شعرها گفتم بدانی دل به عشقت دادهام
مثل شبنم راه را از آسمان طی کردهام
روی برگهای ظریفت جادهای پهن میکنم
تو به خاکم میزنی من هم نگاهت میکنم
تو که برگ خم میکنی در من غوغا میشود
ناجوانمردیست اما جان فدایت میشود
من که از آبم ولی تشنهتر از لبهای تو
تو لبی بر لب گذاری مردهام از عشق تو
بوی ریحانت مرا غرق تمنا کردهاست
خواهشاً پیشم بمان قلبم تو را حس کردهاست
مهشید کردبچه
تو نابترین میِ این پیالهای
ساقیترین میِ صد هزار سالهای
تو غرقِ دعایی، گمشده در مسجدی
سجده بر تو آریم، که محتاجِ استخارهای
یا باده بیاور، شهرآشوب را خاموش کن
یا شو آشوبِ شهر عشق، با شراره ای
آرش، کمانبهدست، کمان رها نکرد
تیرش به سنگ خورد و نشانه شد نشانهای
گر مُلکِ ما به دستِ دیوان اسیر شد
رستم بیار، که بلبلِ این هزارهای
دریا مگو که دلْ فراغ خواسته است
آتش به جنگلی و مرغِ آتشخوارهای
در پیشِ دوست، ساقی، بده آن شراب
زانپس که زِ درد، درمان شده چارهای
حاشا که در این دشت، پیرِ ما نگفت
سجاده بگسترید،چون می گساره ای
دریا، غمش به جان میبری و هیچ
دریا به شصتِ خویش کن اشارهای
سیاوش دریابار
باید امشب
غزلی بنویسم
که درختانِ بلند
در خزان
بشکوفند
مرغکان
چَه چَه زن
نغمه زِ دل
سر گیرند
باید از شادی و می خوردنِ و
رقصیدنِ یاران
گویم
باید از چشمهً جوشنده
که از کوه
سرازیر شده
شده یک رودِ پُرآب
باید از رودِ خروشنده
که در درّه
به رقص افتادست
باید از غنچه بگویم
زِ بهاران
زِ نسیمی که سحرگاه
کشَد دستِ نوازش
به رخِ نرگس و یاس
باید از مهر و محبت
گویم
باید از بوسهً مادر
که زند
بر رخِ کودک
گویم
باید از عشق
باید از دلبر و دلدار
سُرایم غزلی
پُر تب و تاب
باید از دخترکی
بنویسم
که مرا
برد به دیوانِ غزل
باید از شادی و
می خوردنِ یاران
گویم
باید از سبزه و دشت
باید از سرخیِ آتش
شبِ سرد
باید از آبیِ دریا گویم
زِ پری چهره نگاری
زِ لبِ لعل و
رگِ آبیِ دستش
زِ نگاهش
گویم
باید از شادی و رقصیدنِ یاران
گویم
باید امشب
غزلی
بنویسم
جمشید أحیا
ز چشمت چون فرو افتاد نامم، بیصدا رفتم
شدم در خویش گم، بیتو، بگفتم مرحبا رفتم
نه فریادی، نه اشکی، نه دستی در کنار من
فقط با سایهات، شبها به سوی کهکشا رفتم
دلم را با امیدی پوچ بستم بر درت، اما
تو بیرحمانه بستی در، ولیکن من رها رفتم
به هر کوی و گذر، نامت صدا کردم، نشنیدی
ز شوق دیدنت، با اشک و آه و نالهها رفتم
تو گفتی: «صبر کن، روزی به آغوشت کشم شاید»
من اما با همین شاید، به عمری بیوفا رفتم
به هر زخمی که از عشقت به جانم ماند، خندیدی
من از لبخند تلخت، سوی دوزخ، با رضا رفتم
تو را در خواب دیدم، خندهات را، بوسهات را هم
ولی بیدار چون گشتم، به خلوت، بیصدا رفتم
بهارم رفت ، دیگر برنگشت آن شور شیرینم
به دنبال تو، از گلزار عمرم، بیصفا رفتم
اگر روزی بخوانی نام من را در دل شبها
بدان با یاد تو، آرام و خاموش، از جهان رفتم
حمیدرضا خواجه
نسیمِ صبح
پیامِ ناتمامِ توست
که بر پنجره ی تلفنِ من مینشیند
آغوش
فقط یک واژه است
در میانِ هزاران واژه ی نخوانده
من
تشنه ی تپشِ آن قلبَم
که در ضربانِ پیامِ تو میزند
بیآنکه دستهایت را لمس کند
زندگی
همان نفسهای کوتاهِ میانِ دو پیام است
آرامش
همان سکوتِ سرخی است
پس از شنیدنِ صدایت
که میگوید
جانا.........
دوستت دارم
همان بوسهای است
که بر لبهای این صفحه مینهم
و میدانم
به سرخیِ لبهایت نخواهد رسید
دلتنگی
پرچمی است بیسرزمین
که بر بامِ تنهاییِ من
هر صبح
با نبودن تو
به اهتزاز درمیآید
و من
در این دیارِ دور
همچنان تشنهتر از همیشه
برای نسیمی که تو را
فقط برای یک لحظه
به آغوشِ این پیامها بیاورد
حسین گودرزی