خاص بودن خصلت هر شاعریست
مثل هرگل رنگ و بوی دیگریست
شعر چون با جان و دل گردد عجین
چون نی هفت بند ؛ سراسر آتشین
شعر بر هر جان و دل دارد نوا
میبرد هر جان و دل سوی بقا
چون نشیند شعر بر روح و روان
گرم می سازد تنور لقمه نان
شاعران از یک جهان دیگرند
با بیان و با زبان چون پیکرند
غُصه ها دارد دل هر شاعری
شعر شان گرما نماید خاطری
روز سردی شعر شاعر جان دهد
بر اجاق نیمه جان سامان دهد
بی گمان با شور شعر یک کلبه ای
گرم می گردد ز نور مثنوی
روح شاعر روح پاک زندگی است
لحظه هایش لحظه دلدادگی است
شاعران بر واژه هاجان می دهند
این هدف با لطف رحمان می دهند
شاعران با ابرها بارش کنند
مثل چشمه سنگ را سایش کنند
شاعران با غصه ها مردمان
همدلند در یک نگاهی هر زمان
درد مردم نزد جمله شاعران
چون بود دردی درون سینه شان
درد فقر و درد ناداری دریغ
می رود در روح و جان مانند تیغ
شاعران چون همزبان مردمند
با تمام رنجها چون همرهند
حسنعلی فرهادی فرد
میان دستِ دعا هفت آسمان میریخت
به پای سجده ی خود شرحِ الامان میریخت
به یادِ حلقِ پدر، موج موج، اشکِ روان
و لای سینهی خود، رودِ بیکران میریخت
صحیفه باز نمودی و از لبانِ تَرَش
برای خستهدلان، ابرِ در نهان میریخت
به دست و پا اگرش حلقههای آهن بود
شکوهِ حیدری از نطقِ لامکان میریخت
چنان به سجده سرش گرمِ گفتگو با دوست
که عرش، نور بر آن یاد روضه خوان میریخت
صبور بود و چو کوهی، ولی به خلوتِ خود
غمِ نهفته به چشمانِ خونفشان میریخت
به هر کجا که نظر کرد بعد عاشورا
به یادِ علقمه، آتش به عمقِ جان میریخت
نه اشکِ ضعف، که آن گریه خود قیامی بود
که بذرِ نهضتی از نو در این جهان میریخت
ملائکه به تماشایِ سجدههایِ شبش
در اوجِ مرتبهاش، اشکِ آنچنان میریخت
جهانِ آیه ی صاعد به وقت شوق و دعا
شرارهای به دلِ هرچه ناتوان میریخت
دکتر سید هادی محمدی
تو نیستی و من و دل خراب وارگبمیم
اسیر محنت و غمها شدیم و در عدمیم
شکسته بال و نحیفیم و آسمان زخمی
به دست ظلمت شب ها اسیر و مثل همیم
به شعری از تو و مهرت امید بسته دلم
به بیتهای خیالت همیشه همقسمیم
بهشت بیتو جهنم شد از فراقت سخت
به وصل تو ؛ چه گلستان شدیم و در ارمیم
دل شکسته ی من از فراق طوفانیست
بدون موج نگاهت غریب و غرق غمیم
رفیق دل شده گیتار و شعری از چشمت
غمم نهان و به شادی دریغ متّهمیم
قسم به واژهی شعرم، قسم به قلب خودم
من و دل و قلمم با خیال همقدمیم
خیال خوش، دل شیدا، غنیمت عشق است
در این جدال نفسگیر عزیز و محترمیم
سمیه مهرجوئی
زمین
سینهایست پر از باروت،
شانههایی که نان را
از استخوانهای خود میرویانند.
خاک
در خواب زخم میپرورد،
سکوت
تنفسی از آتش در رگهای جهان میدواند.
مردم
بر تیغ تفنگ زاده میشوند،
نامشان بر پوست چرکین قدرت حک شده است.
هر لبخند،
سلامی بیصداست
به دستان خاموش مرگ.
هر نگاه،
طنینیست
که در آینه زمان میپیچد،
شکاف جهان را عمیقتر میکند.
قلب
دیگر چاه نیست
گهوارهایست
که صدای کودکی از ژرفایش میپیچد:
«مادر، جهان هنوز بیدار است؟»
سکوت
جوابش را با خاک میسازد،
اما در رگهای جهان
طلوعی خاموش،
با انفجار نور
نفس میکشد.
باد
جواب را با خاک میبرد.
آسمان
در مردمک یک بیخانمان گریه میکند.
در نفس او،
طلوعی شعلهور میشود
انفجاری از سکوت
که زمین و زمان را
از درون میشکافد.
جهان
از دهان گلوله گذشت،
از قلب نفرین و سکوت،
اما در دورترین خاکستر،
نوری میتپد
نه از خدا،
که از انسانی
که هنوز در خواب نفرین
نفس میکشد.
هر نفسش،
نتیست در سمفونی مقاومت،
این نت جهان را دوباره میسازد
با موسیقی آتش و خاک.
تورج آریا