برخیز و ببین ظلمت این شهر روان است
بر بام فلک ناله و فریاد اذان است
تاریکی این شب نَه از آیین زمان است
این پردهی افتاده، نشان از خفقان است
آن روز که آواز زن از بند رها گشت
در دفتر تاریخ همان روز زنان است
مایی که دگر تاب نداریم در این شهر
این قصهی خونین که به تکرار عیان است
از چشمهٔ این بادیه، آبی نتوان خورد
این آب که در سینهٔ ما نیست، کمان است
هر روز دگر باره به زنجیر کشیدند
ما را که دگر در تنمان بیم و گمان است
پرواز بکن، شوق تماشا به جهان کن
فردای رهایی، سخن از عهد و زمان است
تاریخ گواهی دهد از رنج غریب و
هر قطرهٔ اشکی که نشانش فوران است
هان ای دل بیدار! به بیداری خود باش
این فرصتِ آخر، به یقین، شور نهان است
مهرداد خردمند
عشق را گویند، ناز است و نیاز
ابرکی، جاری از آن، باران راز
صحبتی از عمق و ژرفای وجود
قصۀ پیشانی و مُهر و سجود
اشتراک هر چه پاکی در دل است
رحمتی کز آسمانها نازل است
مرد سختی های راهش گر شوی
دور از اندوه و دو چشم تر شوی
گوهری در جان "تابان" شد نهان
قصه اش بر پردۀ هفت آسمان
محمد رزاقی
تو
در کدام نقطهی جهان ایستاده ای
که هیچ نقشهای
مرا به تو نمیرساند؟
و من
در جغرافیای چشمانت
گم شدهام؛
جایی که آسمان پایین میآید
و جهان
در سکوت نگاهت
تمام میشود…
باران ذبیحی
زمانی که منو تنها
در کنار درخت اقاقیا
به انتظار رها کردی
شروع به نامه نوشتن کردم
چند سطر به ذهنم رسید
نه خیلی سرد است
بگذار با گرمی بنویسم
اگر بنویسم که
هنوز دم غروب
به کنار همان درخت می آیم
و عطر بجامانده
در لابلای برگهای درخت
به مشامم می رسد
به گرمی نوشتم؟
نامه اول را تمام کردم
چند گلبرگ یاس
ضمیمه آن کردم
هم بوی نبودنت را
بیادت بیاورم
هم عطر دلتنگی
در هر غروب انتظار
اولین نامه را
داخل کشوی میز گذاشتم
دومین نامه را
با شور و مستی
اولین دیدارم
در کنار همان درخت
قرار عاشقی
آغاز کردم
چه هیجانی داشت
شوق دیدار تو
گل سر آبی
گیسوان لخت و سیه
روسری سرخ ، همچون شفق سرخ
دومین نامه را نیز
در کشوی میز قرار دادم
سومین نامه را غمناک
رقم زدم
رقص کلمات اندوه و غمبار
در ذهنم من را
سردرگم کرد
تنهایی بی عطر تو
چه غم انگیز است
این نامه سومم
رفت جای نامه های قبلی
چهارمین نامه
خودش شروع به نوشتن کرد
من را می دید
که حالم خوب نیست
نوشت
یار دیرین دیروز
در انتظار برگشتن تو
هر غروب
به مزار بی جان
قرار عاشقی
در کنار درخت اقاقیا می آید
چهارمین نامه هم
سرنوشت همان نامه های
قبلی را پیدا کرد
آری
نامه هایی که هرگز نرفتند....
حسین رسومی