ای تمام اعتبار من
ای تمام نفسهای من
بی تو تمام خواهم شد
تویی که با ضربان قلبم هماهنگی
ولی افسوس مرغ زیبای عشقم
تو دل سنگی
تو مرا به صلیب عشق کشیده ای
با دلم تو می جنگی
آه ای تمام اعتبار من
بی تو تمام می شوم
بی تو آوازی نخواهم خواند
بی تو سکوت جای مرا خواهد گرفت
هنوز باران خیس نگاهت
از گونه های عطشناک از بوسه های داغ
تو می سوزد
هنوز دلم تب دار عشق توست
من دیر زمانیست
که شیدایت شده ام
صحبت امروز و فردا نیست
در خیال خود با تو نشستم با تو خوابیدم
با تو بیدار شدم
من جزئی از ، تو شده ام
بوی تو را گرفته ام
ما دو روحیم
که در کالبدی واحد
دمیده شدیم
ای ستاره ی شب های تارم
برای همیشه با من بمان
بگذار که در روشنای خورشید چشمانت
نظاره گر حقیقت باشم
بگذار با ستاره ی قطبی آسمان چشمانت
راه گم کرده ی خویش را بیابم
بگذار که در سایه سار گیسوانت
کمی از عطش های جانم را فرو بنشانم
دست مرا بگیر
بگذار که این زمین خورده برخیزد
ریشه ام به خاک گلدان تو دل بسته
ساقه های افت زده ام را دریاب
برگهایم به تاراج ملخ های بی احساس
خزان رفته
ریشه هایم از خاک بیرون است
من به آغوش گرم نگاه تو دل بسته ام
باران رحمت چشمانت را بر کویر های خشک
و بی علف دشت وجودم بباران
بگذار تا از نگاه تو جان بگیرم
مرا در این کویر ریگ های تفتیده
در این سرزمین داغ و خشکیده
از این سرا بهای سر شار از انعکاسهای
دروغین نمناکی
که مرا به قربانگاه تشنگی می کشانند وارهان
بگذار بیابم اسماعیل درونم را
بگذار لرزش دست ابراهیم را
با حقیقتی استوار سازم
بگذار بگذرم از خویش
که چون بگذری ز خویش
کمر بسته ای که بنگری جمال خدای خویش
نادر خدابنده لویی
مرا به خود وامگذار که تحقیر میشوم
در وادی تو آزادم و بی تو اسیر میشوم
من نزد تو آموخته ام پریدن وپرواز را
بال وپرم را نگیر که به زنجیر میشوم
شکوفایی من باتو بودو بردی به اوجم
روی بر نگردان که تسلیم تقدیر میشوم
دنیای بدیست وهمه خلق گرگ اند
تو یکرنگ نباشی بازیچه ی تزویر میشوم
دلشاد بودم و شاد من در حضورت
بمان که میدانم بی تو دلگیر میشوم
مگذار ز بی پناهی پناه برم من به خدایم
که گر به داوری بشیند من بی تقصیر میشوم
رحمی کن ای یار به این جان و جوانی ام
میدانم گر هجرانت افتد پیر میشوم
لااقل می ماندی در فصل سبز و بهارانم
قسم میخورم تاخزانم زعشقت سیر میشوم
داودچراغعلی
ای نهال آرزوی دل مرا هم یاد کن
با نگاه مست خود گاهی دلم را شاد کن
در هوای عشق تو آتش به جان پروانه ام
من به راهت جان دهم خاکسترم بر باد کن
بلبل طبعم ندارد بی تو جوشی در چمن
ای غزال شوق من فریاد کن فریاد کن
من خراب مستی چشم تو هستم نازنین
لحظه ای بر من نگر باغ دلم آباد کن
یا مرا در بر بکش صیدم کن ای صیاد من
یا رها کن جان مسکینم ز غم آزاد کن
فاطمه فارغ
من منتظرِ آمدنت بودم و هستم
هرچند از این دوریِ بی رحم شکستم
.
گفتند که او رفت و دگر باز نیاید
گفتم که دروغ است و درِ عشق نبستم
.
بی تو فقط این خاطره ها مرهمِ ما شد
با یادِ تو از محنتِ هجرانِ تو رستم
.
گفتم ز فراقت دو سه بیتی بِسُرایم
نالید قلم از غم و رنجید ز دستم
.
از مسکرِ امّید قدح پر بنمودم
نوشیدم و نوشیدم و بنگر که چه مستم !
.
در خانهٔ دل صبر نمودم که بیایی
دردا که چه بیهوده در این خانه نشستم
ماکان جعفری
نگاهم میکنی، نگاهت حرف دارد
از آن حرف ها که دلبر در کمند سر دارد
نگاهم میکنی، نگاهت حرف دارد
از آن حرف ها که ساقی در پی ظرف دارد
نگاهم میکنی، نگاهت حرف دارد
از آن حرف ها که دلبر از زدن شرم دارد
نگاهم در نگاهت مست شد
از آن مستی که ساقی در پی جام اَلَست دارد
محدثه سمرقندی