پروانگانِ قلبم، گم گَشت در رَه پوچ

پروانگانِ قلبم، گم گَشت در رَه پوچ
پرندگان مجویید، هُمای در پس کوچ

زبانِ جسمِ سنگم، خاموش شد خدایا
بِنما به ما رُخَت را، در ظلمتِ هویدا

ناسورِ کهنه یِ قلب،خشک گَشت چون کویرم
آبشارِ اشک جاریست، در نرگس صغیرم

گویی در این شبِ تار، زین هستیِ تاریک
پی چه جویی ای یار، در کوره راه باریک؟

گویم صدای مِهر را، از سازِ دل شنیدم
در چاهِ غم، پنهان، به دادِ او رسیدم

بربط نواخته مطرب، قدح پر کرده ساقی
غبار غم ربودند، در نفس های باقی

پروانه از تهِ چاه، آزاد گشت، اما
ناطورِ غافل از او، پی در پی ش در دنیا

نازنین جوهری

تو بازم عشقمو رد کردی، تو این دنیای غمگینم

تو بازم عشقمو رد کردی، تو این دنیای غمگینم
منم تنهاترین انسان،یه دنیا حرف باهات دارم

گرفتاره یه تسکینم،که دردامو بغل کرده
چقدر دلتنگ بارونم،هوای کوچه دلم کرده

از آغاز همین چشمات، از این بی رحمی بیزارم
چقد ساده تنت لرزید، از همین دروغ بیزارم

تو نقاشی بکن چند بار،تو بهتر رنگو میفهمی
از این مردونگیم کم کن،تو که چیزی نمی خواستی

یه قصر رویایی بکش امشب،تو این خونه همه رو باختم
به دور از حاشیه و تکرار، یه رویای پر دردم

سعید بی همتا

باز در چشم ترم قطره ی اشکی لغزید

باز در چشم ترم قطره ی اشکی لغزید
چشم من از رفتنت،مالامال شداز تردید

در هوای خفقان باز دلم یاد تو کرد
باز هم وعده ی دیدار تورا او پرسید

به دو راهی که پیش من و دل ماند فغان
زنهار!از آن لحظه که دل برسرراه تو رسید

من که خودبرسر عهد ماندم وهستم هنوز
به دلم خرده نگیر،غیرتو هیچکس را ندید

تا کجا بر سر این جنگ و نزاع بی خبری؟؟
گنه ازعقل نبودودل من گل زباغ دل توچید

من مقصر قدم سست بدانم که در آن
لحظه دیدن


سعید جعفری

کــٰـاشْ گَـرْسَـرْدُو نَسٰازَمْ گَرْمْ جٰایٔیْ خٰانِهْ اْیٖ

کــٰـاشْ گَـرْسَـرْدُو نَسٰازَمْ گَرْمْ جٰایٔیْ خٰانِهْ اْیٖ
زٰآتـشِ منْ هـَمْ نـَگَردَدْ خٰانِه ایٖ ویــرانِه ایٖ

کــاش گَـر اَندَر وُجُودَم نیست اِمـدادِ کَسی
قَصدَم هَرگِز، این نَباشَد هَم زَنـَم کاشانهِ ایٖ

کٰــاش گَـر نـانِ جُویی بَرسُفرِهِ ای نَگذاشتَم
لااقل ،دیـگَر نَـبـُرَم، نٰــانِ یــک بـیـچارِه ایٖ

کـٰاش گَرشٰاخ گُلی ازدَستِ مـَن دَستی نـَشُد
تــُـویٖ گُلدانَش زِخٰـاریٖ هـَم نـَکٰارم دانِـه ایٖ

کــٰاش گـَر دارو و دَرمــٰانِ بَهـردَردی نـیستَم
هـی نَـمـَک راهـَـم نَپٰاشَم روی زَخمِ تـازِه ایٖ

کـٰـاش گَر هَـرگِز نَـگیرم دَستِ یـک اُفتادِه را
پــٰـای خُــود را هَم نـَکـُوبَم بَر سَرِ بِفتادِه ایٖ

کٰــاش گَرمـَن فٰارِغَم اَزحُسنِ دِلداری بِه خَلقْ
با شَماتَتْ هَم نَسوزَمْ جٰانِ َازدَسـتْ دادِه ایٖ


محسن ستوده نیا کرانی

شاعران ریشه‌های درختانی‌اند

شاعران
ریشه‌های درختانی‌اند
که در آتش کاشته شده‌اند
هر برگِ شعر
دودی‌ست
که راهِ فرارِ تنه ی سوخته را پیدا کرده

دردشان
سیاه‌چاله‌ای‌ست
که نور زندگی را می‌بلعد و
تنها چیزی که پس می‌دهد
خطوطِ خمیدهٔ شعری‌ست
که گرانشِ رنج
آن را میسازد

شعر
سنگی‌ست
که از دلِ کوهِ شکسته
به پایین می‌غلتد
نه برای رسیدن
که سقوط
تنها راه ادامه دادن است

و شاعر
مسافری‌ست
که هر بار
برای نجات جهان
تکه‌ای از خودش را
در شعر جا می‌گذارد


مهرداد فرزامی فر