نیستی اینجا بارا نی ست
هوای نبودنت خیسی ست
می روم به همان کافه ی همیشگی
گوشه ای دنج
من وتو
قهوه ای تلخ...
یک صندلی برای من
ویک صندلی جای خالی تو
دلم گرفت
وقتی فنجان قهوه ات را دیدم
سرد و خاموش
نگاهم می کرد
چقدر در نگاهش غم بود
فنجانت را بوسیدم
تمام غمهایت را به جان خریدم...
بهنوش میرزایی
ای شکوفه
ای واژه ی سپید درخت سبز
وقتی تو لب می گشایی
هوا فقط سخن می گوید از چیز هایی که
فقط قلب ها می فهمند
از صبر زمستان از وعده ی نوروز
از شادی باران
تو تنها یک گل نیستی
تو یک تکانه ای
تو انقلاب سفید معطری
در سکوت شاخه ها
وعطر تو همان
نقش کهن راه است
که ما را به خانه خویش
باز می خواند...
بهنوش میرزایی
اونی که زیر همه قول و قسم ها زد و رفت
رد شد از من به دل جادّه ها تنها زد و رفت
اون که از موندن و ساختن واسه ما قصّه می گفت
اوّل غصّه ی ما دیدی چه زود جا زد و رفت؟!
اونی که خوب با دل عاشق زارم تا نکرد
نسخه ی آخرو خوب برای ما تا زد و رفت!
رفت ولی خاطره هاش نگم چه کرد با دل ما!
چرا اون زیر همه قول و قرارا زد و رفت؟!
اونی که از عاشقی توگوش من زمزمه کرد
چه جوری به این دل عاشق ما پا زد و رفت؟!
آتشی زد به قلب و روح و جانم بی وفا!
اشک و آهم رو گره به آسمونا زد و رفت
خدایی شناگر ماهری بود دلبرِ ما!
وسط دریای اشک دلی به دریا زد و رفت!
اونی که گفت تا ته دنیا باهاتم عشق من
وسط معرکه توگَردو غبارا زد و رفت!
ساراگوهری
من برگِ زردی از درختی دیر سالم
طوفان مرا لرزانده ، با او در جدالم
سیلی زده برصورتم ، خاموش گشتم
من در کنارش، بی زبان و گنگ و لالم
بستم زبان و می زنم نقشی به لوحی
یا با قلم می گویمت، از ،شرح حالم
روزی بخواند شعرمن ،شاید همان وقت
دلخون شود از خواندنِ رنج و ملالم
گوید مرا ، دیوانه ای ، باشد، همینم
مانند مجنون ،یکدل و پاک و زلالم
منطق ،اگر حاکم شود ، محکومِ دردم
بهتر که در این زندگی، غرقِ خیالم
اِی بادِسرکش ! بگذر و جانم رها کن
باشد . تو تکلیفی نداری در قبالم
گر قطره بارانی رساندی ،جان بگیرم
جانم گرفتی در عوض، رو به زوالم
بیمار و رنجور و ضعیف و دردمندم
امّا به لطفت ،شاعری شوریده حالم
رضوانه فکری
آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا
این همه بد میکنی من با تو خو دارم دلا
پای حرف من نشین یک روز گر فرصت کنی
زخمهای لاعلاجی در گلو دارم دلا
اشک را گم کرده ام در حسرتش آوارهام
دفتری پر از غزل از داغ او دارم دلا
سالیانی مینشینم پای صحبتهای تو
لحظه ای رو کن به سویم آرزو دارم دلا
سرّ دل معروف باشد در نگاه آشنا
لیک من رازی نهفته در وضو دارم دلا
محمدرضا گلی احمدگورابی