لب بر سخن گشودم تا غم دل بگویم
لیکن خودت که بهتر حال مرا بدانی
جان را کنم فدایت، جز این چه چاره باشد؟
دنیا فنا شود چون، غایت همه تو باشی
عزت دهی یکی را، دیگر بری به ذلت
هم جان دهی یکی را، جانِ دگر ‌ستانی
دل در گِروت دارم، دلبر که بهتر از تو؟
سختی ز تو شود سهل، جز خیر من نخواهی
شب‌های تار من را نور رخت فروغ است

خورشید گو چو شمعی است در پیش آفتابی
دریا ز تو خروشد، دشت از تو سبز پوشد
کوه از تو سخت گردد، قدرت همه تو باشی
جانا فراتر از تو، خالق نمی‌توان یافت
فرمانبر تو عالم، فرمانروا تو هستی