هر که می‌آید زِ کوچه گویم این جا پای توست

هر که می‌آید زِ کوچه گویم این جا پای توست
هر صدا آید به گوشم گویم این آوای توست

در کنار پنجره با انتظاری سرد و سخت
هر نگاهی را ببینم گویم این چشمانِ توست

رویا تقی‌لو

این که خاک سیهش بالین است

این که خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که زوی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن


پروین_اعتصامی

به خود بازا، مشو دیوانه و گریان، مخور حسرت

به خود بازا، مشو دیوانه و گریان، مخور حسرت
مشو هم‌سنگِ غم‌هایی پریشان در شبِ غربت

به خود بازا، دوباره گل کند هستی، بخندی تا
که غم‌ها را دهی بر دستِ نوری، تا رود ظلمت

به خود بازا، مخور حسرت ،که این ها دست دادارست
مشو دیوانه گرد آرزویی مانده در خلوت

جهان آیینه‌ ای ازحالِ تو، ای جانِ جان آگه
اگر روشن شوی، روشن شود این راهِ پر محنت

به خود بازا، اگر شب سنگ شد بر سینه‌ی جانت
سحر در خونِ شب خوابیده، می آید پس از غیبت

مگو تقدیر من بد شد ،رها کن بند این شِکوِه
که راه از ذهنِ تو جوشد، نه از این آهِ در عُزلت

به خود بازا، تو دریایی، مشو گم در هراسِ موج
تو آن شعری که جاری شد، اگرچه مانده‌ در لکنت

اگر دل را به حق دادی، رسد روزی به جان شادی
ز خاکی تیره می رویَد ،شکوهی سبز از غیرت

به خود بازا، نفس کن، ریشه در نورِ خدا داری
تو از جنسِ امیدی، گرچه زخمی گشته از قسمت

مبادا باورَت را خرجِ اندوهِ زمان سازی
که فردا از تو می‌پرسد: چه آوردی به این دولت

به خود بازا شَمی، ای آنکه بشکستت غمِ دوران
که در پایان ره روزی، رسی بر سفره ی صحت


شبنم ولیدی

گریه می‌آید مرا...

گریه می‌آید مرا...
به خوابم نمی‌آیی، چرا؟

قاصدک اینجایی؟
مرحبا تو حال دلم را مثل هرروز، خوب می‌دانی
خیرمقدم می‌گویم
اینبار ولی؛
خبری دارم که باید بتازی و فورا ببری...


من از دست تقدیرِ سرخورده‌‌ی خود گله دارم
پدرم را می‌خواهم...
حسرت شانه‌‌ی امن پدر را دارم
قاصدک
دوست دارم یکروز از عمری که باقی دارم
دخترک باشم و او خنده‌کنان سر برسد
دوست دارم به عقب برگردم
شبِ آخر دنیایش را
بوسه بر پیشانی‌ و دستانش بزنم
آن‌لحظه مکث شود، هیچگاه به پایان نرسد...

گرچه حرف دل بسیار دارم
با آه، شعر کوتاه می‌کنم
لطف کن حرف‌های دلم را به خدایم برسان...

پ.ن:
تقدیم به تمام کسانی که قلبشان در حسرت دیدار با پدر، فشرده شده است.

سیمین زندیه