است که شروع بهترینهاست
دیروز راست میگفت که فردا شروع بهترینهاست


نازنین صفاری نظری

قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد

قسم به آیه ی چشمت،بیان به رقص آمد
زمین مصالحه کرد و زمان به رقص آمد

نسیم اهلی زلفت که گشته خلوت خواه
سحر به جذبه ی رویت گران به رقص آمد

تو بی هوا تری از ناگهان و پیش تو باز
هزار حادثه ی ناگهان به رقص آمد


شفای دیده ی تاریک قوم کنعانی
عزیز و شاه و زلیخا نهان به رقص آمد

ز بوی گوشه ی شالت جهان معطر گشت
صبا به یمن ورودت  وزان به رقص آمد


 شکوه و نخوت دنیا به یک فروغت ریخت
ز صبح روشن چشمت جنان به رقص آمد

تو را اَزل بسرود و اَبد روایت کرد
به  جلوه ات نظری کرد و جان به رقص آمد


تو بی گمانه ترین اتفاق روی زمین
که شک قرین یقین بی گمان به رقص آمد

نجمه محمدی

در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو

در تمنای وجودت، گم شدم در یاد تو
سوگوارم بعد از آن یاد، و شدم دلدار تو

در شب اندوه، چون شمع شبم بیدار تو
در دل طوفان شدم، آرام آن رفتار تو

در نگاهت، خانه‌ ای از نور شد افکار من
در سکوتت، نغمه‌ ای شد زمزمه در کار تو

در عبور از کوچه‌ های وهم، شد تکرار تو
در غزلهای دلم، پیچیده شد اشعار تو

در دل شب‌ های سردم، آتشی از آه تو
در تمنای رهایی، بسته ام بر دارِِ تو

در سرود آخرینم، نام تو شد تار من
در سکوت جاودانه، گم شد این گفتار تو

در دل تقدیر خود، آگاه گشتم از درون
در غبار آخرین آه، مانده‌ ام در کار تو

در عبور از مرز هستی، یافتم دیدار تو
در فنا پیدا شدم، گمگشته در اسرار تو

ای فروغ هستی من، ای تمام زندگی
اشک میریزد درونم تا ببوید بوی تو

میچکد از چشم شبنم، آیه‌ ی زیبای تو
میرسد با باد شبها، عطر بی‌ همتای تو


مصطفی نجفی راد

زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا

زخم ها دارم به دل کز دوستان تا آشنا
هر که را کردم محبّت در عوض دیدم جفا

رنجها بردم به عمرم بس که بودم ساده لوح
هر کسی زد لاف یک رنگی شدم خامش چرا

زجرهایی من کشیدم بی سبب کزدستِ دوست
گشته ام کز نا رفیقان بر بلا ها مبتلا

ضربه ها از نارفیقان خورده ام در زندگی
اشک ها یی ریختم هر روز هر شب در خفا

جز محبّت من نکردم بر رفیقی در عوض
از رفیقانم ندیدم من صداقت جز ریا

بس دلم بشکسته بی تقصیردرهرروزشب
غصّه هایی خورده ام کز دوستانی بی وفا

آن رفیقی را ستایش مینمایم روی صدق
بیند اُفتادم بَپُرسد گاهگاهی حال ما

می نمایم بر رفیقان جانِ شیرینم فدا
بین (خزان) کی کرده ازبهرِِ رفیقانش خطا

علی اصغر تقی پور تمیجانی