از پیچ و خم ایام

از پیچ و خم ایام
تا پیچ و خم طره
گشته همگی همراه
این بخت من نوبخت
بر زلفک بی وضعت
بر خرمن گیسویت
دستی بکشم من حال
گشتی بزنم خوشحال
کیفی بکنم سرخوش
خوشحال تر از این نیست
حالِ من بد بیمار
بیمار دو چشمت من
من مست نگاهت هم
از خود شده ام بیخود
با گوشه چشم بر من
با بوسه جوانم کن
با طعم لب لعلت
من مستم و دیوانه
با بوسه ای از لعلت
آغوش بکش من را
آرام بکن جانم
این خستگی تن را
آغوش تو را مرهم


بهداد رضازاده

دوست‌داشتن...

دوست‌داشتن...
سهمِ دل‌هایی‌ست
که بر جانِ ما
چون باران باریده‌اند
نه آنان
که در تماشاخانه‌ی روز
نقشِ ماندن
خوب‌تر بازی کردند
من از نگاهی می‌آیم
که دروغ نمی‌شناخت
از صدایی
که وعده نمی‌داد
آه ای دل
چه زود فریبِ لبخند را خوردی
و چه دیر
حقیقت را شناختی
دوست داشتن
نامِ دیگرِ بودن است
اگر
بی‌نقاب باشی
اگر هنوز
بارانِ نخستینِ دلت
نخشکیده باشد.


سیدحسن نبی پور

اینبار! در آخرین شام!

اینبار!
در آخرین شام!
مسیح!
در جمع حواریّون نیست.
بی گمان!
انجیل ها !
طوری دیگر،
نگاشته خواهند شد.


مهرانگیز نوراللهی

رفته بودی به سفر،

رفته بودی به سفر،
گفتی از این خانه مرو
من نشستم به امیدت،
تو جدایم کردی

دوریت تاب نیاورد دلم را،
سر به صحرا زده ام
توبا عشق، رهایم کردی؟

هرکجا رفتم از آن
بوی حضورت پر بود
ردّ عطری که ز تو ماند،
جفایم کردی
برگشتی،
لیک دگر عاشق شیدا نبود
پیمـانی که شکستی،
به بلایم کردی

هیچ ندانستی
روز وصلت به تماشا،
به درختی تکیه
ماندم و سوختم
از دور تماشایم کردی

در دل جشن تو، خاموش
با همان بغض، همان اشک،
همان حسِ غریب
جان در آتش و
ریشه در خاک زدم

الهه عظیمی

دیروز، عطرِ تو خانه را پُر کرده بود

دیروز،
عطرِ تو
خانه را پُر کرده بود
و امروز،
دیوارها را
سکوت فرو برده است.

گاهی،
تنهایی را می‌پرستم...

میانِ تمامِ خلوت‌هایم،
طلوع می‌کنی،
درونم می‌تابی،
تا واژه‌هایم سربرآرند
از میانِ تاریکی و وَهم،
از جنسِ شعر،
پُر شور و شَرَر.

در آغوشِی خاموشِ ،
عطرت
هنوز
رویِ پنجره جا مانده‌است،
و مهتاب،
تردیدِ نگاهت را
زمزمه می‌کند...

و من،
میانِ هر حرف،
ردِّ پنهانِ نگاهت را
لمس می‌کنم.

می‌دانی؟
هنوز هم،
در بخارِ چایِ سردِ عصرها،
چهره‌ات پیدا می‌شود
و من،
بی‌اختیار
به پنجره نگاه می‌کنم،
شاید نسیمی
از سمتِ تو آمده باشد.
تنهایی...
شکلِ دیگری از بودنِ ماست.


الهه عظیمی